صفحه اصلی ثبت نام راهنما آخرین ارسالها گروه های دسته جمعی جستجو تماس با ما
قدیمی 31-05-2012, 04:53 PM   #1
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض داغ ترین داستان های کوتاه بالای 25 سال

چند تا داستان کوتاه با اجازه کپی پیست می کنم از این پیج:

https://www.facebook.com/dastane.dagh

بقیه شو خودتون می تونید برید بخونید ... راست و دروغش مهم نیست واقعا" قشنگن
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي

ویرایش توسط FaRzAD : 31-05-2012 در ساعت 04:59 PM
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:55 PM   #2
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

دیروز عصر ، پسرخالم اومده بود خونمون ، کلی نشست از دوس دختر جدیدش گفت که تو فیس بوک پیدا کرده ، عکس یه داف رو هم نشونم داد ، گفت اسمش رومینا ست و تو سوییس زندگی میکنه!
اینارو گفت و رفت ، اما من خیلی حالم گرفته شد ، نه اینکه تو کف دوس دختر باشم ها ، ازینکه کلی فخر فروشی کرد...
بعد رفتن پسرخالم ، گوشه ی اتاقم کز کرده بودم ، بابام حال منو که دید ، صدام زد ، گفت برم پیشش ...
منو برد پای کامپیوتر ، با ایدی فیس بوکش آن شد ، بعد کلی گشتن ، یه پروفایل رو انتخاب کرد و نشونم داد ، یه پسری بود اسمش کیوان بود ، مهندس عمران ، ساکن آلمان ، دوسلدورف ... اینجور هم که عکسش نشون میداد ، خیلی خوشتیپ بود ...
آیدیش رو ادد کرد ، و نشست باهاش صحبت کرد ... پسره از المان میگفت و اوضاع خوب کاریش ....
بابام تو عکسای پسره یه نگاه انداخت ، نمیدونم چی دید ، اما گفت مطمنم این پسره بوشهر زندگی میکنه و تاحالا بیشتر از مشهد هم نرفته !! [:/]
منم با خودم گفتم : بابام هم حوصله داره ها ! عجب بابایی دارم من ، اصن آدم رو درک نمیکنه ...
بابام آیدیش رو ساین اوت کرد ، بعدش با یه آیدی دیگه آن شد ، ایدی دختر بود و عکس یه دختر خیلی خوشکل رو پروفایلش ...!
خندم گرفته بود از کار بابام...
شهر محل سکونتش رو به بوشهر تغییر داد [:/]
بعد رفت آیدی اون کیوان رو ادد کرد ، حدود نیم ساعت باهاش حرف زد ... بعد پسره گفت : راستش من حدود 1 هفتس برگشتم ایران ، ساکن بوشهرم... شاید بخوام ایران بمونم..!
من اینجوری شدم یهو [:/]
مثل اینکه بابام راست میگفت ، پسره دید که حیف بخاطر چنتا دروغ این دختره ی داف ( بابام ) رو از دست بده
بابام همینطور باهاش چت کرد ...
پسره گفت مهندس عمران هست ، اما به یه دلایل ت.خ.م.ی که خودش اورد ، مدرکش رو بهش ندادن و الان داره 3 ترم آخرشو از اول میخونه و الان ترم 7 هستش !! :)))))))))
بعد هم گفت عکس ایدیش مال پسر عموشه که فوت شده و این رو هم واسه احترام گذاشته ...و اینکه تو خونه مشتبا ( مجتبی ) صداش میکنن :))))
من دیگه پوکیده بودم از خنده بخاطر دروغ های پسره و نازهایی که بابام میکرد ، میتونم قسم بخورم اگه 10 دقیقه دیگه باهاش حرف میزد ، پسره آمار نمازهاییش رو که قضا شده هم میداد :)))))
بعدش بابام بهم یه نگاه انداخت ، گفت : هیچوقت واسه نداشتن چیزی که به وجودش اطمینان نداری ، حسرت نخور ، حالا هم لباساتو بپوش که بریم بیرون ...
بعد کلی دور دور کردن هم ، شام رو در کمال تعجب بیرون خوردیم...
دیشب رو هیچوقت فراموش نمیکنم
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:55 PM   #3
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

سه سال پیش که با ماشین دائیم میرفتیم شمال من جلو نشسه بودم مامانو خواهرو زن دائیم هم صندلی عقب،پسر دائیم هم 5ساله بود پشت نشسته بود،بعد 1 ساعت امد جلو بغل من،بعد 10 دقیقه شروع کرد به غر زدن و شلوغ کاری که من میام عقب بشینم،از اون اصرارو از زن دائیم انکار،آخرش دائیم شاکی شد که بچه یکم ساکت بشین چرا سر جات نمی شینی(بغل من !!)که پسر دائیم جواب داد:آخه دودول حبیب اذیتم میکنه!!

یهو همه ساکت شدن منم که سر جای خودم خشکم زد،پسر دائیم هم رفت عقب نشست،تا آخر مسیر حواس دائیم به جای اینکه به جاده باشه به شلوار من بود
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:56 PM   #4
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

دبستان يه دوست داشتم كه باباش رفته بود جبهه هميشه از آرنولد بازياي باباش تعريف ميكرد و مورد توجه بچاها و معلم بود.
باباي من هيچ وقت جبهه نرفته بود هميشه دلم ميخواست كه از خاطرات جنگي بابام تعريف كنم و بگم بابام عين آرنولد بوده. واقعا قلمبه شده بود تو گلوم.
توي همين دوران يه عكس جنگي از بابام پيدا كردم يه عكس پر افتخار و عجيب از بابام در حالي كه پرچم خاصي از ايران تو دستش بود و با اسلحه و لباس جنگيش انگار به افق، جايي كه تانك هاي دشمن به هامون زدن و سراسر دشتو اشغال كردن خيره شده بود. اشك تو چشام حلقه زد آخه بابام عين آرنولد شده بود عين اونم عينك زده بود.
فرداش عكسو با هيجان تمام بردم مدرسه و خودمو به سرعت به خانم معلم رسوندم.
عكسو بهش نشون دادم گفتم اين بابامه توي جنگ قبل از اين كه به تانكاي عراقي حمله كنه.
يهو خانوم گفت هييي اينو به كسي نشون ندي بزار تو كيفت ديگه هم درش نيار خطرناكه اين پرچم شاهه كه تو دست باباته
من همونجوري چند ثانيه خندم خشك شد و كم كم گريم گرفت و آروم انقد گريه كردم كه انگار ديگه نميخواست بند بياد آخه حالا ديگه فكر ميكردم نه تنها بابام جنگ نرفته بلكه خيانتكارم هست خيلي سخت بود تا اينكه مامانم اومد و توجيهم كردن اين عكس سربازي باباته !!
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:57 PM   #5
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

اول راهنمایی بودم با تاکسی میرفتم مدرسه. یه بار طبق معمول سوار شده بودم و بعد طی مسافتی همه پیاده شدنو و من تنها موندم .خلاصه رسیدم به مقصد و گفتم آقا پیاده میشم اما این داداشمون وای نستاد.دورانم که دوران خفاش شب بود گفتم دیگه جوانمرگ شدم خلاصه شروع کردم به دادو بیداد اما فایده نداشت من هم دیدم دیگه راهی نموده با کیفم گذاشتم تو کله بنده خدا !!!! همچین که فرمون از دستش در رفت ماشین افتاد تو جوب منم خوشحال از نجات پیدا کردن دیدم که برگشته و نمیتونه حرف بزنه اما با دست داره کاغذ رو داشبوردشو نشون میده که نوشته بود: مسافر محترم من ناشنوا هستم لطفا محل پیاده شدن خود را با دست به بنده اعلام نمایید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:58 PM   #6
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

زمستون پارسال ساعت ۴تا۵:۳۰عصر ۱کلاسی داشتیم که تو اون فصل آخر کلاس میخورد به تاریکی.۱روز ۱۰دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه ۱هو برق رفت و کلاس تو تاریکی مطلق فرو رفت.استاد هم با زوره نوره گوشی در کلاس رو باز کرد دید نخیر، برق کل دانشکده قطع شده.همین جور تو تاریکی نشسته بودیم و به صدای انواع مختلف پستانداران و پرندگان که توسط دوستان از ته کلاس میومد گوش میکردیم که حراست برق دانشکده رو وصل کرد،همین که برق اومد دیدم یکی از پسرای کلاس سیخ نشسته رو صندلی جلویی من و نیش اش هم تا غده هیپوفیز اش بازه.استادم که دید دیگه این کلاس،کلاس بشو نیست حضور غیاب کرد و ختم جلسه.حالا ما موندیم این پسره ۱هو چجوری از وسطمون سر در آورد که بعد ها کاشف به عمل اومد.این آقا نیم ساعت به آخر کلاس تازه تشریف میارن دانشکده.همینطور که فکر میکردن چجوری روشون میشه اون تایم بیان داخل کلاس ، تو راهرو با جعبه برق دانشکده رو به رو میشن و با عملی کردن نقشه ی شیطانی ای که به ذهن اش رسیده کل فیوز ها رو قطع میکنه و همون لحظه که استاد بدبخت در رو باز کرده ببینه تو راهرو ها برق هست یا نه میاد داخل و به علت تاریکی هم نمیتونه چیزی رو تشخیص بده میاد جلو من،وسط ردیف دختر ها میشینه...
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:58 PM   #7
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

یه همکلاسی دختر داشتیم، طفلک خیلی ساده بود. یه روز باهاش قرار داشتیم واسه آزمایشگاه دیر رسیدیم. گفت چرا دیر کردین؟ دوستم گفت: سلف بودیم!
- ساعت 4 عصر؟! سلف که الان تعطیله!
- داشتیم دیگا رو می شستیم!
- دیگ؟! مگه شما باید بشورین؟!
دیدم باور کرده زدم به لودگی: آره! هر ترم قرعه کشی می کنن یه بار تو ترم نوبتت میشه، ما پارتی داشتیم امروز شستیم. بعضیا بدشانسن شب امتحان نوبتشون میشه!
آقا این رفت تو فکر...
فرداش دیدم عین ماده پلنگ زخمی اومد طرف ما! نگو بعد ناهار رفته تو آشپزخونه سلف التماس و زاری که بزارن دیگ بشوره!
آشپزا فک کردن نذر داره یا خله، گذاشتن بشوره، بعد گفته: بی زحمت اسم منو از قرعه کشی خط بزنین، شب امتحان به من گیر ندین! اونا هاج و واج! قضیه رو گفته آشپزا ترکیدن :))))
سرآشپز سلف سر این جریان همیشه هوامونو داشت و ته دیگ و گوشت قلمبه میذاشت برامون....
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:59 PM   #8
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

یباریه دخترخانوم بم زنگ زد‌‌و سربه سرم گذاشت.صدا دوستاشم میومد که دورهم بودنومیخندیدن.منم که عاشق این کارا :)ب
هش گفتم میخوای‌ مختو بزنمو بعد حالتو بگیرم؟گفت زاییده نشده و... بعدش کلی‌ کل کل کردیمو دوستاشم خوشمزگی کردنو خندیدیم و اون روز تموم شد
.از فرداش با اس‌ام‌اس و زنگ حسابی‌ رو مخش کار کردمو بی‌چاره وابسته و بلکه عاشق شد :)
من دیگه دیدم بدجوری دارم گیر میوفتم خواستم بی‌خیال بشم که کلی‌ اصرار کرد من می‌خوام ببینمت.منم یه طرحی ریختم که هم حالگیری کنم تا پروژه تکمیل شه هم ردش کنم بره.
باهاش قرار گذشتمو خودم با دوستم رفتم سر قرار.ما تو ماشین منتظر بودیم که خانوم پیداش شد و زنگ زد.
یه آزرا خوشگل پارک بود و یه آقای خوشتیپم داخلش.طرح ما این نبود ولی‌ چون این بهتر بود اجراش کردیم.آدرس دادمو خانوم صاف رفت نشست تو ماشین :)
ما که پشت سرشون بودیم داشتیم فرمونو صندلی گاز میزدیم.مرده :| بود و دختر ^^ دلو روده ما داشت بیرون میریختو اونا بحث میکردن که جناب همسر آقا خوشتیپه پیدا شد‌ فقط اینجاشو بدونین که با دختره جروبحثو آقا خوشتیپه هم کتک خورد وسط خیابونو .... ولی‌ جدا دلم خیلی‌ سوختو رفیقمو پیاده کردمو رفتم سراغ دختره،بی‌چاره داشت گریه میکرد.اول به خودم فش دادم که با دختر به این خوشگلی‌ چرا این کارو کردم.پیاده شدم رفتم پرسیدم اتفاقی‌ افتاده.فقط خواستم ببینتمو بعد متواری شدم.چن روز دیگه همه چیرو بهش گفتم‌رو... الانم ۱.۵ ساله نامزدیمو هر بار بهش میگم یه کتک حسابی‌ میخورم که خیلی‌ دوس دارم،
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:59 PM   #9
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

یکی از دوستای بابام تعریف میکرد میگف با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء 5-6 ساله بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش.میگه منم کرمم گرفت ایندفه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش واسش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم یکم که گذشت دیدم تو شیکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من دست به آب شم.میگه خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گف برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی...رفتم نشسم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفتن این بچه یبوسته ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین.اصل الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام:-) میگه ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که دارم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...! بعد منو صدا کرد جلو گف این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگف هی جوون! بیا بریم!
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 31-05-2012, 04:59 PM   #10
FaRzAD
عضو ماهر
 
FaRzAD آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: IRAN
پست ها: 2,627
سپاسها: 9,200
در 3,125 پست 13,251 بار سپاسگزاری شده است
مجموع مدت زمان آنلاین در انجمن: 1 ماه ، 3 هفته، 5 روز، 15 ساعت، 22 دقیقه و 54 ثانیه
پیش فرض

بعضی از روزا که از دانشگاه تعطیل میشم داداشم میاد دنبالم با ماشین،1 بار که با یکی از دوستای صمیمیم الهام داشتم میومدم داداشم که اومده بود مارو دید و بوق زد،دوستم که داداشمو نمیشناخت گفت اه باری نیگا کن اون پسره که موهاش بلنده با سناتا داره واسمون بوق میزنه خریت نکنیا بیا بریم باهاش فکر کنم از بچه مایه های حقوق باشه. بعد ما سوار شدیم و معرفی کردم و این داستان ادامه داشت و وقتایی که ارش داداشم میومد دنبالم الهام هم میومد با ما.
تا اینکه الهام گفت باران من ارشو خیلی دوست دارم،تو ام که گفتی دوستی نداره منو باهاش اشنا کن و مخشو بزن و ... . منم گفتم کی بهتر از دوستم،با داداشم حرف زدم و گفتم اره دختر با خانواده و خوبیه و خوشگلم هستو و ... . خلاصه اینا با هم دوست شدن و ما میرفتیمو میومدیم و اینا با هم بیرون میرفتن و ...
منم دیگه واسه اینکه الهام راحت باشه میزاشتم جلو بشینه و تو راه هندزفیری میزاشتم که اگه میخوان با هم حرف بزنن راحت باشن و ...
تا اینکه دیدم کم کم الهام 1کم سر سنگین شده و ناراحت،گفتم حتما مشکلی چیزی داره دوست نداره بگه ولش کن
امروز داداشم اومده میگه باران الهام میدونی چی میگه؟؟ میگه دیگه دوست ندارم خواهرت با ما بیاد و سر خر باشه،بهش بگو با اتوبوس بره. تو فقط بیا دنبال من!!
__________________
و مرگ، مردن نيست
و مرگ، تنها نفس نکشيدن نيست
من مردگان بيشماري را ديده‌ام
که راه مي‌رفتند
حرف مي‌زدند
سيگار مي‌کشيدند ...
و خيس از باران
انتظار و تنهايي را درک مي‌کردند

حسين پناهي
FaRzAD آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
8 کاربر از FaRzAD به بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
های, کوتاه, بالای, ترین, داستان, داغ, سال
موضوع به طور خودکار هر 5 ثانیه رفرش میشود Automatic thread refreshing has been stopped because you appear to be idle. Un-Idle - بازنگری


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن


اکنون ساعت 09:02 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.