PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دست نوشته های کوروش



صفحه ها : [1] 2

korosh
01-11-2009, 11:44 PM
درختی پیر
شکسته ، خشک ،تنها ،گم
نشسته در سکوتِ وهمناکِ دشت
نگاهش دور.
#
فسرده در غروبِ نور
به مثل ِمرده ای دلگیر میگوید:
آه
و غیر از آن نسیم ِتک سوار ِدشت
(باد)
آه سردش را
کسی نشنید.
##
و هنگامیکه بر میگشت
غم آور مرغکی
برشاخسار ِخشک
غروبی داشت او
دلگیر و خسته
فروغ ِواپسین ِخندهء خورشید
پاییز63

korosh
02-11-2009, 03:12 PM
چشمت،که واژه گان ِتمنّا

*******نهفته داشت.

***********با حرص و آز

****************بر خوان ِ دل نشست.



تنها

***این میزبان ِ

*******رفته به یغما

************گفت:

**************بادات نوش !



****************مرداد 79

korosh
04-11-2009, 12:19 AM
برشیشه ی خیالم ، الماس ِ آرزو بود
آن قامت ِ بلندـ تاصبح روبرو بود.

باحُسن و روی ِنیکو می رنجم از گریزت
رنجاندنِ عزیزان جانا مگر نکو بود؟

خورشید ِ صبح ، داند ، شب زنده داریم را
چشم ِ به خون نشسته،بغضی که در گلو بود.

محروم ِ از حضورت ،چون لایقش ندانی
در خلوتِ پریشش ،دائم به گفتگو بود.

بر خار و سنگ و خارا ،بر کوه و دشت و صحرا
دیوانه ِ دل، چو میدید می گفت :بنگر او بود.

جان بلهوس مخوانش، این دلشکسته ام را
این پاکباز ِراهت ، کی فکر آبرو بود ؟

گفتا غزل به یادت ،تا حججت اش بماند،
بر دفتر ِخیالش ، حرفی که مو به مو بود!

korosh
05-11-2009, 10:41 PM
به چه می انددیشند،
.......................اینان که رهگذرند!


من بغض ها
...............وگریه هایِ فروخوردشان را
...................در پشت ِ قابی از لبخند
.............................................به نظاره نشسته ام.


صدا نیست، که بگوید.
..............اشکی نیست که ببارد.


تنها صلاح شان،
............لبخندی ،
..........................به کینه آلوده است.!

*********اسفند78 ******

korosh
06-11-2009, 06:53 PM
حیای ِ رویِ گـلت ،نازنین ،چه رویایی است

نگر در آئینه ی دل ،ببین ، تماشایی است
........................
اگر چه چهره کشیدی ، تو در هم و نقشی

به چین برند دلالت ، دلیل ِ زیبایی است
.....................
مگر نشان ِ پری را فسانه ها ، آرند

ولی ،به چشم من اکنون، پری ِ دریایی است
.....................
مرا ، کرشمه ی نازت ، نیاز ِ جاوید است

چه عیب ، ناز ِ عزیزت، نشان ِوالایی است
................
به دشت ِچشم ِ سیاهم ، غزال زیبایی

به اتفاق درآیی! عجب معمّایی است
...............
حدیث ِعشق ِمرا ، وِرد ِ هر فسانه مکن

که در نظرم ، عشقِ قیس ِ صحرایی است
...............
دلیل ِ مهر و محبّت ، نباییدت ، گفتن

هر آنچه را که شنیدی ،مگو که گویایی است
...............
مرا ببر ، به گلستان ِ شرمناکت ، جان،

دهم به بویی و بوسی ،که آن شکوفایی است
................
اگر چه حججت جوری ! و غمزه ها داری

مرا به مهر ِ تو امید و، غمزه ، پروایی است

korosh
07-11-2009, 12:29 AM
نگاه ِخموشم
شور و شادی را
بر صخره های ِ نازکِ چشمانت
افراشت.
*
و چادری از ترمه ی خیال
با دیرک ِتندر ِ آتش ِنگاه تو
وتار و پود ِ طناب ِرخوت ِمن
بر پای داشت.
**
تاصلابت و ماندگاری عشق را
استوار سازد.
***
آنگاه
نگاه ِ سنگی ِ من
در تلاقی ِ چشمانت
آتشی افروخت.
تاسردی ماندنای ِ شبی تیره خو را
به سوگ
ننشیند.
****
که پیش تر
بر گذر ِ آب
نشسته بود.
*****
وزان پس
کوهنورد
به افسانه
پیوسته بود.
*************اردیبهشت78********

korosh
07-11-2009, 03:45 PM
من چه خود خواهم

..........فقط بر خود پسندم


..................تک چراغ ِ خانه ی چشمان ِ زیبای ِ

.................................................. .............تورا بودن.


**************************************

من چه سوزانم

...............ولی شمعی به پایان رفته را مانم

...............................................ز هُرم ِ آه تو

.................................................. ......خاموش خواهم شد.


**************************************

وزان لبخند ِ شیرینت

...........اگر خواهی، پگاه صبح را بینم

.................................و آنگاه ،شام ِ دیگر را

..............................................چر اغ ِ دیگری!

.................................................. .............بفروز.



.................................................. ....بهار 78...........

korosh
08-11-2009, 12:45 AM
( می توان پروانه شد)

می توان در بستری خاموش
.........لحظه ها را جان سپرد.
می توان با آسمان در یک جناق
.....................روز های ِپر شکوه را باز برد!


می توان آرام و لول
.......زندگی را همچو کرمی پیش برد!
می توان از پیله ها دل کند وزود
...............سوختن ، پروانه سان
.....................اندیشه های ِ خوبش ِ برد!


در وسیع ،دنیای ِ رویاهای ِ دور
.................همچنان ، یک شاپرک ، پرواز کرد.
می شود ققنوس وار ،از خواک خویش
................................زندگی را با سلام آغاز کرد!



با درودی ، باسلام
.........بستر از پژمرده گی ها دور کرد.
می شود پیراهن ِ شب را درید.
قلب را در دخمه اش ، پر نور کرد.


می گشایم روی را ،بر پرتوی از عشق
............تا کِشم مهمان ِ دیرین رادر آن آغوش.
زندگی ، آن زندگی را دوست می دارم
...................که نسازد
...........................عشق راخاموش.

........................زمستان 77..................
ِ

korosh
09-11-2009, 02:31 AM
لیلا ی من بیا ومخوا ه ،های و هو کنم........... عشق ِ ترا ز سینه ، مگو شتشو کنم
من جسته ام کنون همه گلشن به یاد تو........... نفرین اگر که غیر ترا آرزو کنم
ناصح به طعنه مراگفتِ : واسف ............. از عمر رفته پای گلی تا که بو کنم
در حلقهء جنون ِ توام مبتلای دل ...........چون شانه دانه دانه تراجستجو کنم
مویم سپید شد چه نشانه ای بگویمت.......... من چارهء سیاه ِ دلم باسبوکنم
خوابی نمی رسد ،که بینم ترا در آن........... شاید به خواب دیده رها گفتگوکنم
حجّت زعجز نالد وگوید سخن ترا............. لیلای من بیا ومخوا های وهوکنم

pink.nm
09-11-2009, 02:19 PM
خیلی قشنگ و روان واقعا زیبا

موفق باشی فقط همین
چون همه چی تو شعرات کامله:qs2

korosh
09-11-2009, 03:35 PM
گلستان

تقدیم می کنم به تمامِ گلستانی ها
گلستان ناله های زار داره...... شکوفه همره صد خار داره
چو پرسیدم دلیل خار گفتند ......که خوبی دشمن بسیار داره

korosh
09-11-2009, 09:31 PM
تندیس ِ یادگار
من سرو ِ سایه دارم ،خورشید را ، ندارم

هر چند، پر ز برگم ،وآزادگی است بارم

بادی ببرد عشقم ،در خاک وخون نشستم

بر آتشم نمی زد ، آبی چو روزگارم

من در کسوف ِ جانان ، ازچشم انتظاران

دیگر مپرس، دانی از چشم ِ اشکبارم

حک شد به لوح ِجانم ،نقشی ز یاد ِیاران

از نقش ِ یادگاران تندیسی یادگارم

آرامشم زمانی است ،کان تابناک تابد

تابم به کودک ِ دل ، وقتی که بر قرارم

بیم از تبر ندارم ،هر چند نونها لم

خواهم که ریشه ها را ،در خاک جا گذارم

دانی خموشی ام را حجّت چه پاسخش داد

من سرو ِ سایه دارم ، خورشید را ندارم

korosh
10-11-2009, 10:53 PM
غروب ِامید



در نشستنگاه عاطفه
در دورترن نقطه ی رابطه
..........
و طلو ع بی هراس ِ یأس
در اوج ِ قله های اندیشه
...............
هجوم ِ بی امان ِ نیز ه های شوم
(فکر های عقیم )
بر تن ِ نازک وهم
و گریز
رهاییِ مردان ِ کار
با سپر تلاش
..................
ومن
غروب را
در پنجر ۀ خاطراتم
قاب گرفته ام.
............بهار 78............

korosh
11-11-2009, 12:55 AM
وقتی که شاعر بیکار می شود
در تاریخ ادب پارسی،در کنار تمام ِ زیبایی های فنی ونازک خیالیهای شاعرانه ،که گاه ویژه ی این زبان
و فرهنگِ مسلط بر آن است که در زمان های متفاوت نیز دست خوش تغییر می شود.
هست هنگامی که شاعر با افراط در بهره گیری از فنون و ظرائف شعری و..
به خلق ِاثرِهنری وشوخ طبعانه دیگر رسیده و همچنین قدرت نمائی مینماید.
به نظر نگارنده سر آمدِ آنان قآ نی شاعر شیرازی است.
همدوره ِ فروغی بسطامی وسروش ونشاط اصفهانی و.....در قرن ِ سیزدهم.
اینک نمونه ای از این شاعر:
پیرکی لال، سحرگاه به طفلی الکن
می شنیدم که بدین نوع ،همی راند سخن
.....
{کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاریک
وی زچهرت ،شاشاشامم صصصبح روسن
....
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصصبر وتاتاتابم رررفت از تتتن}
.....
طفل گفتا{مممن راتتتقلید مکن
گگگم شو زبرم ای کککمتر از زن(باپوزش از بانوان)
.....
میمیمیخواهی ممشتی به کککلت بزنم؟
که بیفتد مممغزت بمیان ددهن
.......
پیر گفت { وووالله که معلو مست این
کککه زادم من بیچاره زمادر الکن
.......
هههفتاد و هههشتاد وسه سالست فزون
کککه گنگ ولالالالم بخخلاق ز من}
.......
طفل گفت {خخخدا را صصصد بارشششکر
که برستم، به جهان از ملللال مممحن
.....
مممن هم گگگنم مممثل توتتتو
توتتو هم گگگنگی ممثل ممن

korosh
12-11-2009, 12:33 AM
دمادم میکشم فریاد:
....ای بیداد ،ای بیداد
......زدست دام و این صیاد
..................که او را گذر ،
....................بر کوی ما افتاد.
*
نمی دانم چه خواهد داد!
.....زاین فرجام ِ بی فریاد
.......زعقل و هوش ،می سازد آزاد
..................ای فریاد ، ای فریاد.
**
چنان مرغی به دام حیلتی افتاده ام
....................ناشاد
................از این نامردمی فریاد
..............که در سختی فتاده ام همچنان فرهاد
..........................منی که در مثل
.............................بودم رها و راد.

و این آتش درون را
............از دلم
..............بر دار و بر
...................ای باد
.................مرا از هر چه خواهم
........................هر که خواهم
............................می کنم آزاد
...........................نخواهم وعده شیرین
.............................نمی خواهم شدن فرهاد.

مرا بنما
....زمهر آزاد
......زمین ِ بایرم امّا
..........نمی خواهم شدن آباد
..................رهایم کن از این بیداد
......................رهایم کن از این فریاد.
بهار78

korosh
13-11-2009, 03:16 PM
[Only registered and activated users can see links] خودخواه
من چه خود خواهم

..........فقط بر خود پسندم


..................تک چراغ ِ خانه ی چشمان ِ زیبای ِ

.................................................. .............تورا بودن.


**************************************

من چه سوزانم

...............ولی شمعی به پایان رفته را مانم

...............................................ز هُرم ِ آه تو

.................................................. ......خاموش خواهم شد.


**************************************

وزان لبخند ِ شیرینت

...........اگر خواهی، پگاه صبح را بینم

.................................و آنگاه ،شام ِ دیگر را

..............................................چر اغ ِ دیگری!

.................................................. .............بفروز.



.................................................. ....بهار 78...........
ویرایش توسط korosh : 07-11-2009 در ساعت 03:05 PM.

korosh
16-11-2009, 10:45 PM
غریبانه
ز شب خستگانیم و ما ،به روز آرمیدیم اگر
جهنم خریدیم و باز ، بهشت آفریدیم اگر

به ناچاره در این قفس، که بالی و پر داشتیم
به امید روزی سپید ، تو دیدی پریدیم اگر

چراغی ،اگر در شبی ، چراغان کند ، روزنی
تو بینی که با جان خویش،برابر خریدیم اگر

تعجب ندارد سراب ، چو آبی شود تشنه را
ولی تشنگی قصه ای ، شد آنرا شنیدیم اگر

چو از راه دور آمدیم، همه جان وتن پر غبار
مسافر ندادند راه ، به مجلس رسیدیم اگر

چو سازی به کوک آمده ،بزن پرده را گوشه ای
که زخمه توان زد به آن ،چوزخمی دریدیم اگر

طلوعی سپید آمده ، نیامده چرا مهر ما
که ما را نویدی کنون ،سراسر امیدیم اگر

غریبانه فریاد خود، چو حجت غزل خوانده بود
غزل را چو سیمین بخوان ،غزالی ندیدیم اگر
زمستان79

korosh
20-11-2009, 05:13 PM
درپرسه های ناشیانه ، در دنیای مجازی با ناشناسی بنام کویرآشنا شدم،
بد ندیدیم ،دوستان را شریک لذتی که برده ام ،نسازم.






زخم
11مهر1388ساعت 01:02

"مرد"به سختی پوست قلب "سروبانو"را کند تا نام خودش را بر آن حک کند،چاقویش را برداشت
و سراغ جنگلی دیگر رفت.



آخرین خبر
دلسرد از رسولان آیه های یآس
پسرک روزنامه فروش جار می زد:
"منجی کمی دیر کرده است."


عشق ِ مجازی
دستش را آرام برد جلوی وبکم ِاز انگشتانش التماس می ریخت.
گفت: "گرمی دستاتو می خواهم"
شنید: " حسّش کن "
گفت : "آخه....چطوری ؟!! "
شنید: " من کف دستمو چسبوندم به صفحه ی مانیتور " .


تن به تن

آن قدر با خودش جنگید تا شکست خورد.



هذیان
مهم شده ام
زمین و زمان
دور سرم می چرخند.




[Only registered and activated users can see links] Mahregh54.ciooc.com

korosh
20-11-2009, 05:22 PM
کوچه کوچه گذشتم
خانه به خانه
ودر بن بست تنهاییم
ترا یافتم
بی هیج آدرسی
بهارهشتاده وسه

korosh
28-11-2009, 07:46 PM
به:م خاموش


باز کن پنجره را
که دلم زین قفس تنگ گرفت.
بوی گنداب و نم پای خزان
ریشۀ ستر درخت ِ
.................کج ِ این بنگ گرفت.


باز کن پنجره را
و ببند ان در وامانده ِ دروغین
که از آن رحم و رفاقت ،شده در
و در آمد به تظاهر همه لبخند از آن
........................."نه که لبخند"
که زهرخند بُوِ َد ، روی دگر.

من چنین در
............. و چنین دخمه
...................که نامیش : سرای
دیده ام بیش ، همه غرقۀ فقر
خانه ای با موکت ِ کهنه ونیمش همه لخت
................که بود آئینه ، از رنج ثمر
صاحبش قاب کند خنده که:
..............................................."خوش آی ز در "

زان همه فقر
نه رنجیدم و نه،
خاک تکاندم
................"زقبای ِ تن ِ خویش "
.............چون کنی رفتن ِ آهنگ
...................از آن خانه که پای
کز محبت نرود هیچ به پیش

آه
افسوس، و صد افسوس
که این خانه همه رنگ و فریب
همه یارن ِ درون خانه
به من ، هم به تو ، باشند غریب
:( به خود آی و در این پنجره را
_زود گشا
نم پائیز و زمستان
به صفای ِ تو اگر ماند
-از ین خانه بران.
وطراوت بده این باغ درون
..........." مرده ی خویش "
.................به صلای دگری

بر لب ِ پنجره
......لختی بنشین
و همان مرده درخت ِ نارون
که دمی چند چنان لخت نمود
.............................ببین!
که بهار ِ دگری را به تماشا بنشست.
..........وخود آراست
.........به یک رنگ ِ دگر
وشد آن اصل که بود
وچنین زاد و ولد
........به طبیعت
همه از قصد بدان
رویش و خاستن ِ ،این گل و برگ
.........................همه را درس بدان .

باز کن پنجره را
باز کن پنجره را

بهار 78

korosh
28-11-2009, 08:13 PM
چو موجی رو به ساحل می گریزم
زدست ِ صاحب ِ دل می گریزم
گریزم من ز خود ، اما چه حاصل
که بیخود گشته ، غافل می گریزم
شهریور 79

korosh
01-12-2009, 06:31 AM
{به فروغ ِ ز ن د ِ گ ی یم}


گفتی ترا به وهم ِ پنجره ها برده است
در پشت ِ دود ها و تردیدها
در باغ ِ پر تپش
مست از شمیم ِ نرگس و
از خاطرات مست.


افسانه ای نگفت
از راز چشمه ها
گلهای زرد غم
نم های ماند ه جا
از چشم ِ من نگفت

او هر چه گفت
از باغ بود و گل
گلهای ِ سرغ ِ باغ

از غم نگفت
دل را
از رنجه ها
هرگز نخست



ما را
سبب مپرس

این پنجره
چون بسته خوش

تیغ ِ زبان
باید شکست
باید شکست.

بهار 78

korosh
01-12-2009, 06:52 AM
ای نرگس ِ مشتاق ، به آئینۀ رویت
ای شیفته چون شانه به آن طرۀ مویت


چشمان ِسیاهت زچه رو سرمه کشیدی
با سرمه بگو ،کی بتوان کرد نکویت؟


مشتاق ِرخت ،خوی نکو خواست ،چه دادی؟
جز روی نکو ای همه رو ، حسن زخویت


باچشم وزبان ،رهگذران مدح ِ تو گویند
از سوختنم بی خبرند، مست ز بویت


افسوس که تو جلوه چو طاووس نمودی
هیهات که گفتم ، همه از پای نکویت!


چندیست گریزم ، زهمه آینه رویان
ای آینه رو ،هرزه نیم ،باز ز کویت


ای حجت ِزیبا صفتان،باش به سیرت
نیکو که مرا آوَ رَد این شوق به سویت

پائیز78

korosh
02-12-2009, 11:40 PM
دیدار



آسمان ، صاف است و در یک گوشه اش
ابری سترو ن
خاطرات ِ پر ز لبخندی به دل دارد
چومن.

منتظر تا کوله بار شادیش را
در بغلگاه ِ زمین
این آشنای ِ دیر پا
چون تحفه ای
بگذارد و
فارغ ز اندوهان.

مهر هم در گوشه ای پنهان
رخ از همراهیم
در راه پر آشوب ِ دل
هرگز نتابانید.


استرس
با پیچ و خمهای رهم همراه
لحظه ای کوتاه
دستها لرزان


آری
چه باید گفت ؟
ضربه ای بر در
تق تق وتق تق
: کییست بر در ؟
:میهمانی نا فراخوانده.



می گشاید در
میزبان ِ سالها
با من ، نه بیگانه
همراه
در خیال ِ کودکیها
نوجوانی هم جوانیها



می نشینم چون گل ِ پونه
در جوار ِ آن نگاه ِ آتشین
اما پر از پیوند

این زمان افسوس
هر ناگفته ای
را گفت
غیر از اینکه بایداو می گفت :
من چه میزان دوستت دارم



افسوس
آسمان ِ صاف هم
ابری سترون
در بغل دارد


زمستان 78

korosh
04-12-2009, 06:28 PM
ناشکیب


دلبری من یافتم ، دریادل و خورشید سان
قامتی بالا ، قدی رعنا ، مَثَل آهو چمان


مو چنان بیدی پریشان ،شانه میزد باد مست
آبشارش ، شانه ای ستوار دارد ، سنگ سان


دلبری شهلا، نگاهش شعله میبارد زچشم
مشعلی از دل بر آ رد ، چون تنور از بهر نان


دل به هر چشمی نلرزد ، کو فراوان دید ه است
چشمهائی دلفریب و ناشکیب و مهربان


گل ببوسد پای بلبل ،عاشقی با چشم ، خویش
هر نگاهش بوسه ای دان ، برجمال ِ گل ستان


با دلش خندد ، لبش خندد ، بخندد هر زمان
سیب ِ سرخی را ببینم ، من گرفته در دهان


خنده ای شیرین و آ ن شهدش دلی را می برد
کی ؟ کجا بینی که شهدی را ، بخواهی هر زمان


نا شکیب می شود ، هر گه ترا یاد آورد
حجت از بسیار حرفی ، از خامشان!


پائیز 77
_____________________________________

دوستان ، با سپاس پیشاپیش

از نظرات ، شما هر چه باشد ، استقبال می کنم.
نقد شما اگر چه تلخ هم باشد ، از شهد شیرین تر است.

دریغ نفرمایید.

korosh
10-12-2009, 02:53 AM
جان مارا ، نفسی در عدمی پیدا شد
خانۀ دل ِ به فروغ ِ صنمی پیدا شد


بار ِعشقش ، چو به این قامت ِ افتاده نشست
کور بیند ،که قدم را ، چه خمی پیدا شد


هر شبی تا به سحر خواب ندارد چشمم
چشم ِ خواب آ مده ام !صبحدمی پیدا شد


مَردم از رفتن ِ غم ، خوشدل و من غمگینم
خوشترین شاد منم، چونکه غمی پیدا شد


گنگ ِ علم شده بودم ، چو وجودش پیدا شد
عالمی یافتم و باز المی پیدا شد


بازی عشق دگر هیچ ندارد سری
نزد آنان که کنون ، زیر وبمی پیدا شد


چشم ِ عاشق شود آئینۀ وصل ِنگار
عشق را ، خیل ِ نگه ،چون علمی پیدا شد


گرچه شهری همگان ، شهره به دیدار تواند
حجّتا شاد غمی ، خوش قدمی ،پیدا شد


پائیز 77

korosh
10-12-2009, 10:18 PM
(قبل ازهمه چشم براه نظرات شما هستم)باتشکر


در من شکست
آن شاخه های تُرد
همجنس ِبا تنه
از بادهای ِ غریب
دشتهای ِ خشک ِ بی رمه.


در فصلی که
نه تولدی بود
...........آب را
ونه زایشی
...........به خاک.


در من فرو ریخت
حصارهای سبز ِدر زمین
کز جنس ِ نی بود
نفیرگاه ِ سوته دلان
وجایش
دیواری از بتن
سر بر آورده ز خاک.



پس
شِکو ِه را زشُکوهی
رَوان مکن
در جوی ِ عاطفه.
که سالهاست آبی ندیده ام.
کس نیز ندید.


دیگر سلام هم
کهنه کتابی است ،کُنج ِ رف.


دیگر مپرس
این شاخۀ ترد را ،
چه شد؟
آن شاخه ها همچون غرور ِمن.


باید گذشت
دیدن ِ زپشت ِ حصار
......دیوار بس بلند..
کاری است عبث


دیگر مگو :
دستی تکان بده
باید گذشت.
باید گذشت.


....تقدیم به فرهادتک چراغ خانۀ دلم.....
( منبع: وب korosh7042سخن کوروش)

pink.nm
11-12-2009, 10:47 AM
سلام کوروش جان بسیار زیبا و دوست داشتنی شعر می گی
اومیدوارم خیلی خیلی خیلی بیشتر وبهتر بتونی شعر بگی
با آرزوی موفقییت برای تو
سبز باشی

korosh
17-12-2009, 10:12 PM
یادکار ِکهنه


با تو خواهم گفت
آنچه را در پرده های ِ راز می گفتم.
:دیگرم پروای ِ پروازی
در این شب نیست.

لیک خو کردم
من به این شبهای تار و تیره و تاریک
جغد ِ شومی را همانندم
مانده در شبراهۀ خورشید
عشق هم در من
حاصل ِ تب نیست.

******

با تو خواهم گفت
قصه هایِ عشق را ،
هر شب.
گر هزار و یک شبی دیگر.
من بگویم قصه ها
از
وامق و عَذرا
شور بخت ،مجنون
منتظر ، لیلا
خسرو و ، آن حور وش ، شیرین
ویس یا رامین
جز حکایتهای من با تو
دلبرا
پس چیست؟

******

پردۀ هر ساز
هم ، سواد و هم بیا ض
رنگ رنگ ، پرده های ِ مانی و ارژنگ
مرغ و گلهای نشسته
روی یک جام ِ بلورین
یادگاری های بر هر سنگ
یک صدا گویند:
من صدای ِ تیشۀ عشقم
زنده می مانم
گر شکستم
بشکنم ، غم نیست !

*******

با تو خواهم گفت:
عشق هم در
یادگار ِ کهنۀ سنگ است
روی یک جام ِ شکسته
آنچه را
در قصه های پیش
همچنان باقی است.

*******

پس چه گویم
عشق را من
هرچه گویم
حرف ِ تکراریست.

اسفند 77



(یاران از نظرات خود محرومم نسازید. متشکرم)

korosh
17-12-2009, 10:14 PM
کاکلی
(پرنده ای که صیاد ، با مکر و حیله وبا ابزاری همچون آئینه و نور وصدای معشوق ! به دام می اندازد.)


کاکلی جان ! که ترا ، هم به فریب
عشق ِ آلوده ، به دامت ، بکشاند

عشق ِ پاکت ،که چنان آئینه بود
دغل آورد ، به آئینه رساند

صاف بود آن دل و ،صیاد به غش
یار ، در منظر ِ تزویر نشاند

عاشقان ،گرچه برفتند ، چه باک
نام ِ عشق است که بر جای بماند

عجب از بخت نیاید که چنین
در قفس ، بادۀ وصلت بچشاند

پائیز77

korosh
19-12-2009, 10:13 PM
غریبانه.........................به بانوی شعر ایرانسیمین بهبهانی

به شب خستگانیم وما،به روز آرمیدیم اگر
جهنم خریدیم و باز ،بهشت آفریدیم اگر

نه ناچاره دراین قفس،که بالی وپرداشتیم
به امید روزی سپید ، تو دیدی پریدیم اگر

چراغی اگردرشبی، چراغان کند روزنی
تو بینی که با جان ِخویش،برابرخریدیم اگر

تعجب ندارد سراب، چوآبی شود تشنه را
ولی تشنگی قصه ای،شد آنرا شنیدیم اگر

چواز راه دور آمدیم،همه جان وتن پر غبار
مسافر ندادند راه، به مجلس رسیدیم اگر

چو سازی به کوک آمده،بزن پرده را گوشه ای
که زخمه توان زد به آن،چو زخمی دریدیم اگر

طلوعی سپید آمده ، نیامد چرا مهر ما؟
که مارا نویدی کنون ، سراسر امیدیم اگر

غریبانه فریاد خود، چو حجت غزل خوانده بود
غزل را چو (سیمین)، بخوان غزالی ندیدیم اگر

korosh
22-12-2009, 03:24 PM
یوسف ِ دل

گرگم من و یوسف ندریده، دهن آلود !
وصلی نچشیدم، که مرا هجر ِتو فرسود

افسوس که از خرمن ِ گلهای بهارت
گل هیچ نچیدیم و،بهار اینهمه بی سود؟

بودا صفتی ، پاک ، اهورای زمینی
از مرد ۀ ما ، رو ح ِ سفر کرد ۀ موعود

امشب به دلم ، عشق دگر جلوه ندارد
یارم به نظر آمد و ، اینگونه بفرمود:

هیهات ، مخور غم، سفر ! هیچ نمانده
پاسی زشبی رفت و ،سحر روشنی افزود

این لالۀ دل ، داغ ِ سفر داشت نپژمرد
امید ِ بهار آمد و ، نومید چه خوشنود

ای یوسف ِدل،چشم وچراغی به شبانگاه
ای رفته سفر ، کم کن این ناله و،بدرود

korosh
23-12-2009, 08:50 PM
یاد لاهوتی

گرفتم خانه را همخانه را ، بیگانه در یکجا
ندانستم که نبود ،عاقل و دیوانه در یکجا

که عشق و وصل را بیگانگی ازهمسری خوشتر
خموشی شمع را بهتر که با پروانه در یکجا

اگر معشوق وعاشق را هنر زیبا نمایاند
تمامش هجر را شد قصه ای جانانه در یکجا

زهجرانش شدی عاشق جنونی شهره پیدا شد
نشاید عاشقی ،معشوق را همخانه در یکجا

شرابش تلخ باشد وصل وآخر دردسر دارد
تو هجران را نبینی مست با پیمکانه در یکجا

((همه اسرار مارا پیش ِجانان بر لاهوتی))
((نمی مانم دگر با این دل ِ دیوانه در یکجا))

خطا گفتم که منهم اینچنین اسرار را گفتم
روا باشد بنامی وصل را افسانه در یکجا

غزل تضمین خود را حجت ازشوریدگی دارد
شود پیدا قرار او به آن دردانه در یکجا

زمستان 77

korosh
25-12-2009, 09:53 PM
مهمان

چشمت که واژه گان تمنّا
...............................نهفته داشت،
....................با حرص و آز
...............................بر خوان ِ دل نشست.




تنها
.....این میزبان ِ
..........رفته به یغما
.............گفت:
.................بادات نوش


مرداد 79

korosh
28-12-2009, 10:07 PM
زندگی کوتاه بـُوَد ای { روزمـــــــــزد }

رخت ها می پوشد
به تن ِ خسته وزار
رخت هائی که نهانست
در آن
ژنده گی ِ سال و قرون
-لا غر و هست نزار-


او در این صبح
که مرغان همگی
نغمه خوان ، چهچه زن
بی غم نان
فکر ِ نانی است
بَرد خانۀ خویش
: که یکی بچه ندارد
پاپوش
:وان دگرهست
عریان.

*****

او
د ژم گشت
ز افکار ِ پریش
که مباد امروز
همچو دیروز شود؟
-بغچه در زیربغل
(نان ِ خشکی است در آن)
:نکند
باز که شرم
خیره پیروز شود.
******
بانگ از زن بر خواست:
چه شد
امید ِ دلم
ای ستون ِ خانه ؟
تو که لبریز شدت
پیمانه.

به خود آمد
به یکی کوچۀ تنگ
متواری است
ز قصاب ِ ودگر
جمله را وعده دهد
: پول آرم
کارم ار گیرد
از خجلتتان
در آیم.
-روسفید ِ همتان-
من نبسته ام کنون
بار سفر.


سر ِ چهار راه ،
نشسته است
غمین
نه که تنها ،
بسیار
همه درمانده و زار
همه همچون او ،
شرمندۀ نان
بچه هاشان
همه بی کفش ولباس
دیده بر دست ِ پدر
هست نگران.

وانتی می آ ید
کار فرماست در آن
(یا یکی معما راست )
در پی کارگر ِ مفت
(ارزان)
سالم وهشیار است.
*****
وانتی می آید
همچو بمبی
می جهاند از جا
خیل ِ آن کارگران
سوی آن حمله کنند
سیل آسا
فارغ از درد ِ شریک
خود محق دانند
(نا حق دگری )
هیچکس نیست چو او
مَرد ِ کار است
(فقط او تنها).
*****

بخت
با او شده یا ر
سوی او کرد اشارت
معمار:
تو بیا
اینک تو بیا
باورش نیست ورا
می برند ش ، سر ِکار
*****
وانتی در راه هست
سردی ِ باد ِ زمستان ، اورا
کرد بیدار از آ ن خواب ِ گران.
تنه ها ز آهن ِ سخت
می خلد
جان و تنش
وه چه شیرین بودش
رنجشها
بهتر از رنج ِ درون

****
باز شب.

ماه بود همراهش
همچو شبهای دگر .
******
باغروری سر مست
دست در جیبها
( می شمرد)
مزد رنجشهای آورده به روز
بی خبر از عابر و
سرما و سوز
****

چون به خود آمد
سرا را تنگ دید
پول ِ خود را
با بدهکاری
همچنان در جنگ دید.
ماند در پستوی ِ خانه
خوشه چین
خوشه چین ِ دفتر ِ ارقام ها
مات و مستأصل
ازین ناجورها
این کنم ؟ یا آن کنم؟
درمانده شد.
تا پگاه صبح
او شرمنده شد.
( فکر این انجام ها)

****

آری ،آری
عالم ِ شادی کم است
عالم ِ ناداران ِ عالم
با غم است.
غم خورشت ِ نان ِ ناداران بود.
فقر را
بیماری ومرگ
همدم است.
****ِ ************


زن بزد بانگی :
که ای مَردَ م بپا !
بچه ها لختند و
عید است
خانه ام هست
لخت و عور
من ندارم
نسیه را
روی ِ دگر.
****
لیک
آن بدبخت ِ خوش اقبال
زود
رفته بودش
جان ِ ناقابل
به گور.
اسفند 76

korosh
31-12-2009, 11:12 PM
آتش پنهان


اي نار پنهان ، اي چيره ي جان ،خاموشيت به
طوفان ِ روحي ،در اوج ايمان ، خامو شيت به

در دا كه مارا ،بي درد دردي،دارو نخواهيم
از كس چو آسان ،اي درد ودرمان،خاموشيت به

آرامشت خوش،چون خواب و ترمه ،بي خواب مارا
فرسوده بگذار ،اي مايه ي جان،خاموشيت به

برجسم و جانم ،اتش نهادم ،تا پخته گردم
گرديد دوران ، اي نار پنهان ، خاموشيت به

بر خاتمم شد ،نقشي ز ياران،بر آن نگينش
عشق است و ايمان، داد سليمان ، خاموشيت به

وصلي چشيدي،در بزم ياران،ديگر چه خواهي
از دست دونان،اي ديده حرمان،خاموشيت به


مهر 78

korosh
03-01-2010, 10:31 PM
سنگ ِ صبور


يكنفر مي آيد
دستهايش خسته است
دل ِ او مثل ِ بلورين
.................دل ِ تو
....................نازنين
...............بشكسته است.



يكنفر مي آيد
تشنه از ديد ِسراب
...تاول ِ پاهايش
....چون حباب ِ سر ِ آب
و به خوناب ِ دلش
نقش ِ تعلّق
..........به كف ِ كويت داد.


قد ِ تو
سرو ِ سر ِآمد به سر ِ بستان بود
يادماني ز خدا
......سوگلي ِ رضوان بود.

ليكن اكنون ،
به تن ِ نازك ِ وهم
زخم از
.....زخمهء بيداد نشست.
از بد ِحادثه
...چون آينه ء قلب ِ تو ، مست
..........وه ببين
................زود شكست.


يكنفر آمده است
دستهايش رنجور
.....ز جماعت كه همه عاري ازين
..........درد ِ شريك
............گنگ و مات و
....................همه عور.


دستهايت برسان
جان ِ من
.....من شده ام
سنگ ِ صبور


زمستان 78

korosh
04-01-2010, 10:43 PM
رو به ديوار


قلم ، بريده زبان است و دستمان دادند
به دست ِ آرش ِ بشكسته تا كمان دادند

به باغ ، سرو ِ سپيدار ِ نو نهالي را
بريده با تبر و دست ِ باغبان دادند

به نو برانه ء نو بر خور ِ يمين و يسار
پيام ِ نادره بودن به سايبان دادند


به خفته ِدر پر ِ قو ، جمع ِ‌‌ ناز پرورده
غنيمــــت ِ خبر ِ خواب ِ پــرنيان دادند


چه رنگ رنگ كلامي كه بر زبان راندند
چه حلقه حلقه كمندي كه بر ميان دادند

غضب كه بهر ِ عدو بود رنگ ِمهر گرفت
بدان نشان كه به ياران ِ مهر بان دادند

گذشت فرصت و افسانه ء مدينه مگو
محالست ، كه اين قوم امتحان دادند

ز فقر و فاقه چنين زرد رو شديم و نحيف
به باغ ِ عارض ِ ما صــورت ِخــزان دادند

به خشت بستهءخوشدل،به قرص نان ِجوين
نويد ِ مائده از ســـوي آسمان دادند

زبان ِ سرخ بريده ،كه سر سلامت باد
چو سنگ ، روي به ديوار را نشان دادند


تابستان 79

korosh
05-01-2010, 02:00 PM
سكوت


سكوت
آئينهء مات ِ حنجره است.

وبغض
.....رنگينهء غبار.



شكست ِسكوت
و فرياد
.......خورشيد ِ نيم روز

.........در بيكرانه ء صداست.


اينگاه
بغض
.......حنجره و فرياد

.........گم مي شوند.


زين پنجه هاي آهنين
....هر شيشه اي
........همچون
......دو روي سكه
....سيماب ريز
..........مي شود.


اما
حكايت ِ سكوت
بغض است
...حنجره و
.....نيمه هاي شب.



بهار 89

نظرات ِشما سپاس مرا همراه دارد.

korosh
05-01-2010, 11:54 PM
قصه گو خاموش



قصه گوي ِپير
برلبانش
دوش
غنچه اي درد آشنا
....................بشكفت.


چون كُه اي آتشفشاني
واژگان ِ حُزن را
........فواره وار
.............برقلبمان باريد.



قصه هائي
ز آذرستان گفت
زآتش ديرنده
........پا برجا
....هم به حق قدّيس.



"نيكي پندار "
"نيكي گفتار"
"نيكي كردار"

موبدي بود او
همچنان خاموش.


قصه هائي گفت
از مصافي نابرابر
جهل را با روشني
...................آورد.


كو
هم آوردي طلب كرد
...........آتشي را
.................تا بگيراند.



از سواد ِ سرزميني
.........سخت جان گفته


سالخوردي
گنجهاي گونه گون
.........در سينه بنهفته.


خسته بود او
تهمتن مرد ِ سُترگ
..................انديشهء در بند.
.......................بندي فرتوت.
..................امّا
...........همنشين با آن نگارين
.........................چربدست
.........................اهرمن ،دلبند.


گُل به گُل
در باغ ِ خلسه
مي زند پرسه
مي زند بالا
...........قصه گو
دامان ِ تاريخ ِسترون را
..........با همان دستي
.....................كه ياد و يادگاري
...................از كمانداري است
.......................رنجه باري
........................يادگاري ماندني
..................................مانا

آتش، آوخ
آتش ِ ديرنده
.............پا برجا
.............به جان ِ كان ِ انديشه
..........مظهري از اقتدار ِ اورمزد
.............................پاك ، ناميرا ...


قصه مي گويد
نوش را و
.......نيش را
.......گرگ هاي در لباس ِ
...........................ميش را


جمله ء ناگفته اي بر لب
:كو
كجا ، زردتشت؟
..............تا كه خاكستر ِ اميد را
.............................در دل بگيراند.



قصه گو
باري چنانم ، دوش
.........در خموشي
..........قصه ها مي گفت.



تابستان 79

نظرات ِشما سپاس مرا همراه دارد.

korosh
06-01-2010, 12:12 AM
مستي نگاه


زاقبـــالي كه من دارم ،شدم ديوانه ء چشــمي
زمقبـولي بريدم من ،شـــــدم افسانه ءچشمي


چوخشكيدم زافسوني،نگاهش خانه بربادسـت
مقامــم از تحيّر شــد، مقيــم ِ خانه ء چشـمي


نه بت بودم كه جايــم جاي ِ خوبان بود ،ليــكن
پيــام آمد ز جانانم ، برو بتـــخانه ء چشــــــمي


من ومستي چه خوش همسادگاني مهربان بوديم
كجا يابم شــرابي خوش، بجز ميخانه ءچشمي


مكن منعم ،سَر‌ ِ مستي به دل دارم،خطا نيست
نه مستي زآب ، آتش راكز آن مستانه ء چشمي


به دل من جقهء شاهي،نشان از بي نشان دارم
نشان ازعشق هم اينست،همان دردانهء چشمي


دليل ِ شعر من اين شد، كه الكن در بيـان باشم
كه عاشـق را نگاهــي و زبان بيگانه ءچشـــــمي

korosh
07-01-2010, 02:23 AM
درود ِ بر بدرود
.....................................به ياد ياران رفته آن ور ِ آبها



چون بركه اي راكد
در جاي خود مانديم.
......اما رفيقان
.......اين بلم
.......در آبهاي هرزه رو
..............هرگز نمي رانديم.


افسوس ها خورديم
از رفتن و از گفتن ِ
: بدرود ياران
پس مانده هاي ِ سبز ِ ايران


گفتيم و رنجيديد
گفتيد و رنجيديم
اما چه بد
ما مانده گان ِ اين ديار ِ نحس
..........در زنده گي مرديم.


آنسوي درياها
.........كه دلها سخت بيگانه اند
آنجا كه مي چرخد
...................زبان در كام
..................گوئي كه باد خسته در صحرا
.....................در گوش هاي بسته ءخاشاك.



اما
خوشا خاشاك
اينك زبان ما
بدا
......در كاممان نيست
......خاشاكمان هم نيز
..........يك ريشه اي در خاك
....................رحمت ، دلا
..........................از ما به غربت باد.



ما آشناي نا آشناي ِ
.....................شهر مان بوديم.
......................شولاي غربت
.......................جامه مان گرديد.
........................بر اين تن ِ رنجورمان
...........................افسوس



عرياني ما
......بهتر از اين پوشش
...........ديجور مان
..................افسوس



اينك خوشا " بدرود"
بر آن پرستو هاي عاشق
آن مهاجر مرغكان و
.......................رفتگان از ياد
..........................آنان كه بدرودي
..........................سلام ِ زندگيشان بود.


كسمان در اين افسوس
................هرگز نمي آسود.



تابستان79

korosh
07-01-2010, 10:22 PM
طالع ِ خراب




شور و التهابم ، كار داده دستم

عشق ِ بي جوابم ، كار داده دستم



چشم ِ مست ِاو را، دل بديد و گفتا
كاســه ء شرابم ،كار داده دستم

عشق ِآتشينش ،شعله اي بجان زد
جستجوي ِآبم ، كار داده دستم

بوسه اي ربودم ،گفتمش كه دانم
كار ِ با شتابم ، كار داده دستم

او رميد و دل هم ،سوخت از رميدن
اين دل ِ كبابم ، كار داده دستم

آگهي ز حالم ، سرزنش ندارد
كار ِ نا صوابم ،كار داده دستم

اين دل ِ از جدائي ، سخت مي هراسيد
طالع ِ خرابم ، كار داده دستم

دل ِ كه روز و شب را مي طپد به يادش
بخت ِ رفته خوابم كار داده دستم

ياد ِتو به قلبم ، چون رديف شعر ست
اين رديف ِِنابم ،كار داده دستم



خرداد79

korosh
07-01-2010, 10:30 PM
سودائيان

مارا نشاء كردند
......دربطن يك كوير

در دستشان نبود
هرگز هراس ِ هرس
.......يابيم ِ رويشي

اين شور بختان ِ
..........سودائي ِ هنر
كاينك
........برمسندند.
بادا
كه نان ِ سفالينه
......گلوگيرشان شود.

هرگز
عروج ِ ما
......در باورشان نبود.
(رويش ِ در شوره زار يآس را)

دندان گرد نبوديم
كه به شيرين رشوه اي
..........كُندش كنند .

اين گرم زبانان
نفرين نشسته گان
چون داغ
.........بر جبين
.........(سنگدلان)
(تنديسهاي انجماد)


:آهاي يخ شكن!


ما را بس
در شورزه زار عطشناك
اندك نمي ز خاك.


زمستان78

korosh
07-01-2010, 11:39 PM
دوست


راه گم كرده دلم ، كو و كجا ؟خانهء دوست؟
شمع كو؟ تا كه بسوزد ،پرِ ِ پروانهء دوست؟

چشم ها منتظر ِ قامت ِ موزون ِ تواند
دل پر از ياد ِتو شد ،چونكه بود خانه ء دوست ؟


«گرچه از قافلهء عشق ،جدا مانده دلم»
«بودم از روز ِازل ، واله و ديوانه ء دوست»

گوهري راكه به كان ،كرده نهان تحفه زر يست
ياد ِ تو هست نهان ،در دل ِ ويرانهء دوست

سالها سحر و فسون ، كرده دلم را به جمال
دلبري بود كه دل ، برد ز بيگانه ء دوست

عاشقي را كه به سر شور ِجواني باشد
جان ِ شيرين دهد او در ره جانانه ءدوست

من اگر سنگ شوم ،شيشه شود سينهءتو
خوش بود بشكند آن،شيشه به اين دانهءدوست


مطربا ! راه دگر زن، كه سر آمد غم ِ من
بر سرم هست سر ِ بوسهء دزدانه ء دوست

بارالها ، دل ِ حجت كه غمين بود چه زود
شاديش گشت فزون ، رفت به كاشانهءدوست


فروردين 79

korosh
08-01-2010, 01:20 PM
بي تاب


يك شب نشسته بودم،با خاطري حزين
بر مهر ِ واپسين ات ، مي گفتم :آفرين

گفتي قرار ِ مارا ، هر نيمه هاي ِ شب
آخر چرا شكستي ، آن رسم ِ آخرين

امشب چرا ندانم ، بي تاب شد دلم؟
درياي ِ دل خروشان ،طوفان ِ سهمگين

باز از نهان ِ جانم ، جانا به گوش ِ من
آمد صداي نازت ،اي خوش صداترين

از ياد ِ آن نگاهت ، اي مهر ِ جان فزا
آرامشي بگيرم ، زان چشم ِ نازنين


آن وعده ء خوشت يا،هجران ِ ناخوشت
بادا وفا شود آن ، پايان ِ رسم ِ اين


پژمرده دل چه گويم ، يا از كجا ؟ بگو
يابم ز گل صفتان ، در باغ همنشين

از باغبان گريزم ، و از باد ِ ناشكيب
آهو شدم گريزان ،زين باغ ِ ياسمين

پنهان زچشم ِمردم،مي سوزم از فراق
گر باورم نداري ، حجت بيا ببــــين

رسواشدم چه حاصل،زين حال و روزخود
ديگر بس است شعرم،برجاي خود نشين


تابستان79

korosh
08-01-2010, 06:10 PM
حسرت


قنديل ِ بسته به ايوان
......آونگ ِ ساعت ِ ما بود
..........آن فصل نماي ِ زمستان


يك مال رو
........معبر ز برف
.........با كُند پاي ِ كودكي


دستانمان
....نا آشنا به زنگ
..........با يك سلام
...........عاري ز رنگ
.........در هاي خانه ها
...................بر روي ما
.....................بگشوده بود.


يادش بخير
......آن عيد مان
........از ابتداي راه
تا انتها
.....يعقوب بود
...........فصل الخطاب ِ ما
................يعقوب ِ ديگري
......................آنسوي ده
چون مصريان
.......با خنده اي
..........در مي گشود.
........نقل ونبات وچند
..........گردو و تخم ِ مرغ
..................با رنگ سرخ


يادش بخير
.......كت كهنهء پدر
............با چند لاي
................در آستين
............با كفشهاي نو
.....................يا وصله دار
....................بي بيم و اميد.


اما
.......قنديل ها شكست
....................آن برف ها
.....................تن شست.
در آفتاب ِ سادگي
............كنعان ِ باغ
.............سردي گرفت.
.................در باغچه ها
......................گل پژمريد.
...................بر كوچ ِچلچله
..........نفي بلد ،
.................نشست.


ديوار ها بلند
.......سيمان وزنگ
..............سد شد
...........در راه چلچله.
درها گشوده اما
........گلخند ها
............پژمرده رنگ.



ديگر سلام هم
...........هم معني
.............بدرود ِ ماست.


بايد غمين سرود:
يادش بخير
يادش بخير


بهار 79

korosh
10-01-2010, 09:59 PM
شعر و درد



خواستم ،ازعاشقی لب واکنم
درد را و عشق را پیدا کنم
شعر را با عشق ، من شیدا کنم
...............................شاعری از سرپرید.



خواستم تا از بد ِ دوران بگویم
از غم و شادی ، دوا ،درمان بگویم
از گرانی ، همچو یک باران بگویم
...............................شاعری از سرپرید.



باغ را باد ِ خزان ، پژمرده کرد
عشق را با غم عجین و مرده کرد
عقل را افسانۀ افسرده کرد
...............................شاعری از سرپرید.


من هنر ها جسته ام در روزگار
فتنه های خفته دیدم کارزار
رونق ِ این فتنه ها شد کارو بار
...............................شاعری از سرپرید.



خنده ها را زهرخندی دیده ام
شکوه ها را دردمند ی دیده ام
زهر ها را همچو قندی دیده ام
...............................شاعری از سرپرید.



من گزیده مار ها را دیده ام
از کس و ناکس کنون ببریده ام
من به جای گریه بس خندیده ام
...............................شاعری از سرپرید.



شعر من از درد چون سرشار شد
روحم از آن حیله ها بیمار شد
جانم ازحق گفت و هم بردار شد
...............................شاعری از سرپرید.


شعر ِ من درمان هر درد ِ من است
آه گرمی از تن ِ سرد ِ من است
این سفر کرده ره آورد ِ من است
...............................شاعری از سرپرید.



درد را و عشق را با هم ببین
درد را تلخ و دگر را انگبین
شعرم انگبین بود ، عشقش نگین
...............................شاعری از سرپرید.



پس نگویم درد را با این قلم
نی به تو یا دیگری ، بهر ِ دلم
من نخواهم کرد اسم ِ خود علم
...............................شاعری از سرپرید.



خرداد 77

korosh
11-01-2010, 01:48 AM
خون ِ سرخي كه به دل بود، ره ديده گرفت
آسمان، رنگ شفق، از دل رنجــــيده گرفت

هرچه گفتم، دل بيـــچار ه مرا چاره نبــــــــود
زهر خندي زد و حرفم، همه نشنيده گرفت

ســـــــرد مهري خزان، چهره دُژم كرد ولي
گرمي آتش عشــقش، دل شـوريده گرفت

غنـــــــــچهء مهركه بين من او بود، شكفت
سردي باد خزاني، گل روئـــــــــــيده گرفت

تابش ماه، كه رخشــــندگيش راه گشاست
تـــــــيره ابري زجفا، آن رخ تابيــــــده گرفت

سوخت هر دامن پاكي كه در او عشق رسيد
برحذر ماند دلي، كو ره سنجـــــــيده گرفت

عشق اينــــجا ز وفا جامهء يوســـــف بدريد
قاضي عقل از او جـــــــــامهءبدريده گـرفت

خواب اگر راهزن مردم بـــــــــــــــيدار شود
عشق هم خواب خوش از مردم خوابيده گرفت

صاحب دهر كه طغيان دل عاشق ديد
بخل ورزيد از او دلبر بخشيده گرفت

رسم دهر است كه خوبان همه را بربايد
اجل از راه در آمد رخ بگزيده گرفت

در گلستان زمين نو گل زيبائي بود
كه منش خواستم آمد گل ناچيده گرفت

گفتمش بهر تسلا كه: ترا بادا صبر
گفت حجت كه مراحيف كه ناديده گرفت



پائيز 79

korosh
12-01-2010, 10:59 PM
شب(از شعرهاي قديم)

در این کشاکشم کنون ، که شب چگونه سر کنم

چنین شب طویل را ، چگونه من سر کنم


تازه شبی دگر شده ، عنان ز کف به در شده
بر آن سرم ،ندا دهم ، مرغ سحر خبر کنم

رها شوم کنون زغم ، کنم من آرزو صنم
به سوی او ، به کوی او ،غم از دلم به درکنم

ز یاد رفته در فسانه ها ، چه گویمت که باز
به اشک خون نشان دهم سپس از آن گذر کنم

به یاس ِ خواب رفته در کمان ِ برگ گفته ام
به خواب ِخوش شدی ومن ، هوای بال وپر کنم

نشسته ام که شهد ِ جام ِ مهر ، نوش ِجان کنم
و رفع ِ تشنگی ِ خود ، دلا چرا دگر کنم

به چنگ ِ عاشقانه اش ، به نغمه ءشبانه اش
گریز کرد ه از غمی ، ختام ِ این سمر کنم

تو حجّتا ، چرا گرفته ای ، صحیفه محبتی؟
به دست من ،کتاب عشق ،قصه عشق زبر کنم

.......پائیز 62.......

korosh
13-01-2010, 02:31 PM
خوش خبر آمد ز در ،قاصد ِ جانان ِ من
گشته كنون آن صنم، مرغ ِ سليمان من

مرغ ِ دلم را قفس، عرصهء جولان نبود
بود خَمُش در قفس ،مرغ ِ خوش الحان من

فصل ِ خزان باغ من ،از گُل ِ يادش شِكُفت
وين عجبا در خزان ، رونق بستان ِ من

با لب خندان رسيد،گفت كه :او مي رسد
دولت عشق آيد و آن شه و سلطان ِ من

ترسم از آن روز ِ خوش ،آيدم آن جان ستان
در بر و از تن رَوَد ،جان ِ در افغان ِ من

گنبد ِ فيروز ه را عشق ِ من آرد به كف
ماه شب افروز را،بر سر ِ ايوان ِ من

معجزت عشق بين، قاصد ِ معشوق ِ من
زال ِ مرا شد كنون ،سام ِ نريمان ِ من

چشم از آن طلعتش، نور چو دارد مثل
آمده از چَه برون ، يوسف ِ كنعان ِ من

مَردُم ِ چشمم نگر ،آب زَنَد راه را
آئينهء شوق شد ، چشمهء باران ِمن

پردهء خورشيدكو ؟ تا نشود پرده در
شرم زرخساره ام، از پي نقصان ِ من

گشته مرا چون جنون،شهره به بازار ِعشق
گوش ودل و دست وپا،نيست به فرمانِ من

سائل ِحالم بگفت:رنج چه شد؟گفتمش:
رفت به پايان كنون، آن شب ِهجران ِ من

خيزم و زين پس دگر، جام ِ ظفر سر كشم
چونكه عصا آمد از ،موسي ِ عمران ِ من

بود خروش ِ من از ، دوري ِ آن ماه وش
ماهي در يا و ماه هست خروشان ِ من

ماه ِ دو هفته دلا ، هست نگارم چه باك
كي بتوان ديدنش ، آن مه ِ تابان ِمن

كس نتواند چو او ،در مثل آرد نشان
بر سر ِ اين شرط باد ،كفر و هم ايمان ِ من

گوهر ِ عفت به كف ،جمله فضائل در او
هست چو شيرين دهن ، يار ِسخندان ِمن

شير چكد از لب ِ ، آن مه شيرين سخن
خسرو ِ شيرين كنون ،هست هراسان من

سرو به قامت به او ،رشك وحسد مي برد
قامت خم گشته اش ،هست ز حرمان ِ من

كاش به پايان رسد،اين شب ِديجور ِمن
خاك ِ بهاران شود ،پشت ِزمستان ِمن

فرق نه روز مرا ست ،با دل ِشام ِ سياه
:كي زدر آيي بگو ، نور ِ شبستان ِ من؟

اي صنم شيد رو ، اي همه تابندگي
بر نفس ِ مرد ه ا م،نك برسان جان ِ من

مرغ ِ سمائي من ،بلبل ِ اين مَرغْزار
مرغ و گُل ِ باغ ِ من،اي گُل ِ خندان ِ من

هان دل ودل برده ام،هست مُوَشّع* در اين
چامهء خونين ِدل ، نامهء پنهان ِ من

شعر ِ من ار شهره شد، ازهنر عشق شد
شعر ِ مني ، شعر ِ من ،حجت ِ ديوان ِ من




آذر 78

korosh
13-01-2010, 11:12 PM
كلبه


فضاي كلبه اش
آكنده از دود است
نمي داند
كه در مطبخ ِ سراي او
بجاي مرغ ِ بريان
.......... آدميزاد
و او را بر جبين
ني داغ ِ هشيار يست.



فضاي كلبه اش
آكنده از دود است
و تن پوش ِ اطاقش
.........چوب رنگين
چه داند كين
خون هزار و يك هزار ِ
................اين گلستانست.


اگر شمعي بيفروزد
چه داند او
كه باد ِ تند ِ اهريمن
چراغ ِ شب ستيزان را
به يك لبخند ِ زهر آگين
و يا خشمي به ضد ِ قوم ِ زنديقان
.................................به هم پيچد
...................شكسته خوده هايش را
.......................به اشك ِ ديده در هاون
...............................................ب وباند



فضا اينك
پر از دود است
نسيمي نيست
تمام پنجره عكس است
....................كه پشتش
....................جرز ديوار ست
....................وليكن صاحبش را
......................مستي خوابي شبانگاهي
..........................به حصر ِ رخوت و مستي
......................................در آوده است.


هواي كلبه مسموم است
ولي او خفته در بستر
و خواب ِ روزگار ِ سبز فردا را
كه در روياي ِ بيداري
به پروازش در آوردست
....................مي بيند .
...................و يا خواب شه دوشين
.....................كه مهتابش
........................كم از ،كمتر
........................رنگ خون مي يافت
......................................مي يافت
...........................................مي بيند،
..................................نه چون امشب.


هواي كلبه اش
آكنده از خون است
هواي كلبه اش
آكنده از بيم است.


خرداد72

korosh
14-01-2010, 09:55 PM
چشمان ِ تو
داستاني از
.........هزار و يك شب است.


و من
شهرزاد ِ قصه گوي ِ آن
قصه هاي غُصه هاي ِ نا تمام
وتو
پادشاه ِ زنده دار ِ شب
به چشمان ِ من.


بهار 79

korosh
15-01-2010, 02:17 PM
مشتاق رو

ای نرگس ِ مشتاق ، به آئینۀ رویت
ای شیفته چون شانه به آن طرۀ مویت


چشمان ِسیاهت زچه رو سرمه کشیدی
با سرمه بگو ،کی بتوان کرد نکویت؟


مشتاق ِرخت ،خوی نکو خواست ،چه دادی؟
جز روی نکو ای همه رو ، حسن زخویت


باچشم وزبان ،رهگذران مدح ِ تو گویند
از سوختنم بی خبرند، مست ز بویت


افسوس که تو جلوه چو طاووس نمودی
هیهات که گفتم ، همه از پای نکویت!


چندیست گریزم ، زهمه آینه رویان
ای آینه رو ،هرزه نیم ،باز ز کویت


ای حجت ِزیبا صفتان،باش به سیرت
نیکو که مرا آوَ رَد این شوق به سویت

پائیز78

korosh
15-01-2010, 09:05 PM
راز ِ رويش


هر روز شهيدي و
.........شهدي است
...............نويد فرزندان.


هر روز شقايق ِ سرخ را
.......................بي آب
.....................باغبان ِ مرگ
............................هرس مي كند.



و هر روز
....براين حجله گاه هاي
...........گلرنگ ِبي عروس
.............افزوده مي شود و
.............گور هاي ناشناس ،نيز.



عشق را حكايتي است
.........................و وصل را.
..........................و هرس را.
.......................تجلي ِ رويش



وحجله را
.......نشان ِ آفرينش ِ
.....................دوباره ء حيات.


و شقايق را
............در چنبرهء شفق جستن
.................................رازي است
........................................جاودا ن.


هر روز آفرينش
هر روز شـــفق
و هــــــــــر روز
...........رويش ِ دوباره


62-63

korosh
18-01-2010, 10:12 PM
زر بنده گان


برده
زر بنده گان ِ نسل ِ جديد
..........در پي استخواني
..................شايد
.....................رنج را بي شائبه
....................................پذيراين د.



خود مفرشان ِ سراي ِ آز
....................در اندوه ِ نايافته ها
..................................( پشيز )


خودكامگان
.......تبه كاران ِ با جان ،درستيز.


افسار سده گان ِ حرص
.....................پيرانه سر
.....................مال باخته گان ِ
................................هميشه ء تاريخ
حريصان ِ سوداگر
...در سوداي ِ عوض كردن ِ
...................... يك گل ِ سرخ
...........................با سبزينه كاغذي



كتاب را
.....سرمايه
............مي بينند!


به ظاهر
......اندوه تيرگي را
.......مي شود در پستوي ِ تجارت
.....................................شناخت.


با چركتاب دفتري
به روي قاليچه اي
...............روي ِ ميز.
.............كه شايد
..................سالهاست
........................نفشي نمانده
.......................به جز چركهاي دست.


پس مانده ء
...........بسته هاي پول
................از دستهاي مهربان
...................مردمان ِ فقير و غني.



آن گوشه او
.............هرگز
..............در پي ِ شمارش ِ شانه هاي ِ
..................................قاليچه نيست.
.............................از رنجهاي نهفته در آن
...............................بي خبر است.



او ضحاك را
.........مي شناسد
................نه مار بر دوش.
.......................كاوه را هرگز.



تنها خاطرات ِ تلخ ِ متوليان ِ ماليات
..........................مميّزان ِ بي احساس
.................و لذت ِ چُرت بعد از حساب وكتاب
..................و شمارش ِ دخل ِدغل را
................................خوب مي شناسد.



اي عروسان ِ به نكاح ِزر
........................در آمده
.....................اي پايبندان ِ مقيّد
....................................استوار
...................................در تزويج ِ زر
....................................شوي مردگان

.................................وفاداري تا به كي؟



مارا هدايت پيران
............دليل ِ راست.
............نه برده گان
................كه آزاده گان را
............................فرمان بريم.



تابستان77

korosh
18-01-2010, 10:59 PM
الان كه من ِ سينوزيتي سرما خوردم و در تب آن بسر مي برم .حيفم آمد دوستان را از لذت! اين گرما بي نصيب كنم( البته خبر آن). اميدوارم به درد ِمن !كافر هم دچار نشه چه برسه شما.

تــب


شــــب شد و باز تب آمد به تـــنم
سوخت از تب ســـر و پاي بــــدنم

هر چه آبش بزدم ســـــود نداشت
دُن كيشوت بودو كُلَه خُود نداشت

گاه هشـــيار بدم ،گاهي مســــت
اين اثر از تــبم آمد در دســــــــــت

گاه غـــرق ِعــــــــرق ازگرمي تب
تا ســـــــحر خواب نرفتم ، از شب

جيب هايـــــــم پر كپسـول ِ دورنگ
دم به دم درد به جانـــــم زده چنگ

تا سرايم به يكي بيت ســـــــــرود
واسف ،حــرف چــو مفهوم نبــــود

هي بخور ميــــــــدهم و جوشانده
هي خورم ماشــــــــــــلهء وامانده

حال ِ من باز شلم شـــوربا شـــــد
معـــده آورد گه ،صفـــرا شـــــــــد

بخــورم يا نخــــورم من چه كنــم؟
جنـــگ ميــكرب بنــگر در بدنــــــم

چند روزيســــت زتب ميـــــسوزم
چشـــم برچشــــم ِ اجل ميدوزم

ديده ام چنــد كَـــــــــرت آمده بود
مرگ،ســــروقـــت ِ دل ِتب آلــــود

جامه اســـــپيد چنان افرشــــــته
خط ِ عمري نه بر آن بنــــــــوشته

من تهـــــيدســت بدم،او نشنفت
زود آيم به بــرت هي ميـــــــگفت

تو كه عمري به غـــزل ساخته اي
در عمل قافــــيه را باخــــــــته اي

كه خـــــــــطا كرده ام و مثنوي ام
لاغرم ديد به طـــــــــــنز ِ قوي ام

نه كه در شـــــــــعر سرودن گويم
از نبودن هــــــــــــــم و بودن گويم
سفرم نقش ِ جبين كـــــوتاه است
صورت آيـــــت ِ ماه در چاه هست

آسمان، سقف سخن كوتاه هست
رخصهء بين دو تب يك آه هــــست

حال ِ سيــنوس خــــرابست خراب
چشم ِ تانــــــژانت پر آبست پر آب

حاصــــــــل ِ اين تب وتابم چو مرا
از همــــــــــه عالمـــيان كرده جدا

لحظه ها طـــي شد وديدم بيـــدم
حجّــــــتم ، لـــــرزهء بي تـــرديـدم

قصـــه آخر نـــــشد و شــب ميمرد
كاش ميــــــــماند شب و تب ميمرد

از تب و آن شـــب ِ ديــــــجور مگوي
هــــذيان پاي لـب ِ گــور مــــــــگوي

korosh
20-01-2010, 12:40 AM
بال ِ پرواز


به دنبال تو مي گشتم
بهشت جاوداني ، در تو جستم
......ليك
........كجا خواهم توانستن
.......................به پروازي
.........................تنعم را بهشتن.


بهشت ِ جاوداني
بهشت ِ اوليني
............آخريني.



به دنبال ِ تو مي گشتم
وشايد در تلاقي
.............روحمان پرواز را
...............با يكديگر در آسمان
.....................ديدار كردند.

اگر اين آسمان ِ چشم تنگ
...................اينجا
....................نسازد رعد
....................نپيچد يا نسوزد بالهامان را
................._كه پرواز ِ من و تو
............._اقاقي هاي ِ عاشق را همانند ست
.........................._به رقص ِ هنگامهءدر باد.



به دنبال ِتو مي گشتم
سبك روح و سبكبالي
به پرواز
_اين كلام ِ آسماني
..............خفته درشعرت
بجستم من
........بهشتي را
كه آن منزلگه چشمان ِ معصومت
............._بسان ِآينه صادق
زبان ازمهرباني
...............عاشقي
..................فتانگي
.....................مي راند.

و خود را محو ، درمينو بهشت آشنا كردم.
............شناي ناشيان ِغرق ِدر امواج
...............................به گرداب ِ همان شهلا
..........................................شنا كردم.

ترا من جسته ام
در سال هائي دور
و دست خود ، كه نه شعرم
................پناه و سايبان ِ نور ِ خورشيد
..........................سما كردم
.............................كه تا
............................چشمم نسوزاند
............................نيارد آب
............................نريزد آبرويم را
............................بيابانگرد ،كردم خود
............................ز مردم من جدا كردم.



ومن پرواز را
در خاطرات ِ دور مي جستم
...................عبث بودم به انديشه
...................كه مرغ ِ خانگي را
...................بال ِ پروازش نباشد
.................._اگر پرواز خواهد كرد
..................به اندك فاصله
..................ز بامي تا در كوچه
..................كه اين اندك را گزيري نيست
........................................گريزي نيست


كه آتش درون ِ او
................خبر داري
كه از " آدم " بياموزد
................پند دانائي
................نجويد او بهشتي را
.................كه هر خامي
...................به سر دارد
......................چه سودائي؟



بهشت ِ اولين باشي.
............بهشت ِ آخرين باشي.



مرداد 77

korosh
25-01-2010, 02:35 PM
سفالينه

خوش بنشين در بر ِ اين دلِ بي كينه درد
آتش ِ بنهفتــــه شو ،در دل ِاين سينه درد

بانگ بر آمد به ما ، رنجــــــــــه مداريد دل
خورده به پيــــــــشاني ،ِمردم پيشنه درد

در سده ها ماندني ،عشق به هـمراه درد
بر همه دوران ِ ما ،گشـــــت سفالينه درد

شاهد دور شباب ،رفته به نســــيان و زود
آنچه به من رخ نمود ،پير در آئيــــــــنه درد

خشت ابد را فلك ، هـــــــم زازل كج نهاد
خانهءامسال و هـــــــم ، خانهء پارينه درد

ما همه بازيــچه چون،گوي به مـيدان دهر
حاصل ِ عمر ِ شه و ،صاحب ِ پشمينه درد

كنج ِدل ِبلـهوس ، عشـق ِ نباشــــد نهان
بر دل ِهر عاشقي هست چو گنجينه درد

هر كه در آئين ِ درد ، ديد نشاني زمــــهر
ميشود ايام ِ او ،خالي ز آديــــــــــنه درد

آب زدم راه را،تاكه خوش آئـــــــي به دل
خوش بنشين در برِ اين دل ِ بي كينه درد


مهر 79

korosh
26-01-2010, 10:29 PM
باران

مي غرد
از برق ِ نگاهش
............بانوي ِ رعد.



مي گذرد
خداي باران
......از لابلاي ِ ابرها
...................با ارابه اي فكسّني.



و بوسه مي زند
......با قطره هاي ِ اشك
....................زمين ِ خشك را
.........................چون گونه هاي ِ من



زمستان79

FaRzAD
27-01-2010, 05:48 PM
کوروش جان خوشحالم که هنوز هستی
منم تصمیم گرفتم مثل تو بشم یه شبه تو سایت
امیدوارم که به پست هم بخوریم
خاطره اونشب تو قهوه خونه هنوز یادم نرفته که با تو حامد و چن نفر دیگه بودیم

Sudi
27-01-2010, 09:43 PM
کوروش جان خوشحالم که هنوز هستی
منم تصمیم گرفتم مثل تو بشم یه شبه تو سایت
امیدوارم که به پست هم بخوریم
خاطره اونشب تو قهوه خونه هنوز یادم نرفته که با تو حامد و چن نفر دیگه بودیم
کورش عزیز ما قرار نیست بلا تشبیه مثل شبه باشن
ایشون همیشه در کنار ما هستن با وضوح بالا اقا فرزاد

Saman
27-01-2010, 09:49 PM
تا اونجا که من میدونم و دیدم شبح درسته نه شبه :ww12:

معین : شبح [Only registered and activated users can see links] [ (شَ بَ) ] ([Only registered and activated users can see links]) [ (اِ.) ] ([Only registered and activated users can see links]) 1 ـ تن ، كالبد. 2 ـ سياهي جسم كه از دور به نظر رسد. جمع . اشباح . ([Only registered and activated users can see links])

korosh
27-01-2010, 09:58 PM
فرزاد جان ممنون از تو عزيز
سودي جان اميد وارم لايق محبت تو و همهء ياران باشم.
سامان جان تنها در ورزش پهوان نيستي .بلكه در ادبيات هم بازو بند داري عزيز.
از همه سپاس دارم.:ww1:

korosh
27-01-2010, 10:12 PM
پستانك



وقتي كه گريستيم
پدر خوانده
سرنيزه را
در دهانمان
.......فرو كرد
..............تا آرام شويم.


زمستان79

korosh
28-01-2010, 09:58 PM
ياوه

ياوه بود
..آنچه پنداشتم
................شعار بود
.......آنچه بر زبان رانديم
بن بست بود
.........به آنچه رسيديم


از تنگناي كوچه هاي گذشته
....................... آمده بوديم.
........................در آرزوي خياباني
.........................................عريض.


شب كوچه هاي ما
........عطر چراغ ِ نرگسي
.............در خود تنيده داشت.


گفتندمان:
.......روزه بگيريد
...........مبادا بوي حسرت ِ
..............اين كوچه هاي كودكي
.....................از دهانتان بر آيد.
...........................حتي
................................حتي
.............................كه ياد ِ آن
.............................از مبطلاعات
.........................................است.



كه اگر چنين
..........تعذير را
...........به تعذري نا خواسته
...............گردن گذارده ايد.



حيرتا
.......شعارهايمان
..............ياوه هائي
................به بن بست رسيده بود.



زمستان79

korosh
29-01-2010, 03:53 PM
سنگدل


هر پاي بلغزد ، زنگاهي كه تو داري
هر دل چو غريقيست ، به چاهي كه تو داري

اي سرو قد ،آن روي ِچو گل ، زلف سياهت
ابروي ولب و ،روي چو ماهي كه تو داري

هر مرد ِ يلي ،رأيت اسپيد بگيرد
تسليم شود ،پيش سپاهي كه تو داري

اي سنگدل اين شيشه،شكسته است،مبادا
پايت بخلد ،شيشه به راهي كه تو داري

افسوس كه تو ،صحبت ِ دل را نشنيدي
نشنيدي و دل،مات زآهي كه تو داري

تو مهر پرستي ،چو مني ،پيرو ِ آئين
معبود تو ،عشق است،الهي كه تو داري

محبوب رخي ،قامت مطلوب تو داري
تنها ،همه خوبي است ،گناهي كه توداري


بهار 79

FaRzAD
29-01-2010, 09:16 PM
کورش عزیز ما قرار نیست بلا تشبیه مثل شبه باشن
ایشون همیشه در کنار ما هستن با وضوح بالا اقا فرزاد

بی تعارف حرف میزنین آدم پشیمون میشه از اظهار نظر، درک میکنم ولی نیازی نبود شما خودتونو به زحمت مینداختین سودابه خانم !

کوروش جان خودشون بهتر میدونن منظورم چی بود چون همونطور که گفتم رفاقتامون سقفی نداره ...

به هر حال من نمیخواستم شما ناراحت بشید

صمیمانه معذرت میخوام . . .

korosh
29-01-2010, 10:06 PM
غروب ِ سپيد
.................................................. به مناسبت ميلاد پدر ِشعر ِ سپيد احمد شاملو




مردي سوار
از كوچه ها گذشت
مردي كه
شبانه را
هماره به شعري
.........غمگنانه سرود.


مردي كه
دختران ِ دشت ِ انتظار را
در آلاچيق ِ آبائي
..........به زمزمه نشست.


و بيابان را
با هواي مه زده
..........تصوير كرد.


سالخوردي كه كودكانه
.........مي سرود:
"پريا گشنه تونه"
"پريا تشنه تونه "



مردي گذر كرد
از باغ آئينه
ودر دستانش
..........خنجري
تا بر درخت ِ خاطره
همچراغي آيدا را
.................حك كند.


مردي گذشت
مردي كه
.....صليب ِ خويش را
..........بر دوش مي كشيد.




با لبخندي ماندني
بر مرگي مبتذل
بر مرگي شكننده
و با اندوهي ِ نهان
بر مرگ آزادي
جام ِ شوكران را
..............سر كشيد.




تابستان79

korosh
30-01-2010, 11:23 PM
اي شمع ِ جان بيـــــــا پر ِ پروانه را ببــوس
اي مهـــربان ،بيـــا دل ِ ديوانه را ببــــــوس

وقتي ز هجر قامت صــــبرت شكسته شد
اي دل شكـــسته ساغر و پيمانه را ببوس

قوم ِ بلــــند جامـــــــــــه اگر منــع ميكنند
جامي مــــخواه ، آن لب مستانه را ببوس

گيـــــــســـوي يار ، اگرت نيست اختيـــار
داري به يادگار و ، بيا و شـــــانه را ببوس

اي طفل ِ دل ،كنون ترا مــــام رفته است
چون مرغــــــكان رفته غذا ،لانه را ببوس

از روي مــــــهر آه ، اگر آن دسـت نازنين
خطي نوشت آن خط ِحنانه را ببـــــــوس

چون در سفر شدآن دل و دل برده اي عزيز
با چشم ِ خود،تو جامه ءافسانه را ببوس

جانم به لب رسيد ، خدا را وصـــــال كو؟
جان رفته را بگو ، لب جانانه راببــــــوس

حجت كه خاطر ِ عزيزت،چوگوهراست
زين گنج ها، تو گوهر ِ يكدانه راببــوس

زمستان79

korosh
31-01-2010, 03:29 PM
قصه گو خاموش



قصه گوي ِپير
برلبانش
دوش
غنچه اي درد آشنا
....................بشكفت.


چون كُه اي آتشفشاني
واژگان ِ حُزن را
........فواره وار
.............برقلبمان باريد.



قصه هائي
ز آذرستان گفت
زآتش ديرنده
........پا برجا
....هم به حق قدّيس.



"نيكي پندار "
"نيكي گفتار"
"نيكي كردار"

موبدي بود او
همچنان خاموش.


قصه هائي گفت
از مصافي نابرابر
جهل را با روشني
...................آورد.


كو
هم آوردي طلب كرد
...........آتشي را
.................تا بگيراند.



از سواد ِ سرزميني
.........سخت جان گفته


سالخوردي
گنجهاي گونه گون
.........در سينه بنهفته.


خسته بود او
تهمتن مرد ِ سُترگ
..................انديشهء در بند.
.......................بندي فرتوت.
..................امّا
...........همنشين با آن نگارين
.........................چربدست
.........................اهرمن ،دلبند.


گُل به گُل
در باغ ِ خلسه
مي زند پرسه
مي زند بالا
...........قصه گو
دامان ِ تاريخ ِسترون را
..........با همان دستي
.....................كه ياد و يادگاري
...................از كمانداري است
.......................رنجه باري
........................يادگاري ماندني
..................................مانا

آتش، آوخ
آتش ِ ديرنده
.............پا برجا
.............به جان ِ كان ِ انديشه
..........مظهري از اقتدار ِ اورمزد
.............................پاك ، ناميرا ...


قصه مي گويد
نوش را و
.......نيش را
.......گرگ هاي در لباس ِ
...........................ميش را


جمله ء ناگفته اي بر لب
:كو
كجا ، زردتشت؟
..............تا كه خاكستر ِ اميد را
.............................در دل بگيراند.



قصه گو
باري چنانم ، دوش
.........در خموشي
..........قصه ها مي گفت.



تابستان 79

korosh
01-02-2010, 10:36 PM
تنگ ِ بلور (به شاعر مريم حيدر زاده)


عزيز ِ من شاعره جان
انگار چشات خوب مي بينه
انگار كه اين بغض ِ كهنه
رو قلب ِ تو لونه داره


انگار كه پائيز ِدلت
رنگ و وارنگ ِ همه جا


قصري كه ساختي به خدا
با رنگ ِ آبي نميشه
باد مياد ،بارون مياد
پوسته ميشه،رنگ ِ دلت
آنوقت ِ كه تو مي بيني
آبي شده رنگ ِ ديگه
(سُرخ شده)

ز قصر هم ،آبي تو
شسته ميشه.

آنوقت ِ كه چشات
حقيقتي رو مي بينه
احساس ِ دخترونتو
باد مياد
مثال ِ يك قاصدكي
رو دوش ِغربت ِ دلت
با خشم و نفرت ميبره
كه خواهش و نالهء تو
فايده ديگه هيج نداره.

حافظ و اون فال ِقشنگت
( كه براي نوم ِهاتِ )
..........
من چرا
خواجه رو كه مي خونمش
يا به قول ِ تو
به فالش مي شينم
صحبت از زاهد ِ سالوس
يا كه از محتسب و مست و خمارِ ِ.

تو فرشتهء خيالي
تو يكي تنگ ِبلوري
كه شكسته ء سراب ِ
نه در او كه آب
خواب ِ.
نه صواب و راه ِ ناب ِ
كف ِروي آب
آب ِ



زمستان 77

korosh
02-02-2010, 10:59 PM
در حشـــر مگر دامن ِ وصـل ِ تو بگيرم
يا وصل رســــــد يا كه دگر باره بميرم

پيشاني بختـــم شده كوتاه به وصلت
از بخت بلنــــد است به دام تو اسيرم

از ماه به ماهي اگرم سلطـــــنتي بود
فقراست همه چونكه توئي شاه واميرم

در مملكت ِ عشق تو شــيريني جاني
فرهادم و گويم كه من از جانشده سيرم

چون باد چنان باديه پيماي ِ دل خويش
مجنون زمان ،مونس هر شـــــير دليرم

من سايه صفت،خاك نشين ِ قدم دوست
برچشـــــم بنه پاي كه شكل تو پذيرم

از چلهء اين عــــــــمر زه ِ ياوه كشيدم
محشور جوانانم و بشــــكسته و پيرم

دست ِتو مــريزاد اگر دل بـــــــسـپاري
ورنه كه تو دائـم شــــــنوي ، آه كثيرم

پيغـــــامبر ِ دل گشته ز توحيد رهيده
دارد چو تمنــــا ز تو اي نور ِ منيــــــرم
بيهوده ، بشارت مده فرداي ِ دگر را
آرامش ِ ديگر بده آشــــــفته ضميرم

حاشــــــا كه اگر باز مرا سر بدواني
در حشر بدان دامن ِ وصل ِ تو بگيرم

korosh
03-02-2010, 10:27 PM
قصيده اي براي تو




كدام واژه ،بگو كدام
ميتواند صلابت ِ عشق را
برصفحه شعرم
تصوير كند؟


كدام واژه
كدام ،
بگو
ميتواند
خوش نشين ِ
غزلي مانده گار شود؟


در كدام واژه
در كدام غزل
ميتوان مديحهء تو گفت
وقتي كه غزل واژه ءچشمانت
هزار بيت خواهد شد؟


اگر هزار هزار واژه
يا هزار هزار غزل
وصف تو باشد
تحفه
ناچيزي است
نه در خور ِ تو
كه تو در خور قصيده اي
با هزار هزار بيت

و آنگاست شاعر را
صله اي در خور.


نه
تو خود قصيده اي
باهزار هزار بيت
هزار هزار مطلع

وشاعرِ ِ بي مقدار
شايد
لبخندي و درودي
سپاس بايد


اما شاعر ِشعرت
اگر تواند
گوشه چشمي صله
از تو
او را بس.


تابستان79

LaDaN
04-02-2010, 12:00 AM
ممنون کورش جان که هر روز سروده های زیبات رو قرار میدی


تاپیک مهم شد .

korosh
04-02-2010, 03:07 PM
مستمع صاحب سخن را بر سر كار آورد

غنچهء خاموش بلبل را به گفــــــتار آورد



لادن جان كاري هم اگر صورت گرفته لطف شما بوده و بس . ورنه پاي ملخ چه تحفه بر كاخ ِ سليمان .

مي پردچشمش كه خورشيد از كجا پيدا شود
شبنــــم ما در فناي ِ خود ،بقـــا را ديده است

براي همه عزيزان در انجمن ،بخصوص مديران زحمت كش آن آرزوي شادي و كاميابي دارم.




:ww1:پيروز باشيد:ww1:

korosh
04-02-2010, 03:14 PM
برف



به به ببين چه برفي ،برسبز دشت گرگان

باريد بر سر ِگل ،گل لاله هاي بســــــتان



بنشست روي بامها ،با نغمه اي بي صدا

اين زال پير ميدان ، بر ما شدست مهمان



افرشتهءاميد است ،بر تن رداي شـــادي

اسپيدشد خس و خار ،در مهد اين بيابان



بنگر ببين همه جا ،بي سبزه از گل و مل

در دورها خرامد ،اين برف ،چون غــــزالان



درگوشه گوشهءشهر ،در روستايِ نزديك

بازي كنند و شــــادي، با برف اين جوانان



ما هم دراين دمي چندبا دوستان هم بند

با گُله هاي برفي ، بر هم زنيــم چو باران



اما به جنگل و دشت ،صيــاد ِكهنه كاري

با يك تفنگ ِ زيبا ، ويران كند آشــــــــيان



يا بر زند به جان ِ ، يك آهوي خــــــطائي

يا ميشود نشانش ، آن مرغـــك آسمان



اندر خيال ِخويشم در كوي و برزن و شهر

بينم كه نوجوانان خوشحال وشاد وخندان



خوش دل شوم چو آنها گويم به برف زيبا

اي برف فرش گســتر ، در باغ و درخيابان



ميبار و خوش همي بار،اي نائم بي صدا

در كوچه ها و صحرا ، اي راحل ِ آسمان



لذت بريد دوســتان ،زين زال پيـــر ميدان

زين گوهر بدخــشان، زين ارمـــغان يزدان





گرگان 62( بويه)

korosh
06-02-2010, 10:04 PM
گله



جفــــا زتوديدم ، وفـــــــــا كه نداري
تو باغ ِ خشكِ خزاني صفا كه نداري

زعشق وجنـــــوني بدين شبِ تيره
چراغ ِ خموشي ، ضـــــيا كه نداري

مسافر راهـــي كه توشـــــه نداري
تو عــــــــاريه برگي، نوا كــه نداري

خطاي ِمن اين بوده كه دل بتو دادم
تو طاقت ِفهــم از خـــــطا كه نداري

جفــاي تو در دي كه چــــــاره ندارد
به جمع و جمــاعت تو جا كه نداري

به بند ِ شياطين شــدي به اسارت
چه فايده قـــــــــصد ِ رها كه نداري

به ظلمت ِخويشي دراين شبِ تارت
تو كورِ ِمسّــــلم، خــــدا كه نداري

روندهءراهي و پرخـــــــــم وپيـچش
چگونه ســــــــــپاري توپاكه نداري

درخت ِ زوالي ، نه تاب و تحـــــمل
نه ســـــــــــــايهءدل،ربا كه نداري

مريض ِ خيالي،زتيــــغ ِ حمــــاقت
دگر چه گويم،شـــــــفا كه نداري

چنين روشي راكه پيشـه نمودي
بگويـــــــمت اين را بقـا كه نداري

دلم خوش اين بُـــــــد ادب زتو آيد
چه فايده گويم ،حــــــيا كه نداري

كلاغ ِبدآئين،كه خوش به خموشي
وقار ِ به جمعــــــي تو قاكه نداري

پائيز79

korosh
07-02-2010, 09:26 PM
نمانده عشقي
به جز نگاهي
نشسته بر دل
تلي ز آهي


ببين دلم را
كه چون شراره
بسوزد آهي
ز بي پناهي


بگويم اي دل
چه بوده مشكل
ازين شكسته
بگو چه خواهي


******

چرا نداري
كنون قراري؟
چرا گزيدي
ره تباهي؟


*******

و من چويونس
اسير خويشم
بيا به پيشم
توئي كه ماهي

******

قهر ِتو ديرين
اخم ِ تو شيرين
بيژن و تا كي
به قهر ِ چاهي


كس نشنيده
يا كه نديده
برده دلم را
چشم ِ سياهي



اين همه دردم
صورت ِ زردم
بر همه عالم
داده گواهي


مالك ِ اين تن
بگو چو سوسن
كشور ِ تن را
مالك و شاهي


گفتم و گويم
اسير ِ كويت
ز روي مهري
بكن نگاهي


بهار 70

korosh
08-02-2010, 09:42 PM
ياوه


شايد فرشتگان
خفته اند
پيام آوران راستي اند.
هنگام كه بر ستيغ ِ سخنگاه
گفته مي شود :
بشتابيد!
بشتابيد!
زمان
زمان ِدجالي است.
عنقريب
گوسالهءسامري
(اين اسطورهءهزار سالهءحماقت)
به محرابي زر اندود
برده مي شود.

كله پوكاني
كه كماكان
كمال را در كلامي كال
جسته اند.
فريادي را فرا ياد مي آورند:
درنگ مكنيد!
درنگ مكنيد!
هنگامهء عروج است.
كه فرزند مريم
در چهارمين پاگرد ِ آسماني
خويش است.

بايد سفر كنيم
به عرش
كانجا
نه جايگاه ِ غير ماست.

گفتند و رفتيم
دربيابان ِ آسماني ِ رويا
ابرها نه آب
كه سرابي بيش نبود
در خجلتستان ِ تزوير.

و فرشتگان
حنجره ِ بريده گان ِمسلخ
بريده بريده
هي گفتند:
يا
وه
يا
وه


هزارو سيصد هفتاد

Sudi
08-02-2010, 09:45 PM
بهار 89
کورش جان هنوز 88 هستیما:ww12:
مگر اینکه منظورتان 1989 :confused2:

korosh
08-02-2010, 10:08 PM
سودي جان ممنون از دقت نظرت.
باعث شدي مراجعه مجدد داشته باشم و قسمتي ديگر را كه نياز به ويرايش داشت. اصلاح كنم.ممنونتم.
ولي تاريخ 1370صحيح است يعني 18 سال ِ پيش.
اگر اشتباه ميكنم (چون گاف هاي من زياده)اصلاح بفرمائيد ممنون ميشم
پيروز باشي.

Sudi
08-02-2010, 10:11 PM
سودي جان ممنون از دقت نظرت.
باعث شدي مراجعه مجدد داشته باشم و قسمتي ديگر را كه نياز به ويرايش داشت. اصلاح كنم.ممنونتم.
ولي تاريخ 1370صحيح است يعني 18 سال ِ پيش.
اگر اشتباه ميكنم (چون گاف هاي من زياده)اصلاح بفرمائيد ممنون ميشم
پيروز باشي.
اختیار دارید شما بزرگ مایید
با اجازتون درستش کردم

korosh
09-02-2010, 10:14 PM
بيهوده مانده ايم ، برخاك ِ اين زمين
با ما كســي نگفت زين ياوه آفرين

هر لحظه مان ، يك نقطهء ســــياه
كي مي رســد بگو پايان ِ نقـطه چين

برگرد ِ دايره ، دوار ِحيرتيــــــــــــم
شد شيوه اي كهن،از‌ روز ِواپسين

فرياد رَس اجل ! تاكي فــريب وريا
ديگر بس است بيا اي مار ِآستين

مطلوب ِ ما شدي ،چون آب ِ باديه
ما در سراب ِ تو ، آماده اينــــچنين

بگشوده اين زمان ،آغوش ِما ببين
در انتــظارِ تو ، اين قلب ِ پر حـزين

زين باغ ِ بي ثمر‌، نشنيده اي مگر
زين هرزه درگذر ، او را نما وجــين

چون رفته جان ِمن،آري نشان ِمن
انگشتري شدم ، رفته از او نگين

گوئي كه چرخ ِدون،درگردش ِجنون
بنموده خون ِما، با عشق ِ او عجين

اي قلب ِپر هوس،بر جانِ ماچوخس
در مانده ام زتو، از روز ِ واپســـــين

اي غم برو دگر ، ازجان ِ من به در
بي طاقتي نگر،تاكي تو هم نشين

اي دل بيا كه ما، بي زادو توشه ايم
ديگر نه جاي ِما ، آلوده اين زمــين!


بهار80

korosh
10-02-2010, 09:10 PM
زخمهءياد

چل ساله شـدي، ز چهــــچه افتادي
ويرانه ترين ســـــــــــــراي اين آبادي

بيداد كند ، دلي شكســــــــــته ،اما
خامــــوش ترين منظرهء بيــــــــدادي

خوش بادسري كه مسـتيش دادكند
خوش داد زتو ، تـــــــجسّم ِ فريادي

شيريني و شهد ِ عالم عشـق است
عشقي كه تو داري و ،كنون فرهادي

بيــــــــــدرد كجا بنالد ؟ هــــــــــــرگز
نالندهء توئي ،كــــه زخمه ء هر يادي

پيرانه ســـرم ،به مـــژده از راه رسيد
گفتا :كه مخور غم ،كه تو هــم آزادي

گردونه شدم چو چرخ گردون گشـتم
زين رو همه نا شاد و تو ديدم شادي!

حيف از گل ِسرخي كه به ماخاررسيد
حيف از تو مـــــدينه نه ، بغــــــــدادي

jتابستان80

korosh
10-02-2010, 11:30 PM
گفتند چراغ ِ باده روشن سازید
واز بادۀ یاد ،رفته ایمن سازید
افسوس که بسیار در این سینۀ خاک
خفتند ،نگون جام،به میهن سازید


بهار79

korosh
11-02-2010, 02:00 AM
با خنده ، دلِ شکسته امید گرفت
بالنده شد و شباب ِ جاوید گرفت
افسوس که آسمان ِ ما شیطانی
شد ابرسیاه و باز خورشید گرفت


بهار79

korosh
11-02-2010, 05:18 PM
افسوس که عمری همه بیهوده گذشت
عمری به پی بوده و نابوده گذشت

خوش آنکه ادب جست ،هنرمند بزیست

یا آنکه بر او عمر ، تن آسوده گذشت





زمستان78

korosh
11-02-2010, 11:34 PM
باران

مي غرد
از برق ِ نگاهش
............بانوي ِ رعد.



مي گذرد
خداي باران
......از لابلاي ِ ابرها
...................با ارابه اي فكسّني.



و بوسه مي زند
......با قطره هاي ِ اشك
....................زمين ِ خشك را
.........................چون گونه هاي ِ من



زمستان79

korosh
12-02-2010, 02:50 PM
جام شكستي

اي باده خور مست، چرا جام شكستي؟
دل نازك مارا ،تو ســـــرانجام شكستي؟

دشنام، سزاي ِ من ِدرويـش نبوده است
اين سينه ،تو با دشنهءدشنام شكستي

كامم اگر از غــــــــــــير، شود تلخ ،ننالم
نالـــــــم كه چرا، دل،تو دلارام شكستي

بر خانهءما،مرغ ِهـــــــــــــما بود به اميد
افسوس، كه بالش به سر ِبام شكستي

ليلاي تو چون ،قــــامت ِ افسون ِ ترا ديد
گفتا به اســــــــف ،قامت ايام شكستي

حاشا به كـــرم گفت: ببـــــــــــــــــخشم
حيفاكه تو ناپخته چــــــنين خام شكستي

كامــــت كه به اين انجمن ِ باده پرســتان
خوش بود ،چه گويم كه تو ناكام شكستي

در خلوت ِخود خواســــته خواهان دليلم
اي باده خور ِ مست ،چرا جام شكستي

پائيز 79

korosh
13-02-2010, 07:19 PM
عيب جويم شده اي و همه دانند سرم
اي فداي تو ، در اين راه نئي همسفرم

پر ِ پرواز خدا داد كه تا در دره عشق
يا پران گشته و يا ،سوخته اين بال و پرم

شكر ايزد كه شناسند همه خلق ترا
ورنه با هجو كشانمت بدين شعر ترم

شب تاريك به به سر شد برو اي بوم ِ لعين
باوداد آمد و خواندست ،خروس ِ سحرم

عزت ِ نفس نشان داده و گفتم كه توئي
رهرو راه در آن راه چو من رهگذرم

شيطنت كردي و از جهل شدي خيره ولي
غافل از اينكه خدا هست به راه راهبرم

سر و دست ِتو زعلم و زهنر هست تهي
حاش لله كه ز علم و ز هنر بهره ورم

به مثل نقش شباني نه ترا هست سزا
گرگ افتاده درون ِ گلّه پا تا به سرم

رحم كردم به تو گر بيش نگفتم ورنه
هستي ات جمله بسوزد به خدا زين شررم

فكر خامي مكن اي دوست كه من ديرگهيست
خورده ام بيش از آن قهوه ء ناب قجرم

گِله اي بود در اين شعر كه مي بايد گفت
ز تو اي دوست بسي هست كه خونين جگرم

بس كن اين شيوه كه معلوم تو خواهد گرديد
خون به خون شسته،نداني تو مگر من بشرم؟

اگرم شهرهء صبرم تو دگر شير مشو
صبر ِ من هست چو پيمانه و هم مختصرم

نيست در كيش من آ ئين ِ خبر چيني ،هوش
ورنه در علم ِ خبر زتو من پيشترم

پخته اي آش و مزن بيشتر اي دوست به هم
آتشي پيش مده ،جوش مده بيشترم


من ز آتش بس ِ بين تو. و خود شاد شوم
بنگر پاكدلي، گوهر ِ روشن بصرم


بهار80

korosh
14-02-2010, 09:07 PM
پنجره

چكه چكه مي چـــكد، اشك ِما زپنجره
لحظه لحظه مي پرد ،خنده ها ز پنجره

آن گلي كه بر لبش ،نقش ِخنده مي زند
گفته بودمان بيا ،چون هــــــــــوا ز پنجره

در خانهء دلت ،بگـــــشا كه پيش از اين
كس نكرده رحمتــي ،به گدا ز پنـــــجره

اين شكسته بال را ،مرهمــي دوباره نه
نشود كه بشكـــــــني، به خطا ز پنجره

رهروان ِ راه راه را ،خنده اي ز روي مهر
مي برد به راه ِ خود،چوصــــــبا ز پنجره

دوستي كه در وداع ،دل شكسته مي رود
بطلب به عاطفه ،نه صــــــدا ز پنــــــــجره

آسمان صاف بين ،پر ســــــتاره شد ولي
مه خود نديده ام ،من چـــــــــــرا ز پنجره

سر به زير و ساده ام ،رو به ماه نيمه شب
كرده ام به جان تو،من دعا ز پنــــــــــــجره

همه گفته اند و من ،به جواب گفته ام
شد به غربتي نگاه ،آشـــــــنا ز پنجره

دل و ديده روز و شب،نرود به خواب و تا
آيد از الــــهه اي ،اين نــــــــدا ز پنــجره

كه در آ، در آمدست،مه آسمان ِ تو
ختم كن تو قــــصه و ماجرا ز پنجره


تابستان80

korosh
15-02-2010, 07:58 PM
روز گاري همچو بيـــــــدي ،موي بر سر داشتم
قامتي بالا بلند و كوه پيــــــكر داشـــــــــــــــتم

اين دل ِوامانده ام ، دائم به گل گـــشت ِ خيال
مفلــــسي بودم كه در رويا بســــي زر داشتم

گاه خامش همچو خاكستر شده من صم و بكم
گاه از هـــرم ِ سخن ،برلب چو آذر داشـــــــــتم

من به خود مشـــغول بودم ، دل به بازار ِ وفـــا
او به سودائي هزار و من چو يك ســـــر داشتم

كي كـــــــــبوتر باز بودم ،پشــــت بام ِ خانه ها
خانه ام ويران،به بام ِ دل كــــبوتر داشــــــــــتم

دل كـم آوردم ز بس بخــــــشنده بودم ، دلبران
ديدم آن مه پيـــــكر و از غير ِ دل بر داشـــــــتم

عشق آمد كنج و دل شـــد گنج را چون پاسبان
مُلك را من مالك و قارون برابر داشــــــــــــــــتم

در نشيب عــمر ،عشقش نوشـــــدارو بهر من
دل به فكر نوش و من نيشـي چو نشتر داشتم

روزگار ِ بد هـــــــزاران شــــعبده در كار داشــت
باز بدتر من به پا دام ِفســـــونگر داشتــــــــــم

حال در هفت آســــــمان نوري نمانده بهر ِمن
راز داري آن زمان بســـــيار اخـــــــــــتر داشتم

korosh
16-02-2010, 01:39 AM
من گنگ و ماتم ازین خنده های پوچ
زین خاطرات ِ گریزان و بیم ناک
از باغ رانده گان به زمین کرده کوچ
لب تشنه گان همه محروم ِ اشک تاک


پائیز 80

korosh
16-02-2010, 02:33 PM
گفتند چراغ ِ باده روشن سازید
واز بادۀ یاد ،رفته ایمن سازید
افسوس که بسیار در این سینۀ خاک
خفتند ،نگون جام،به میهن سازید



بهار79

korosh
16-02-2010, 11:11 PM
شرم سپيد
(به فرهادِ شيرينم)


در ميان ســـــالي خدايا ، من جواني كرده ام
حسرتي دارم به دل ،كي زنده گاني كرده ام؟

پيش از ين من بودم و دل، در گذار ‌ ِ لحظه ها
كي توانم گفتن اين را : من جواني كرده ام؟

در گلســـتاني كه پنــدارم ، كويري بود و بس
عـــمر را بيهوده بي گل، باغــــــباني كرده ام

جفت پروازم دلي ،بي بال و پر، اما چه سـود
من به ياوه، سالها روزي رســــــاني كرده ام

پاي در گِل ،مانده درجنــــگ ِميانِ عقل و دل
كودكــــانه با جنــــــون،پا درميـــاني كرده ام

بســـكه با روياي فرتوتم ،ترا تنــــــــديس وار
ساختم ، گفتــــند :دل را من رواني كرده ام

حسرت ِجنّــت مكاني بود ، هـــــــمراه بشر
ليك جنّــت را ببين ، من اين جهاني كرده ام

گفت سر:مويم سپيد و ،شرم دارم از تو دل
با جواني هاي تو ،من ، ناتوانــي كــــرده ام

bozorgmehr48
16-02-2010, 11:47 PM
ازانتخاب شعر معلومه دلت خیلی پره دوست عزیز:ww2::115:

korosh
17-02-2010, 01:51 AM
بزرگمهر عزيز
ممنون كه حداقل يكي عكس العمل نشان داد!و اگر از آن شعر كمي كمان ابرو كشيد ي پوزش ميخواهم.
پس اين شعر عاشقانه را ..تحفهءدرويش:






نميشه يه بار ديگه اسير ِ اون چشات بشم؟

تو صدام كني و من ، زمين خور نگات بشم؟

تو كمان و بشكني ، به خنده هاي ِ ناز و من

بشم آرش دل و ، به جان تو فدات بشم؟



زمستان83

HAMED
17-02-2010, 02:14 AM
تو صدام كني و من ، زمين خور صدات بشم؟
این بیت رو زیاد نپسندیدم ...زمین خور صدا ترکیب زیاد مناسبی نیست
زمین خور رو بیشتر میپسندم که برای نگات و یا چشات به کار بره که البته با توجه به بیت اول که به چشم مربوط میشد زیاد خوب در نمیومد



توی دو بیت بعدی فکر میکنم از کمانو بشکنی منظور از حالت چهره در زمان خنده هست ( که ابرو ها حالت شکسته پیدا میکنه ) که خوب ترکیب خوبی شد ( البته اگه درست درک کرده باشم )


و لی بشم ارش دل و به جا تو فدات بشم با او ن دیدی که بالا گفتم زیاد سازگار نیست
اگه دل رو ارش قرار میدادین زیباتر به نظرم من میدش تااین که خودتون رو ارش دل بدونین
چون ارش کمانگیر بود
و گمونم اینجا منظور ابرو گیر بودن هست ....یعنی به ابرو ها گیر کرده دلش
و با یه پس و پیش کردن میشد معنای رویایی ای رو به شعر داد

korosh
17-02-2010, 10:32 PM
حامد جان ممنون عزيز
قسمت اول فرمايش به دلم نشست و سريعا اطاعت امر كردم. هر چند كه بازهم شايد جابجائي چشات و نگات نيز باز هم دلنشين تر شود حال ذوق تو چي مي پسنده:qq14:

ولي در بيت دوم برداشتت عزيز درست است .و دل نيز اگر چه به ضرورت شعري جابجا شده و لي در اينجا در مقابل كمان . ارش متصور است
هزاران سپاس.:qs2

korosh
18-02-2010, 12:16 AM
و باز در قفس ِ غم ،پرنده زنداني
مني كه مانده ء اين سالهاي باراني

ودل ،ودل كه مداما به فكر پرواز است
وياوه ،ياوه ِ خيالي ، براي زنداني

مماس ِ مانده اندامش ،آهن ِ سردي
نسيم ِ آبي روحي ، به كنج ِ ويراني

تمام ِ منظر ِ چشمش، به وهم ميماند
حسود گونه بگويد: كه را تو ميماني؟

ستارهء شب ِ تاريك ِ تو، زند راه دل
كجاست بهرهء رفته ، به خواب ِ ناداني

فريب است و فريب ،آنچه مي بيني
دروغ است دروغ ،آنچه ميداني

تمام ِقامت عشقت ،بلور ِتنديس است
نشسته بر رف طنزي ،اگر نماياني

ونقشهاي نگارين ِ دل برآئينه
و مُهر هاي هم آئين اگر كه بنشاني

پرنده اي كه كُنج قفس گرفتاراست
رها شود به گماني ، رسد به ساماني

دروغ بود ،ولي با دلي كه ديوانه است
اگر چه گفته ام ، اين قصه را به عرياني

HAMED
18-02-2010, 12:44 AM
نميشه يه بار ديگه اسير ِ اون چشات بشم؟

تو صدام كني و من ، زمين خور نگات بشم؟

تصویر سازیش خوب شد
الان یعنی صداش میکنه و برمیگره تو چشاش نیگا میکنه و طاقت نگاه کردن به چشاش رو نداره و زمین خور نگاه میشه

korosh
18-02-2010, 11:13 PM
قصيده اي براي تو




كدام واژه ،بگو كدام
ميتواند صلابت ِ عشق را
برصفحه شعرم
تصوير كند؟


كدام واژه
كدام ،
بگو
ميتواند
خوش نشين ِ
غزلي مانده گار شود؟


در كدام واژه
در كدام غزل
ميتوان مديحهء تو گفت
وقتي كه غزل واژه ءچشمانت
هزار بيت خواهد شد؟


اگر هزار هزار واژه
يا هزار هزار غزل
وصف تو باشد
تحفه
ناچيزي است
نه در خور ِ تو
كه تو در خور قصيده اي
با هزار هزار بيت

و آنگاست شاعر را
صله اي در خور.


نه
تو خود قصيده اي
باهزار هزار بيت
هزار هزار مطلع

وشاعرِ ِ بي مقدار
شايد
لبخندي و درودي
سپاس بايد


اما شاعر ِشعرت
اگر تواند
گوشه چشمي صله
از تو
او را بس.


تابستان79

korosh
19-02-2010, 10:27 PM
سيمرغ

ايكاس مرغ ِبر زمين ، سيمرغ بودي
در قاف ، تنها آخرين سيمرغ بودي

دلدادهء هر بامدادي ،مرغ ِ اميد
مارا تو در اين واپسين سيمرغ بودي

اي كم نشين و نيك منظر،من ندانم
افسانه با تو هم نشين سيمرغ بودي

ننگ ِ زمان آلوده دامان كرد مارا
آسوده اما پيش از اين سيمرغ بودي

سيمرغ در افسانه را ،چون مي شناسند
گويم دلا تو بهترين سيمرغ بودي

زالت اگر بيگانگي را پيشه كرده است
تو آشنا ،عاري زكين سيمرغ بودي

كس را در اين افسانه،من همدم نديدم
تنها ،دم ِ حجت يقين سيمرغ بودي

ايكاش با من بودي و ديگر غريبه
سلطان ِ مرغان ِ زمين سيمرغ بودي

korosh
20-02-2010, 03:25 PM
ناگسستني


مائيم و ما، من و تو ،بيگانه بين ِما
يك جام ِ راز و مستي جانانه بين ِما

ما هم پياله ايم و همه هستي به كام ما
هر گز نبوده حرف ِ دو پيمانه بين ِما

ما مست ِ عاطفه ،همه ديوانهءغرور
ما عاشقيم و اينهمه ديوانه بين ِما

با ما به غير ِ صحبت ِ مهر و وفا مگو
چون قهر و آشتي شده بيگانه بين ِ ما

پيمان ِ ياري ما نا شكستني است
اين عهد ناگسستني و مردانه بين ِما

در عصر ِيخزده از آه و هرم عشق
دوريم و عشق ِ من و تو افسانه بين ِما

تابستان80

korosh
21-02-2010, 12:21 AM
تيز آمد و تيغ تيز بر ريش زده
آشفته سر از،خنجر بر خويش زده
فرياد كنان ،ز نارفيقان مي گفت
واز مار ِدرون ِ آستين نيش زده

مرداد80

korosh
21-02-2010, 11:27 PM
اديسون گفت



آي آدم ها
برق را
آورده ام بهر ِ شما
تا كه آراميد
تا كه آسائيد
من كه مي بينم
.........شمايان
..............غرق ِ در خوابيد.


بنگريد
اطرافتان
يك نفر در پيش تان
پاي ِ آن رنگين كمان ِ
...........( جعبهء جادو )
..........مي سپارد جان.


دم به دم
جان ميدهد
با گريه يا خندان
گه ناكام ، گه آرام
..................پايش مي نشيند
گه دراز و گه دَمَر
......................يا پشت
......................چمباتمه
......................سَر پا.



آي آدمها
منكه نفرينم ، نثارم باد
كي؟ كجا؟ دانسته ام
......................اين آخر ِ كارست؟
......................حاصلش ،خارست
......................در گلستان كتاب اما
..............كس تفرّج را نمي خواند
..............از شميم خوش نشين ِ گل
.............................ناشكيبي
.............................يا كه بيزارست.



آي آدمها
محفل ِ شيرين ِدرس و خانهء گرم ِ شما
در آتش ِ اين جعبه ها
......................غرق است.
من كجا دانسته بودم
..................حالتان
اين همه آدم
.............مي سپارندجان
...............پاي يك بي جان
رخوتي در خونتان
..................در خوابتان
....................در جانتان
.....................مي دواند،
.......................فارغ از فرّ و كيان
...............................پيشينيان.


آي آدمها
...كه در خانه
..........مزرعه
..........بازار و ميدان
............توي هر كوچه
............يكنفر در پيش
.............شمايان را
..............صدا در داد

ليك
.....وزوزي
.......كي كرد
.......خفته اي بيدار.


تابستان78

korosh
22-02-2010, 10:51 PM
وصف ِ جان

اي شكسته بال و پر ،پرواز نيست
عاشقي ،اما ترا آواز نيست

سينه داري پر زفرياد ِ اميد
شهر ِ ما ليكن ترا دمساز نيست

حرص و آزي در دل حيرت سراست
جز به عشقت در تو حرص و آز نيست

جان به كف بودي به ميدان نبرد
عافيت جو آگه از اين راز نيستَ

مرغ ِدل شد صيد اخلاصت دلا
اين شكاري، كار ِهر شهباز نيست

نغمه هاي مهر دارد دل كنون
گو مگر اين خوشتر از هر ساز نيست

زنده اي شاهد زخيل ِ عاشقان
شاهدي را كش كنون پرواز نيست

وصف ِجان را باز من دارم بيان
وصف را جز لايقش جانباز نيست

پائيز 80

korosh
23-02-2010, 10:52 PM
چکاوک



چکاوک ِ صبحگاهی
می خواند:

............چه زیباست صلح
............چه زیباست آزادی
...........چه زیباست عشق
...................................
...................................
...................................

مرگ ِ پرنده
...........مرا به خود آورد.

زمستان 63

korosh
24-02-2010, 10:01 PM
شعر و درد



خواستم ،ازعاشقی لب واکنم
درد را و عشق را پیدا کنم
شعر را با عشق ، من شیدا کنم
...............................شاعری از سرپرید.



خواستم تا از بد ِ دوران بگویم
از غم و شادی ، دوا ،درمان بگویم
از گرانی ، همچو یک باران بگویم
...............................شاعری از سرپرید.



باغ را باد ِ خزان ، پژمرده کرد
عشق را با غم عجین و مرده کرد
عقل را افسانۀ افسرده کرد
...............................شاعری از سرپرید.


من هنر ها جسته ام در روزگار
فتنه های خفته دیدم کارزار
رونق ِ این فتنه ها شد کارو بار
...............................شاعری از سرپرید.



خنده ها را زهرخندی دیده ام
شکوه ها را دردمند ی دیده ام
زهر ها را همچو قندی دیده ام
...............................شاعری از سرپرید.



من گزیده مار ها را دیده ام
از کس و ناکس کنون ببریده ام
من به جای گریه بس خندیده ام
...............................شاعری از سرپرید.



شعر من از درد چون سرشار شد
روحم از آن حیله ها بیمار شد
جانم ازحق گفت و هم بردار شد
...............................شاعری از سرپرید.


شعر ِ من درمان هر درد ِ من است
آه گرمی از تن ِ سرد ِ من است
این سفر کرده ره آورد ِ من است
...............................شاعری از سرپرید.



درد را و عشق را با هم ببین
درد را تلخ و دگر را انگبین
شعرم انگبین بود ، عشقش نگین
...............................شاعری از سرپرید.



پس نگویم درد را با این قلم
نی به تو یا دیگری ، بهر ِ دلم
من نخواهم کرد اسم ِ خود علم
...............................شاعری از سرپرید.



خرداد 77

korosh
25-02-2010, 11:53 PM
نظري به منظره

تقديم به سحر



:به چه سوگند دهم.
عشق پرسيد زخود
:به تلاشي كه در اين زمزمهء جاري رود
هست پنهان و نمي بيند چشم؟


:يا به آن سنگ ِ نهان
كه در اعماق ِصدف گونهءآب؟


:مي خورد صيقل و خوشنود از آن
ودر آرامش ِ پنهاني خود
پي گمگشته خويش است روان
كه شب ِ وهم ِ در آن پنهان را
به سحر باخته است؟


:و شود ماهي ِ آزاد و ره دريا را
به خيالي كه در آن زنداني است
پيش ِ خود ساخته است؟


روح دريائي ِ طوفان زده را
مي شود جذر گرفت .

دل ِ طوفاني را
اما
به چه سوگند دهم؟؟؟


پائيز 81

korosh
26-02-2010, 08:02 PM
پاسخي به يك دوست(مدارا؟)

مي بيني آخر عمري به چه كارا دست زديم
توي مجلس عزا ما اون كنارا دست زديم

ما عزب اوقلي بوديم، بي خيال ِسفره و نون
آدم و حوا شديم و آشكارا دست زديم

پشت لب سياه نبود و دلامون روشن و صاف
تو زمستون سياه به اون بهارا دست زديم

قد اين درخت كاشته، به خدا قد مي كشيد
همت مردممون، به شاخسارا دست زديم

سي‌اسي كار نبوديم، اما همون روزاي خوب
واسهءمردان بد، آن روزگارا دست زديم

سيل اومد جَوُنو برد ،پير مونم به غم نشست
جاهلي كرديم و پيش، سووگوارا دست زديم

اما حالا كه جوون نيستيم و، پا به سن شديم
واسه جهل جمعمون، به يادگارا دست زديم

ولمون كن بخدا ،با جهلمون مدارا كن
ديگه بس كن كه چرا، به اين مدارا دست زديم

تابستان82

korosh
27-02-2010, 11:49 PM
ديگه ما خسته شديم، ازين همه دروغ دَوَند
جون مادرت بيـــــــــــــا، اين در ديزي رو ببند

ميگفتي ماه كه بره ،خورشيدو تابون مي كنم
نيومد خورشيدو ماه، به دست ديوا شد به بند

شاخ غول شكسته شد ،با حرفاي قشنگ قشنگ
شيشهءعمرا شكست ،غول ِ واست قبرتو كند

باورم شد ،كه تو راس ميگي ولي، آخرشم
اون برار قديمــــيت ،اعــتبارتو زد به گــــــند

نبودي مــرد عمل ،به دســت آدم دغل
عملي شديم همه، بكن رها اينهمه پند

داخلي رو تر زدي، ســــــياست خارجتم
چچن و بوسني و افقاني واينهم ،هيرمند

خزر و خليج فارســـــــــي كه عرب مدعيه
مال ما بود و حالا به ما ميگند خرت به چند

پيراي قبيـــــــــلمون، ز فهمشون مردن و ما
حالا مانده ايم كه تو ،چرا همش ميگي بخند

جان مادرت بسه ،چـــــــــقد پيام ميــدي بابا
ديگه ما خسته شديم، ازين همه دروغ دَوَند


خرداد82

korosh
01-03-2010, 02:37 PM
گله



جفــــا زتوديدم ، وفـــــــــا كه نداري
تو باغ ِ خشكِ خزاني صفا كه نداري

زعشق وجنـــــوني بدين شبِ تيره
چراغ ِ خموشي ، ضـــــيا كه نداري

مسافر راهـــي كه توشـــــه نداري
تو عــــــــاريه برگي، نوا كــه نداري

خطاي ِمن اين بوده كه دل بتو دادم
تو طاقت ِفهــم از خـــــطا كه نداري

جفــاي تو در دي كه چــــــاره ندارد
به جمع و جمــاعت تو جا كه نداري

به بند ِ شياطين شــدي به اسارت
چه فايده قـــــــــصد ِ رها كه نداري

به ظلمت ِخويشي دراين شبِ تارت
تو كورِ ِمسّــــلم، خــــدا كه نداري

روندهءراهي و پرخـــــــــم وپيـچش
چگونه ســــــــــپاري توپاكه نداري

درخت ِ زوالي ، نه تاب و تحـــــمل
نه ســـــــــــــايهءدل،ربا كه نداري

مريض ِ خيالي،زتيــــغ ِ حمــــاقت
دگر چه گويم،شـــــــفا كه نداري

چنين روشي راكه پيشـه نمودي
بگويـــــــمت اين را بقـا كه نداري

دلم خوش اين بُـــــــد ادب زتو آيد
چه فايده گويم ،حــــــيا كه نداري

كلاغ ِبدآئين،كه خوش به خموشي
وقار ِ به جمعــــــي تو قاكه نداري

پائيز79

korosh
03-03-2010, 01:35 AM
گفتي :كه حاصل ِگفت و شنود چيست؟
در عشق ، اين همه اوج و فرود چيست؟


گفتم : كه با توام ، نابود بي تو ام
گفتي : كه صحبت ِ بود و نبود چيست


گفتم: كه آه من ،اين دود و ، دل چو عود
گفتي:زمانه را،سخن ِ دود و عودچيست؟


مرداب خوانده بودي و من رود پر خروش
گفتم : دليل ِحركت اين زنده رود چيست


هر رهگذر كه گذر كرد و ديد آتشم
گفتا: كه خانه سوخته را دود چيست؟


تنها مطاع ِ من ، اين سينه ء پر درد
كي در پي فروشم و گويم: كه سود چيست؟

دل را شكسته اي و ندارد شكايتي
در پيش آه من اينك سرود چيست

korosh
05-03-2010, 04:34 PM
آرش

(به آرش نعمتی عزیز)



آرش به خواب شبانه ، تيري نشسته به پايش
آن تير وهم و گمان بود، بر استخوان ِ عصايش

آنك ،خداي ِِ مشوش،در جوششي كه برآورد
انسان نه زين همه جاندار ، جاني گرفت ز رايش

حيفا كه جان ِكلامي ، مغشوش صنعت بي جان
در چا ربند ِ اسارت ، پر بغض گشته صدايش

اين نازگو ي هنر ور ،شيرين قلم به قفس داشت
چون خوابديده ءگنگي ،مي جست دست دعايش

اي آشناي ِ غمانه ، فرياد ِ پر طپشت كو ؟
آن حرف هاي صداقت ، با بال هاي رهايش

انديشه ات كه سوار ست ،بر مركبي كه ندارد
ني شور و شوق ِ پريدن ، يا در سفر چو صبايش

يك فكر ِ نو ز تو آمد ، قالب گزينه هنر شد
شاعر شود به جهان بر ، هركو كه هست دو تايش

با صد هنر كه تو داري ، يك عيب كه ترا بس
گر عيب خود بپذيري ،حسن است ونيست خطايش

در رفع عيب و خطا كوش، اين راه نيك وصوابست
هر چند خود عزيزي ، اما بمان به چرايش

گشتي تو آينه اي جان ،ِمن عيب خود به تو ديدم
حجت به خود همه رانوش!، اين نقد شعر وجفايش

شهريور 78

korosh
08-03-2010, 01:56 AM
آرزو




برشیشه ی خیالم ، الماس ِ آرزو بود
آن قامت ِ بلندـ تاصبح روبرو بود.

باحُسن و روی ِنیکو می رنجم از گریزت
رنجاندنِ عزیزان جانا مگر نکو بود؟

خورشید ِ صبح ، داند ، شب زنده داریم را
چشم ِ به خون نشسته،بغضی که در گلو بود.

محروم ِ از حضورت ،چون لایقش ندانی
در خلوتِ پریشش ،دائم به گفتگو بود.

بر خار و سنگ و خارا ،بر کوه و دشت و صحرا
دیوانه ِ دل، چو میدید می گفت :بنگر او بود.

جان بلهوس مخوانش، این دلشکسته ام را
این پاکباز ِراهت ، کی فکر آبرو بود ؟

گفتا غزل به یادت ،تا حججت اش بماند،
بر دفتر ِخیالش ، حرفی که مو به مو بود!

saray
08-03-2010, 02:02 AM
واسهه منم ي شعر بگو.....! :qq14::ww12:

korosh
09-03-2010, 12:00 AM
ناشکیب


دلبری من یافتم ، دریادل و خورشید سان
قامتی بالا ، قدی رعنا ، مَثَل آهو چمان


مو چنان بیدی پریشان ،شانه میزد باد مست
آبشارش ، شانه ای ستوار دارد ، سنگ سان


دلبری شهلا، نگاهش شعله میبارد زچشم
مشعلی از دل بر آ رد ، چون تنور از بهر نان


دل به هر چشمی نلرزد ، کو فراوان دید ه است
چشمهائی دلفریب و ناشکیب و مهربان


گل ببوسد پای بلبل ،عاشقی با چشم ، خویش
هر نگاهش بوسه ای دان ، برجمال ِ گل ستان


با دلش خندد ، لبش خندد ، بخندد هر زمان
سیب ِ سرخی را ببینم ، من گرفته در دهان


خنده ای شیرین و آ ن شهدش دلی را می برد
کی ؟ کجا بینی که شهدی را ، بخواهی هر زمان


نا شکیب می شود ، هر گه ترا یاد آورد
حجت از بسیار حرفی ،می شود از خامشان!


پائیز 77

korosh
09-03-2010, 12:56 AM
با پوزش از تکراری بودن شعر بالا:ww1:

وصف ِ جان


اي شكسته بال و پر ،پرواز نيست
عاشــــــــقي ،اما ترا آواز نيست

ســينه داري ،پر ز فرياد ِ امــــيد
شهر ِ ما ليكن ترا دم ساز نيست

حرص و آزي در دل حيرت سراست
جز به عشقت در تو حرص و آز نيست

جان به كف بودي ،به ميدان نبرد
عافيت جو، آگه از اين راز نيستَ

مرغ ِدل شد ،صـيد اخلاصـــت دلا
اين شكاري، كار ِهر شهباز نيست

نغـــمه هاي مهر، دارد دل كنــــون
گو مگر اين خوشتر از هرساز نيست

زنده اي، شاهد، زخيل ِ عاشقان
شاهدي را كش كنون پرواز نيست

وصـــف ِجان را، باز،من دارم بيان
وصف را جز لايقش جانباز نيست

پائيز 80

korosh
10-03-2010, 11:31 PM
باران


مي غرد

از برق ِ نگاهش

............بانوي ِ رعد.




مي گذرد

خداي باران

......از لابلاي ِ ابرها

...................با ارابه اي فكسّني.




و بوسه مي زند

......با قطره هاي ِ اشك

....................زمين ِ خشك را

.........................چون گونه هاي ِ من




زمستان79

korosh
12-03-2010, 12:43 AM
من گنگ و ماتم ازین خنده های پوچ
زین خاطرات ِ گریزان و بیم ناک
از باغ رانده گان به زمین کرده کوچ
لب تشنه گان همه محروم ِ اشک تاک


پائیز 80

korosh
12-03-2010, 12:44 AM
تا بوده مرا ممــلكـــــــت ِ باده امير
رسمي زتبار ست،جوانان وچه امير
گر گِل به در ميكده گيرند ، چه باك
يك شيشه اتيليك و كمي مايه خمير

مرداد79

korosh
12-03-2010, 12:47 AM
به مناسبت اولين مجموعه شعر انجمن فروغ (شهر خان ببین -گلستان )كه در آن شعري از اين كوچك آورده بود.(في البداهه)

چندي همه در گوشه نشيني بودم
دور از همه آدم زميني بودم
تا دفتر شعر ِ خوب ياران آمد
ياد آمدم اينكه خان به ببيني بودم
پائيز79

korosh
12-03-2010, 12:49 AM
طنز جبهه

يادگار جنگ

از روي رخت ،چفيه اگر برداري
بينم كه تو سربازي و يا سرداري
گر دوست بدي ،تو بر همه سر داري
اي خفته ،اگر غريبه اي بر داري

korosh
12-03-2010, 12:51 AM
طنز جبهه


زردي چو گرفت رنگ ِ رخسارهءتو

بايد كه شود ،تيغ كنون چارهءتو
آفتابه اگر سوت* كشد هيچ مترس
من باب خلاء بود ،نه خمپارهءتو

*به هنگامه جنگ اگر سفير ِگلولهءخمپاره به گوش ميرسيد.ميبايددراز مي كشيدي .حال تصور كنيد در مسير دستشوئي كه كوران باد در آفتابه بپيچد و فردي درگِل دراز كش شودو....

korosh
12-03-2010, 12:52 AM
رفتند شهيدان و به ما، ماند ندامت

وز مِهر چو دادند به ما، مُهر اقامت

افسوس و صد افسوس، ز ما تابه قيامت

زان رفتن و زين ماندن ما، ماند ملامت



پائيز80

korosh
13-03-2010, 01:07 AM
لطافت مهر


از كوچه هاي عاطفه مي گذرم
لبخند زا نمي بينم
كوچيد و رفت
بي هيچ نشاني و نامي ازاو
باقي نمانده
به جز خاطره اي در ضمير


سلام را
سلامي دوباره مي دهم
مرده اسكلت
بي رنگ و رو
...............مات ِ مات


پاسخ نمي دهد
من نيز از كنارش
چون قايقي شكسته
.......بر امواج ِ وهم مي گذرم

بگذار اين سبزه
..........رسته در ساحل ِ زندگي
..........با دغدغه ء گذران
..........كلامي جاري
....در پستوي ويرانه باشد.

بگذار
تا مرهم گنجه باشد
.......شايد كه روزي طبيبي حاذق
....................تجويزي دوباره كند.



من در خيال ِ خوش روزهاي كودكي
با كفشهاي ميخي
و توپ راه راه
....سفيد و سرخ
با ساقهاي تازه رسته ء اين باغ ِ آشنا
.....در اتتظار ِ تلاش ِ واحدي
........................غوطه مي خورم.



وهمي كه مارا گرفته بود
آن موقع ها نبود


شب هاي ما ، هر يك
..........................ستاره اي
..........................در اسمان ِ غربتمان
..........ما در تملك آن تك ستاره ايم
..........بي هيچ سندي و سامان و مرز
...............................بي واهمه
................از گسيختگي ِ افسار ِ سركش
...............................حرث و ارث



به در ِ خانهء قوم و خويش
............................مي رسم

............................ياد ِ كوير
.............تَرَك فاصله ء ذهنم را
..........................پر مي كند.


خيشي نبود
كه چهره اش را چون زمين ِ بكر
گلواژه هاي قديم ِ محبت
............................شيار كند.

چرا كه محبت
همچراغي هم سالها

در گذر گاه تاريك ِ زمان
.......تبعيدي ِ سرزمين ِ كدورت بود
..............................خاموش نبود.



بي هيچ كلامي
از او مي گذرم
...............مي گريزم.

برادري را
قابيل ، سوار ِ مركب ِ توارث كرده بود.


قلبم گرفت
اين كوچه ها ي ِ تنگ
بايد عريض شود.


ديگر بر فرازِ ِ ديوار هاي ِ گِلي ِ خانه ها
گُلهاي خوشبو نيست

اكنون
در باغچه هاي محصور ِ موزائيك وسيمان

گُل هاي يخ و ياس ، مي كارند.
...........................در گُلدانهائي از فلز.



اي كاش نيم تنهء نيمدارم را

....................بر مي داشتم

...................كه هوا سرد و
......................راه بي پايانست.



مي پرسم زخود:

چه نيازي به گذر ِ زمان؟
گذر از كوچه هاي ِ تنگ؟


با بيل هاي خنده ولبخند

بايد سلام را
.........به تهنيتي دوباره
..........................فرا خواند.

با صدائي بلند
بايد كه خيش را
................برداشت
............وباير ماند هاي
..............كوچه را
..............با نسيم ِ آشنائي
.......................نوازش داد.


......ودر شيار ِ
.......صورتش
........آب زندگي
..................جاري كرد.


...... و نهال ِ محبت و عطوفت كاشت.

بايد براي كودكان
...........توپي خريد.
...........و كفشهائي به لطافت ِ مهر
.......................و كوچه را به تعريضي
..............................آغوش كشاند.



غبار را
با نوازش ِ دست
.......گردگيري كرد.


چرا كه كوچه
كوچهء مهرباني و عطوفت بود.



تابستان77

korosh
13-03-2010, 03:29 PM
سو ءتفاهم **به ياد ِ قاآني**

مردكي پير به يك دختر ِ‌لال
شرح ميداد ژخود اين احوال

قشمتم بود كه معتاد شوم
عاشق ِ دختركي چارده شال

شال به شال خانه ء من ويرانه
رفته تاراج يكايك اموال

شالها نشئه ءترياك نشست
در تنم ، حال گرفته ژلژال

شاد ه دل بودم و در باغ ِ دلم
مانده ژان عشق همين ميوه ءكال

چه كنم عاشق ژار تو شدم
به ژبان چون كنم اين اشتتلال

هديده اش مي كنم اي يار پژير
عشق پاكي همه بي قال و مقال

********
دخترك گفت :گگگم شو نانادان
توتوتوتي هم مممثل يك ژال

توتوتوپيري و معتاد ككنون
الف قامت تو گشته چو دال

حاحاحالا شششده ام لال ولي
ميروم خاخانهءببختم امسال

پير ِ معتاد خجل فرمودش:
پير ي و هشت نشان ِ اهمال

پوژش ِ پيري من را بپژير
قشه ء خويش بگفتم،اجمال


شهريور79

korosh
14-03-2010, 03:49 PM
شرقی تری ترانه


این غــم ، ز غـــمزه های ِغــم انگیز ِدلبر است
خوش آن غمی که بر دل عشاق خوشتر است

غمـــــاز ِ من ،که پرده ز ســــاز ی دگـــر نمود
حاشا که غــــم از ین غــم ناســاز در بر است

هــرگز هــراس ِ بردن دل ،در منـــــــــــش نبود
گو جان ببر ،که جان به تو جانان محقّــــراست

بر این ،نگــــــــارخانهء دل ،بوم لانه داشـــــت
بومـــی که نقش ِ پاک تو در آن مصــــوّر است

چشمم ،زشوق ِدیدن خورشـــــید جان گرفت
جان دادو دید، شـــب هـــجران دیگـــــــرست

ای غـــــم ،که دلســتان منی ،خوش خبر بیا
عشقت به جان نشسته و گویم که زیورست


گفتـــم کنون که غمــزه غمین است و یاد تو
شرقــی ترین ترانهء این قلـــــب پر پر ســت

ای حجّت غــــــزل که ترا عشـــق خوانده ام
دل شــــاد کن ،که یاد تو به دفتـــــــــر است


تابستان78

korosh
15-03-2010, 12:01 AM
راز


دوختـــــم لب ،تا نگـــویم ، آشـــــــکارا راز را
بسته ام بر دوســــتان درب طـــلب هم آز را

تا نگویم ،برمن این چندین صبا،چونان گذشت
چون، نشــاید گفتن ،این رمز ِِغــــــم آواز را

آینه گشتم ،به خلوت ،خیره در چشمان ِ او
ای بسا اشــک دلم ،شــد خندهء غمـــاز را

دشمنم سنگی فکند و شیشهء قلبم شکست
دوستـــــم ،گفت آفـــــرینی سنــــگ انداز را

گرکشم، من طوق عزلت را به گردن باک نیست
زنده میـــدارم به دل ،من حســــرت ِ پرواز را

نیست یاری آشـــنا دردهای کهنـــــــه ام را
هر نفس لعـــنت فرستــــــم ،خانهء دلباز را

حجت ارخودرا شناسی،دل به مهر کس مبند
آتشــی درکش ، بســـوزان ،مهر دمسـاز را

korosh
15-03-2010, 11:02 PM
یادگار ِکهنه


با تو خواهم گفت
آنچه را در پرده های ِ راز می گفتم.

:دیگرم پروای ِ پروازی
در این شب نیست.

لیک خو کردم
من به این شبهای تار و تیره و تاریک
جغد ِ شومی را همانندم
مانده در شبراهۀ خورشید
عشق هم در من
حاصل ِ تب نیست.

******

با تو خواهم گفت
قصه هایِ عشق را ،
هر شب.
گر هزار و یک شبی دیگر.
من بگویم قصه ها
از
وامق و عَذرا
شور بخت ،مجنون
منتظر ، لیلا
خسرو و ، آن حور وش ، شیرین
ویس یا رامین
جز حکایتهایمن با تو
دلبرا
پس چیست؟

******

پردۀ هر ساز
هم ، سواد و هم بیا ض
رنگ رنگ ، پرده های ِ مانی و ارژنگ
مرغ و گلهای نشسته
روی یک جام ِ بلورین
یادگاری های بر هر سنگ
یک صدا گویند:
من صدای ِ تیشۀ عشقم
زنده می مانم
گر شکستم
بشکنم ، غم نیست !

*******

با تو خواهم گفت:
عشق هم در
یادگار ِ کهنۀ سنگ است
روی یک جام ِ شکسته
آنچه را
در قصه های پیش
همچنان باقی است.

*******

پس چه گویم
عشق را من
هرچه گویم
حرف ِ تکراریست.

اسفند 77

korosh
17-03-2010, 03:24 PM
امید شهر سنگستان (به یاد م .امید-مهدی احوان ثالث)



کرک جان
بد بده ، بر خوان
به چاوشی ، حدیث سردی و سرما
تو امیدی و نومیدی

کرک جان بد بده ، برخوان
زاندو هان و ز زاغان سیاه آسمان
برخوان

سپهر تیره را برخوان
جزیره
قیر گون دریا


خزانی را که عریانست
بخوان ای قاصدک تهنا
غزل از آن شط شیرین
غزل از کوچه های
پر بزرگ و در فرو بسته

از آن روشن ترین همراز
از آن غربت نشین
چشمها نمناک

تو ای مرکب سوار شهر سنگستان
تو ای نازه نوازنده چپور و
- رهنورد جاده غمناک


زمستانی به باغ من
" نماز " و خطبه عشقی
بخوان چون لولی سرمست
بخوان از تغمه ناجور
بخوان ای سنگ تیپا خورده رنجور
هنورم پشت در چون موج ، میلرزم
تگرگی هست ، مرپی هست

حریفا ، باده ای درده
سکندر ، کاوه آهنگر
تویی آن یادگار سیلی سردم
کتیبه خوان و شهقامه
چنینت زندپی باید؟

1369



خال چشم

دیدم یکی به شهر یک چشم آفتی
دل برده او از جوان با دلال خویش

اینک جوان که بدادست دل بدو
در آب جوی چو......زلال خویش

او بی خبر زکمالات دلبرش
دیدش جمال و ندید از کمال خویش

شب بود یارو به چشمش .....نور
روزش چو شب شده بود از وصال خویش

او آن نبود که جستش یدو هم خود
خوش خلق و خوش قدمی ، خوش غزال خویش

روزی ز بهر تفرح و یاد دور
دوران عشق همان بی مثال خویش

دید او به چشم نگارش سیاه و خال
آن چشم دیده نبودش خیال خویش

گفتا عزیز من این کی رسید
گفت که عشق تو شد با مقال خویش

بر چشم من زتو آهو فتاده بود
روزی که عشق تو دیدار محال خویش

دیدی حکایت عشق زروری باد
هرگز مباد کسی بی جمال خویش

شب را خوش است اگر طی کنی به مه
خوش باشدت که شوی با هلال خویش


78

korosh
17-03-2010, 10:32 PM
بهاریه

(تقدیم به همه دوستانی که این عید باستانی را به من و شما شادباش میگویند)



فصل گل آمد و گلگشت ،خزان بود و گذشت
باغبان از گل جان هم نگران بود و گذشت

دشت و صحرا ،همه در خواب زمستان شده بود
دشت در دست سپیدی کفنان بود و گذشت

رنگ رنگی که بهاران ،همه را داده نظر
بوم بکری به ره بی هنران بود و گذشت

جام ِ سرخی که توان زد بسلامت ره نوش
ایدریغا به کف اهریمان بود و گذشت

عمر برف است ،بیا تا دل ِ خود تازه کنیم
غم خورد آنکه جهانش گذران بود و گذشت

ما هم به زمین ، راه به خطر در ره جانان سپریم
خوش حضر عمر ،به شیرین دهنان بود و گذشت

نیک بنگر که جزان رفت ، بهار آمده خوش
در خروشی شده غم جامه دران بود وگذشت

عمر ما گر به سرود و می و ساغر بگذشت
خوش بود ،ورنه همان عمر خران بود و گذشت

حجت از مهر چو یاد آور آن چشم سیاه
فاش اسرار دلش ،این سخنان بود و گذشت

یاد عید آمده را، خوش بپذیر و چه غمی
شایگان نام ِ قوافی ، که در آن بود و گذشت

korosh
19-03-2010, 02:29 AM
اومدی به شهر ِما آش بخوری؟
نکنه متلک اوباش بخوری
شله زردی یا حلیمی آش جو
آش ماست و دوغ و از ماش بخوری؟

88

korosh
20-03-2010, 01:27 AM
امید شهر سنگستان (به مهدی اخوان ثالث)

کرک جان
بد بده ، بر خوان
به چاوشی ،

حدیث سردی و سرما

تو امیدی و نومیدی

کرک جان بد بده ،

برخوان

زاندو هان و ز زاغان ِسیاه آسمان
برخوان

سپهر ِتیره را برخوان
جزیره
قیر گون دریا


خزانی را که عریانست
بخوان

ای قاصدک، تنها

غزل از آن شط ِشیرین
غزل از کوچه های
پر بزرگ و

در فرو بسته


از آن روشن ترین همراز
از آن غربت نشین
چشمها

نمناک


تو ای مرکب سوار ِشهر ِ سنگستان
تو ای ناز ِنوازنده چگور و
- رهنورد ِ جاده غمناک


زمستانی به باغ ِ من
" نماز " و خطبه ءعشقی
بخوان

چون لولی ِسرمست

بخوان

از تغمه ِ ناجور

بخوان

ای سنگ ِتیپا خورده ء رنجور

هنورم پشت در چون موج ،

میلرزم

تگرگی هست ،

مرگی هست


حریفا ،

باده ای در ده

سکندر ،

کاوه آهنگر

تویی آن یادگار ِسیلی سردم

کتیبه خوان و شهنامه

چنینت زندگی باید؟

1369

korosh
23-03-2010, 07:38 PM
صدایم کن


چه غمگنانه سرودی
نسیم سرخ ِ خاطره ها را
به مژگان قیر گون لبانت

وتوهّم عشق را
به نیشتر ِغربت
شکافتی.



صدایم کن
در تنهائی های بی حساب
وزین
گرداب ِجانکاهم
برهان

که هیچکس جز تو
به گلستان شعر
راهم نداد.

ومن نیز
جز تو شعری
نسرودم.

بهار83

korosh
26-03-2010, 10:03 PM
در باغم و ،خرمی ندیدم
با مردم و، مردمی ندیدم

اینجا ،همه جو فروشند
در مزرع ،گندمی ندیدم

غم، آب ِحیات زندگانی
در زندگی، بی غمی ندیدم

در محفل ِعاشقان یکرنگ
من دوست، به این کمی ندیدم

یاران ،همه سست پیمان
دیدم همه، دست ِمحکمی ندیدم

هر راز، نگفته فاش گفتند
در خانه ،که محرمی ندیدم

هیهات ،آگر دروغ باشد
در جمع ،من آدمی ندیدم

چون آمده میروم، از اینجا
یکدم به خود همدمی ندیدم

korosh
27-03-2010, 11:17 PM
شعر زیر را خواستم به زبان مازنی(مازندرانی)
اگر داری اشکال هست خواهند بخشید. بدانند که از ذوق یادگیری زبانشان است
مال زمانیست که تازه با این زبان آشنا شده بودم.


من امشو ته کیجا ره خو بدیمه
چو تش بیته ،وره من او بدیمه
ندومبه امسه چی نقشه دارنه
چسه روزا ندیمه شو بدیمه؟

Sanaz
28-03-2010, 05:43 AM
خیلی‌ جالب بود کورش جان ، ممنون خبرم کردی :ww1:... حس قشنگی‌ داشت ... بازم از این مدل شعر بگو ;)

saji2056
28-03-2010, 10:16 PM
کوروش جان خیلی قشنگ بود!! [Only registered and activated users can see links] [Only registered and activated users can see links] [Only registered and activated users can see links]

korosh
29-03-2010, 02:42 PM
بهار


اين نازكـــــش ِنازك و طــــناز بهار ست
اين راهـــزن ِ وسوســـه پرداز بهارست

اين لعـــبت لولي ،كه دل پير وجوان برد
باسحر وفسون، همره صد ناز بهارست

پيرانه سري را،كه لحد ، تختهء نردست
شوقي دگر آورده ،ســــرآغاز بهارست

آواز مغني ،كه شـــــــده نغمهءمكروه!
تعــــذير چرا ؟‌ شــــــاهد ِآواز بهارست

ازنشئگي ِ وصــل دراين‌فصـل مپرسيد
برشــــــاخ ِتر ِباغ ،در آغـــــاز بهارست

بندي قفس،كي به هوس چهچه زن شد
وقتيكه پشه گشته چوشهباز بهارست

برخيز وكــــلاغي مكن اي مرغ هوائي
هنگام،كه هنـــگامهءپـــــرواز بهارست

دركُنج دلم رد نگارست كه مانده ست
در طُرف ِ چمن،جاي سبكتاز بهارست

پايان ِشب ِ هــــجر مرا روز وصالست
پايان ِزمســــــــتاني ما ،باز بهارست

شعر و هنر ناب كنون باغ وچمن راست
گو مرد هــنر را به تو دمساز بهارست


گوئي كه مسيح آمده در گلشن و گلزار
زيرا به جهان، حجت ِ اعـجاز بهارست


بهار 80

korosh
30-03-2010, 10:02 PM
عید ِما خوب و چه بد بود ،گذشت
قامت از هجر توکژ بود و شکست
بارها وصل ،طلب کردم و مرگ
لیک بر سر ، گذر ِ عمر نشست


بهار 79

korosh
01-04-2010, 07:28 PM
[Only registered and activated users can see links] 7%20%D8%A8%D8%AF%D8%B1.jpg
سیزده بدر


ما زاده ء روزهای نحس
فرقی نمی کند اگر
هر ماه ِ سال
چون سرنوشتمان
گره ای بر گره شده


سبزه کجا؟
تلخ وش ِ روزگار را
در جام شوکران
نوشاندمان
تقدیر ِ نحس


هشیار بوده ایم.
مست ،نمایانده ایم
یا با بهار ِ تظاهر
پیوند خورده ایم


باز
فردا
کاری دگر
باری دگر
تا وارسد
گلواژه _میر_

سوم

آنگاه روز ِ هفت
یا اربعین
...
..
دیگر تمام
این سالهای نحس

korosh
02-04-2010, 04:24 AM
امروز هر کجای اینترنت را نگاه میکنی بدگوئی از مراسم سیزده بدر است.
بد ندیدم مطلب زیر را برای مطالعه ی بیشتر در زیر قرار دهم.


فلسفه سيزده بدر در ايران باستان:.


ايرانيان باستان اعتقاد داشتند که عدد 13 نحس مي باشد ، از نظر علمي عقيده ي آنها کاملا درست مي باشد ! البته در رسانه هاي امروزي هيچ اشاره اي به اينگونه مسائل نمي شود و دليل آن هم ترس از خرافي شدن عقايد و همچنين کم بودن سطح علمي جامعه مي باشد .

در واقع فلسفه عدد 13 بر مي گردد به طرز قرار گيري ستاره ها و منظومه خورشيدي ؛ جمعي از دانشمندان بر اين باورند که اجسام خيلي بزرگ ( مانند ماه ، يا حتي کوه ) نوعي فرکانس از خود منتشر مي کنند که بر بازده و عملکرد مغز جانوران خصوصا انسان مستقيما تاثير ( خوب يا بد ) دارد . اين مسئله پايه و اساس خيلي از عقايد را ثابت مي کند . ( در باره اين موضوع مطالب بسيار زيادي وجود دارد که به دليل مختصر گويي از آوردن آنها در اين متن خود داري نمودم ) .

ايرانيان باستان اين روز ( 13 فروردين ) را در طبيعت به جشن شادي مي پرداختند تا بدين وسيله خود را از نحسي آن حفظ کنند . از آداب اين روز مي توان به گره زدن سبزه و دور انداختن يا به قولي به آب دادن سبزه اشاره کرد . در گذشته دختران و پسران دم بخت سبزه ها را گره مي زدند و آرزو مي کردند تا در سال جديد تشکيل خانواده دهند ، يک شعر نيز وجود دارد که دختران در هنگام گره زدن اين سبزه ها مي خواندند " سال ديگه ، سيزده به در ، خونه شوهر ، بچه بقل " که من هرچه در منابع در دسترسم جستجو کردم نتوانستم قدمت اين شعر را از دوران قاجار بيشتر پيدا کنم ! البته گره زدن تنها مختص دختران و پسران دم بخت نمي باشد و همه مي توانند سبزه اي گره زده و آرزو کنند . عقيده بر اين بوده است که وقتي گره باز شود ، مشکلات حل شده و آرزو بر آورده مي شود .

دور انداختن سبزه ها هم به اين دليل بود که ايرانيان باستان عقيده داشتند بدي ها و مريضي ها در اين سبزه جمع شده و با به آب دادن يا به دور انداختن آن اين پليديها و مريضي ها را از خود دور مي کردند .

در ضمن اين روز متعلق به خداي باران مي باشد و در مراسم 13 به در دعا براي بيشتر شدن و به موقع بودن باران در سال جديد وجود داشته که با گذشت زمان اين رسم از ميان رفته .
__________________

korosh
03-04-2010, 10:35 PM
چکاوک و باد


چکاوک سخت می گرید
عنان ِخاطر ِ اندوهناکش را
به باد ِ حادثه پرداز
_ به این بد طینت ِ پر هیب ِ دست چالاک
_به این ناپاک
می گوید:


هلا ای دون صفت
بداخم ، بد کردار
ترا با یار ِ دیرین ِ من ِ آزرده ِ دل
تنها
چه خصمی بود؟
چه بودت کار؟
چه افسونی به کارت بود؟
چه معجونی به بارت بود؟
مگر آن رفته در رویا
شکارت بود؟


من و او
سالها با هم
قریب ِ یکدگر بودیم
تو غربت پی نهادی و
___مصیبت را نصیب ِ ما کردی.

تو اینک
آتاب هر صبوحی را
دریغ ِ ما کردی.


تو شبگیر ِ غزلخوانی
که ما
با جان
__عوض کردیم.
(که خورشیدش دل ِمجنون و لیلا بود)
بیفسردی.


به شب های سیاهت
آشنا کردی.
که نفرین ِابد بر تو
که نفرین ِ ابد بر تو



صدائی گنگ
از باد ِ خزان بر خاست.
به هیبت خواست
تا نقش سیه
بر تیره روز ِ مرغک ِ نالان کشاند
کشاند آنچه را خواهان آن بود.

ولی اودر دم ِ مرگش
سخنها گفت
__ز دل نالید.

که تا وقت ِ سفر
پیش ِ نگار ِ رفته در رویا
خبر از عاشق و عشقش رساند.

ولی باد ِ خزان هرگز نداند.


بهار 77

korosh
05-04-2010, 10:27 PM
حبیب من چو درآمد جهان قرق کردم
تمام ِ راز درون، در دهان قرق کردم

مباد که خورشید را جهانیان بینند
به ابر ِ دیدهء خود آسمان قرق کردم

نیامدی که واژه واژه ترا آشکار کنم
خوشم که مهر ِ تو در نهان قرق کردم

چه عطر خوشی لحظه های وصال
و بوی ترا ...در زمان قرق کردم

چو ماه من بدر آمد، دراین شب تیره
طلوع معجزهء صبح را گمان کردم

بدان که سرسپردهء عشق و بی محابا دل
منم که عشق را دردلم نهان کردم

.....

korosh
07-04-2010, 11:12 PM
سبیل
(درپاسخ یک مسئول حوزه فرهنگ)


گفتی سبیلت ای جان چون آبرو ندارد
باید برید آن را ، این گفتـــــــــگو ندارد


هرشاعری که بینی، از دور میشناسی
از ظاهرش شـناسی ، هرچند بو ندارد


ریشش بلند و مویش، از آن بلندتر بود
هر شاعری که دیدم ، مثل تو خوندارد


گاهــی لباس رپ را ،برتن کنی ولیکن
گاهی تشخصت را ،صاحب سبو ندارد


گفتم عزیز بشنو، شاعر نیم چو دانی
شــــــــاعر نما بدیدم ،جزدرد رو ندارد


ریشش بلند بینی، مویش بلندتر زان
لیکن بدان که اورا ،صابون شــو ندارد


خواهی شوی تو آگاه، شعرش بخوان که بینی
آن حرف مفت باشد ،این جستـــــــــــجو ندارد

مدحی که گوید او دان، چون ریش بهر نانست
تنها به شــــعر عشق است ،آنهم که او ندارد



دانی خطای حجت ،در شاعری چه باشد
سوئی زعشق دارد،کاری به ســــو ندارد

بهار78

saray
07-04-2010, 11:22 PM
چهه باحال ایوووول......! :ww2::a41:

casper
08-04-2010, 01:44 AM
به به آقا کوروش
فیض بردیم به طرز خفن


سارا موقعی که پستات رو میخونم لبو لوچم میخورن بهم، کیبوردت خراب نیست خدای ناکرده!!؟

korosh
10-04-2010, 12:16 AM
[Only registered and activated users can see links]

پرستو



خانه ام بیغوله را ماند
بر چکاد ِ کوه
برفراز شهر خاموشان
یادگار قرنها جاوید
مرده اما
کی چو گورستان؟

از ستیز و کارزار ِ بی امان
رسته
دیده اما
آن مخنث چهرگان ِ شوم و مدفونِ
گذشته

تازیان را نیز
امردان آئین
مهربانان ِ وضو در خون و
بر سجاده ء رنگین
نشسته


هان بگو
ای مهربان
ای یار و ای ناز ِ بهار آئین
ترا تاریخ ترمیمت
کدامین روز و روزان است
سرای جاودان و جاودانه مردان


بر این
خاموش شهر سنگی ای یاران
به پندار نکوئی
که اش شما دانید
وکردار سترگ ِ مردی از مردان
اگر خاموش ِ افسون است
بدان دل جاودان خون است


پرستو
میهمان ِ برفرازین
..........جای این خانه
میکند بنیاد
.......................لانه ای آباد
بر فراز ناز ِ ویرانه



پرستو جان
چه می جوئی؟
در این ویران سرای ِ
........خسته ء آوار
...................عبث پوئی



مگر بوی بهاران را
............شنیدی تو
مگر
توپی درآوردند
................عیدی را نشان دادند


برو اینجا بهاری نیست
خزان است و زمستان است و جز
........ با باد و بارانش
........دگر پیکا
...............که کاری نیست



در این ماتمکده
................جانا
.................دگر جای قراری نیست.


78

[Only registered and activated users can see links]


نقشه ایران در زمان هخامنشیان

FaRzAD
11-04-2010, 07:22 PM
پرستو جان
چه می جوئی؟
در این ویران سرای

ممنون کوروش جان

خیلی تاثیر گذار بود ولی . . . . . باعث حسرت

FaRzAD
11-04-2010, 07:28 PM
تمام ِ راز درون، در دهان قرق کردم



کوروش جان شاید باور نکنی ولی من دقیقا امروز همین کارو کردم:ww12:

شعرت فقط و فقط مناسب حال من بود

کوروش جان یه شعری برام بگو که این سه مشکل توش باشه

1. عاشق یکی باشی( که در حال حاظر وضعیت ارتباطی خراب باشه :ww11:)

2. دوست دخترت کس دیگه ای باشه

3. بهت پیشنهاد ازدواج با کس دیگه ای رو بدن :ww15:

korosh
11-04-2010, 10:30 PM
چه صداي خوشي اين، ساز خموشي دارد
همره محتـــسب و ،باده فــــــــروشي دارد

آئينه بودي و هــــــر راز، به تو پيــــــــدا بود
لذتي صـــــــورت خود، گـر كه بپوشي دارد

كاخ را ،منــــزل بيــدرد شـــدن ها ســـازند
مســـت درديم و ،خــــرابات، بهوشي دارد

سخني با تو بگويم ،نه به اسـرار كه فاش
دلبــــر و ،كيف سخنــــها، در گوشي دارد

منظر پاك و نــــظر ،بر رخ آن مـــاه نگــــــار
خواهم اين بخت ،كه آن شاعر يوشي دارد

كوچه شد خانه و ،من در پي معشوق روان
عشق ما عاقـــبت اين ،خانه بدوشي دارد

گوش دل خواست زمعشوق، دل عاشق ِ زار
ور نه هـــــر لعــبت ِ طــناز ،دو گوشي دارد

korosh
11-04-2010, 11:27 PM
[Only registered and activated users can see links]
تندیس ِ یادگار



من سرو ِ سایه دارم ،خورشید را ، ندارم

هر چند، پر ز برگم ،وآزادگی است بارم




بادی ببرد عشقم ،در خاک وخون نشستم

بر آتشم نمی زد ، آبی چو روزگارم




من در کسوف ِ جانان ، ازچشم انتظاران

دیگر مپرس، دانی از چشم ِ اشکبارم




حک شد به لوح ِجانم ،نقشی ز یاد ِیاران

از نقش ِ یادگاران تندیسی یادگارم




آرامشم زمانی است ،کان تابناک تابد

تابم به کودک ِ دل ، وقتی که بر قرارم




بیم از تبر ندارم ،هر چند نونها لم

خواهم که ریشه ها را ،در خاک جا گذارم




دانی خموشی ام را حجّت چه پاسخش داد

من سرو ِ سایه دارم ، خورشید را ندارم

Music4All
12-04-2010, 12:08 AM
:qq14::qq14::qq14:

به به !!!! من که به قول یاروگفتنی خیلی لذت بردم :ww5:

ایول آق کوروش کبیر !!! چش مایی به موت قسم :qs2

MILAD
12-04-2010, 12:33 AM
مرسی کوروش جان

korosh
13-04-2010, 12:14 AM
[Only registered and activated users can see links]



چکاوک



چکاوک ِ صبحگاهی
می خواند:

............چه زیباست صلح
............چه زیباست آزادی
...........چه زیباست عشق
...................................
...................................
...................................

مرگ ِ پرنده
...........مرا به خود آورد.

زمستان 63

korosh
13-04-2010, 10:37 PM
[Only registered and activated users can see links]



بت



چه باید گفت؟
به هنگامی که تیری
از کمان ِ چشم ِدلسوزی
نشان ِ بی نشانت را
به آماج ِ پذیرش می کشاند
................سخت هم زیباست


چه باید بود؟
گرامی لحظه ای
کو هم ترا
درخاطرات ِخویش
همان گمگشته ء افسانه میخواند
..............که آنهم یک فسون خفته در رویاست



ودر آن معبد ِ بی هیب و
آرامشگه دلخواست
ترا تندیسی از آن آرزوهای فرو خورده
...............به روی رف
همان جائی
خداوندان
به زراندوده بنشانند


خداوندی
خدائی
نی دروغ و
.......راست


چه باید گفت؟
به این زانو زده
در پیش تندیست
به این تندیس ِ خود تندیس ِ آمالت
به این دلپاک
.................خود پاک


چه باید بود؟
خدائی تو
بتی فرخار وسرشار از همه اعجاز
شریکی را ندیدم من
...............نخواهم دید


نگاهم سخت هم گویاست
نگارم سخت هم زیباست
.........................خدای ِبی خدائیهاست


بهار78

korosh
14-04-2010, 02:55 PM
[Only registered and activated users can see links]

اعجاز حسن




گفتم به چشم ،راز دل افشا شود نشد
وین نامه ،نا نوشته،چو انشا شودنشد


بستم به بال دیده، غزل را که دل سرود
بر بام تو نشیند و پر، و ا شود نشد


دل خواست، دم به دم که غنیمت شمارد آه
شمعی که قطره قطره ،به یلدا شود نشد


با رآی عقل ،از سر صدقم، ز سرّ عشق
دیدم مگر ،که حل معما شود نشد


گفتا :که راه عشق نه راهیست رفتنی
هر عاقلی ،که رهرو فردا شود نشد


اعجاز حسن و ،آیت ِ عصمت بر آب زد
نقشی که یاد ِ روی زلیخا شود نشد


حجّت ،که پای بند غزالان نازکی
ترسم که داغ ِ غم، ز سویدا شود نشد


گفتا :که راز عشق و زبان آوری چه سود؟
:کز سیل ِ اشک راز دل افشا شود نشد


تابستان 78

korosh
14-04-2010, 11:51 PM
مزدک

شهریارا ، دل ِ رنجیده ء ما ،جای تو نیست
شیر میدان عمل ،بیشه که مآوای تو نیست


این دل خسته ء ما ،گرد ثریا گشته است
حالیا خورده زمین، چشم به بالای تو نیست


باغ طوفان زده ء ما ،چو به یغما بشکست
مرهمی باید وآن، دست توانای تو نیست

مزدکی نیست رساند، چو پیامم در گوش
لیک دانی که مرا ،عشق به فردای تو نیست؟


فرق من، با تو زمین ،تا به ثریا باشد
من شکر خواهم و دل، طالب حلوای تو نیست


حجت ار ،حزن خزان دارد و عشقی به بهار
هوسش هیچ، به هندانهء یلدای تو نیست

آذر78

korosh
15-04-2010, 09:24 PM
آهو



دیدم به شهر، یکی چشم آفتی
دل برده او ،زجوان با دلال خویش

اینک جوان، که بدادست دل بدو
درآب جوی، چو بیند زلال خویش

او بی خبر، ز کمالات دلبرش
دیدش جمال و ،ندید از کمال خویش

شب بود یار و، به چشمش بسان نور
روزش چو شب، شده بود از وصال خویش

او آن نبود، که جستش به وهم خود
خوش خلق و، خوش قدمی،خوش غزال خویش

*

روزی، زبهر ِِتفرّج و یاد ِدور
دوران عشق ِهمان بی مثال ِخویش

دید او ،به چشم ِنگارش، سیاه خال
آن چشم، دیده نبودش ،خیال خویش

گفتا: عزیز، این لکه کی رسید؟
گفتا :که عشق تو شد ،با مقال خویش

بر چشم ِمن، ز تو آهو فتاده بود
روزی ،که عشق تو دید ارتحال خویش

دیدی، حکایت عشقی، ز روی باد؟
هرگز مباد ،کسی بی جمال خویش

شب را ، خوشست، اگر طی کنی به مه
خوش باشدت ،که شوی با هلال خویش


بهار 78

*معنی دوم آهو=ایراد

korosh
17-04-2010, 10:15 PM
مثنوی(1)


شد نوایِ جان ِ من این مثنوی
اهل ِدل باشی ،صدایم بشنوی

بشنوی آواز ِپر سوز ِمرا
آنچه بنموده شبم این روز را

عقل رادزدیده بینی در کلام
عشق را من جمله کردم در پیام

جان من میسوزد ازهجران تو
رفته عمرم بر سر پیمان تو

ای فدای تو همه عالم کنون
عالم کم ،از تو گردیده فزون

ای دلیل نغمه های ساز من
پرشد این دنیا ازین آواز من

ای توئی بودمن و نابود من
از تو باشد آه جان فرسود من

ای تمام هستی ام در دست تو
جان خاموشم شده پابست تو

شادی وحزن دل شیدا توئی
هم نهان جانی وپیدا توئی

روز را خورشید نورافشان توئی
درشب من ماهتاب ِجان توئی

مصر تن را یوسف کنعان توئی
خود عزیزی ،جانی و جانان توئی

تن که بیجانست مردارش بدان
دل که بی عشق است بیمارش بدان

هرچه گویم هوش دار ای مرد راه
رهرو عشقی بدان راهست وچاه

چاه این ره رابه خود کن جستجو
دم به دم باشدبه این ره،چارسو

برگزین بر چارسو، راه درست
تا شوی در آزمون ره، نخست

عشق مارا خود حکایت دیگرست
هرچه عریان گوئیش پنهان تر است

این حکایت ها که می آید کنون
کاغذش دل باشد و جوهرزخون

درضمیر جان حکایتهای ماست
آن حکایتها یکایک هست راست

اول این قصه باشد گفتگو
گفته آید مبهم اما مو به مو

گفتگوی عاشقی زار و پریش
با نگار دلفریب و جفت خویش

می گذارم آینه درپیش یار
تا ببیند حاصل رفتار و کار

ابتدا او قصهء عشقش بگفت
در سخن گفتا همه راز نهفت

تا مگراورا سخن باز آورد
بر سر راهی که باشد به، خرد

بشنوید ای دوستان این داستان
گفته ها بسیار دارد این زمان

این حکایت را که آغازش کنم
نامهء پردرد را بازش کنم

قصهء یک عاشق دیوانه است
خانهءعشقش کنون ویرانه است

آورد او این سخن را بر زبان
کی فلانی یار من این را بدان

قلب من تسخیر جادوی تو شد
آفت من تاب گیسوی توشد

گفتمت بر دیده ام پائی گذار
تا بماند دل به عشقت پایدار

چون گذاری پای خود دل می بری
دلبری فتان واز خوبان سری

هرچه گویم وصف زیبائیت هست
وصف زیبائی ورعنائیت هست

گفته و می گویمت من بارها
بی همانندی کجایابم ترا

خنده ات خنیای بی همتابود
خشم تو ویرانی دلها بود

غنچهء نشکفته ای، ای مهربان
باغبانت خسته ای دربوستان

عاشق زار و پریشانت صنم
یاد تو باشد زبانش دم به دم

خستگی را کی شناسد کی بگو
تشنه باشد می، دمادم ده به او

چشم تو چون جامی از مینو بود
مستی اش زان بادهء جادو بود

او بخواهد یک پیاله زان شراب
سائل عطشان توگیرد جواب

ازلب لعل تو نوشد او خوش است
مستی لبهای تو او را هش است

این منم در پای توافتاده ام
چشم خود، در راه تو بنهاده ام

دیده گانم دوختم برآستان
تا ببینم قامتت را در میان

قامت موزون تو خوشتر بود
قامتت را چشم من بر در بود

بارها گفتم دلا هشیار باش
فکر خود کن نه به فکر یار باش

خوبروئی وز رقیبان،چشم بد
در کمین خوبروئی می رسد

گفته ام جانا ترا من بارها
کاین زمان شد ،خصم ِجان ِ مبتلا

من چه گویم این زبان مبتلا
بی خیال این زبان شو ای الا

مبتلای خامشی بیگاه شد
گاه گفتن خامشان همراه شد

خامشی در گاه خود شیرینتر است
گاه گفتن در دهان چون آذر است

بس کنم این گفتهء آتش زبان
قصهء خود را نهم اندر میان


ادامه دارد

korosh
17-04-2010, 10:44 PM
مثنوی(2)


سرّ مارا شهر بیگانه شد
چارهء سرپوش، آن یک خانه شد

خانه ای فارغ ز غیره، ای صنم
راه خانه کمتر از چندین قدم

رنجه ء پای ترا مرهم نهم
نه دو چشم منتظر بر هم نهم

عطر گیسوی ترا پنهان کنم
ماندگارش در نهان ِجان کنم

ناتوان گر دیده ای، این گفته ام
روی ماهت دیده ام ،آشفته ام

وصف زیباروئی ات راکی توان
قاصر از وصف تو باشداین زبان

گفت ما از جهل باشد این زمان
گربگوئیم آنچه را باشد نهان

رو ، عمارت کن نگارا دیده را
کُنج ویرانی بنه ، نشنیده را

گفتمت پائی بنه برچشم من
ساز، این ویران سرا را چون چمن

گفته بودی مشکلی دارم مپرس
گرچه اکنون گشته ای یارم مپرس

هرزمان مشتاق دیدار توام
عاشق دیدار ِبسیار توام

گرچه هجران، چشم ِ ما معیوب داشت
لیک باید طاقت یعقوب داشت

عشق رابس تلخی هجران بود
عاشقان را،وصل، چون درمان بود

قیس را مجنون چو لیلا می کند
سوز ِهجر ِاو ،هویدا می کند

تیشه ء فرهاد عاشق شهره شد
ورنه در عالم هزارن تیشه بُد

بیژن و چاهش فسانه در جهان
خوانی اش امازعشق بی امان

قصه ءعاشق چو بی پایان بود
وصل جانان بهتر از این جان بود

گفتم از هجران خود دیگر مگو
غیر وصل روی او دیگر مپو

عاشقت دانم ولی خامی چرا
عشق بی دیدار را دیدی کجا

ویس را دامان رامین پرورید
رمز و راز باغ آنها را که دید

دایه داند قصهء شیرین شان
کی کجا فهمی چه بود اندر میان

تا نپوئی خودره ِ باغ وصال
دائما باشی به زندان خیال

korosh
17-04-2010, 11:01 PM
مثنوی(3)








من چه گویم خود تو دانی این طریق


بوده ای چندی جوانان را رفیق





پس بگویم من سخن را راز دار


از نشستن با جوان، خود باز دار





کو ،جوان است و گلی اما خس است


کی به فکر آبرو داری کس است





عشق او چون یک گل یکروزه است


او نگاهش کی به آن فیروزه است





اونگین را دام افسون می کند


ظاهرا خود را چو مجنون می کند





عشق را بازیچه می داند جوان


می فروشد همچو قالیچه بدان





کی شناسد رنج آن نقش و نگار


یا چه آمد برسر ِ مردان کار





نقشها از خونشان رنگین شده


دست وپائی زآن دُمَل چرکین شده





گرچه قالیچه بود بس رنگ رنگ


چشم نابینش، نداند بی درنگ





عشق او چون دام صیادان بود


عاشقی باشد ولی نادان بود





آبروی عشق را پایش مریز


جهل و عشقی را نشاید در ستیز





عقل و عشقی را گر شنیدی در تضاد


فرق باشد جنگشان ای بامداد





عقل ،باشد چون فقیر و، عشق، شاه


فرق آنها فرق خورشید است و ماه





با نگاهی پرتغیّر گفت او


کو کجا آن منطقت جانا بگو





چون خریداری ندارد این سخن


یاوه ها گوئی که پر شد گوش من





بس کن این پند ونمی خواهم شنید


با چنین وهمی کجا خواهی رسید

korosh
17-04-2010, 11:10 PM
مثنوی(4)


ما جوانیم و جوانی می کنیم
در جوانی کامرانی می کنیم

کام ما زشت است ،ناکامی چرا
پختگی ارزد بگو خامی چرا

در جوانی لذت پیران چه سود
با جوانان پیر را، کاری نبود

پیر را باید که مقراض ِحیات
جان بریده، داده او را هم نجات

چونکه خام و جاهل ِ روی زمین
پیر هست و، این بدانم من یقین

گفتمش ای خوبروی نازنین
پیر ِ خامی،کی تو دیدی در زمین

عالم از هشیار پیران،پابجاست
علم پیران ،خود دلیل ِ مدعاست

چون قیاسی می کنی پیرو جوان
چون جوان خامست ونادان،این بدان

اوزعشقش تلخیت آرد به کف
چون ز درّ باشد،تهی اورا صدف

کی گهر بشناسد او خامست ،خام
کوس ِرسوائیش،بر بامست بام


چون به بستانت رسد دست ِجوان
گل کند پژمرده همچون یک خزان

پخته چون یک باغبان گل پرورست
او فروزانندهءآن آذرست

korosh
17-04-2010, 11:16 PM
مثنوی (5)


چون چراغ عمر ِ او دردست تست
هم ز نیروی تو خواهد کرد چُست

تا چراغ ِ عمر خود روشن کند
خانهءاندوه را گلشن کند


گرچه می بینی ،که خواهان تو شد
جان او چون بستهء جان تو شد

شوخی و فتانگی دل برد زو
عاشقی چون او کجا یابی بگو

عشق او از مهر ،چون آئینه بود
در دل ِ او کی تو دیدی کینه بود

او به رنج ِ بی شمارت ساخته
در قمار عاشقی ، اوباخته

گوش کن آواز غمگین دارد او
قصه های عشق دارد مو به مو

دل به یغما برده ای رحمی نما
کرده ای وامانده دل را مبتلا

دل شکسته ،بال و پر شد مرهمی
نیست بر آئینه جز ،گرد غمی


غم چه شیرین است ،اگر یارت بود
در کنارت ، یار ِ غمخوارت بود

یار اگر یارست ،کی رنجد دلی
پیش عاشق ،غم نباشد مشکلی

عشق آگر باری ترا غم می دهد
هر شکفته دل ز غمها می رهد

همرهی با این دل سوزان بکن
خانهء اندوه را ویران بکن

هجر را طاقت ندارم پیش ازین
پیش من باشی ولی دور اینچنین

دوری دلبر که دل را برده است
این دل بشکسته را آزرده است

دلبران را وصل جانان ،خوش بود
ناله ها شان این زمان خامش بود

پس بگویم قصه را انجام چیست
گفته ء دل را بدان فرجام چیست

کاشکی در آتشش ،سوزد زبان
تا نگوید حاصل این داستان

لاجرم باید روایت سر رسد
تاگناه کرده را کیفر رسد

گویم اینک کو چه شد ،باهوش باش
گر چه گویم بسته سر،خاموش باش

رفت آن فتانه اندر وهم خویش
تا ستاند کام شیرین ،سهم ِخویش

در خیالش کامرانی ها نمود
پاکی آئینه ء سیرت زدود

حرف خود نشنید و در چاه اوفتاد
تاکه در راه بدی او پا نهاد

با جوانی بس نکو روئی نشست
زان درخت پاکدامانی شکست

آئینه دادم به دستش او ندید
نخل امید از چه رو او پرورید

روزی ام گفتند :او ناکام رفت
زمزمه کرده که او بد نام رفت

korosh
15-05-2010, 02:45 PM
آخرين پست كوروش

خدا حافظ همگي
چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
حافظ

دوستان
بنا به دلايل شخصي بارها تصميم به خداحافظي گرفتم.ولي محبت بيش از اندازه دوستان گلي
كه هميشه برايم عزيز بودند و خواهند ماند.موجب شد كه دررفتن تعجيل نكنم.
ولي حال هنگامه ي رفتن است.
ونخواستم تاپيك به اين عنوان بوجود آمده و بنام حقير بدعتي ناميمون شود.
واز ادمين هم كه تازه گي ها پر پيدا شده. هم سپاس گذارم كه تلنگر لازم را زد.
مبادا كه حضورم موجب شود كه بعد از 50 سال آبروداري ، حال انگ يار گيري براي كاسپين يا جاي ديگر بر پيشاني ام حك شود.
ايشان يك بار ديگر هم چنين توهيني را در حق يكي از اعضاء خانواد ه ام ،پس از مدتها خدمت به اين فروم و اعضاء داشت. كه من به دليل اينكه خود را دور از اين جريان ميديدم. تقريباسكوت
كردم.
ديگر سنم براي اين بچه بازي ها دير است.
آمده بودم در اين دنياي مجازي فارغ من و ما ها باشم و با شما جوانان لحظاتي را سپري كنم.
از شما دوستان خيلي چيزها ياد گرفتم وممنونم و كفاره آن را نيز با همراهي پرداختم.
مني كه ساعات زيادي را كه ميبايد سرخوش وبگردي كنم صرف چت (با تمامي ناشيگري هايم )مي كردم. تا كسي را كه امروز گويا ميدان دارشده را باز گردانم.
چرا كه باور داشتم لااقل در اين دنياي مجازي بشود كمكي بود براي تداوم يك فضاي سالم.
اميدوارم كه اينگونه رفتار نسنجيده باعث آن نشود كه بقول معروف علي بماند و حوضش.
در خاتمه براي رفع هر گونه سوءتفاهم احتمالي
ياد آور ميشوم من حتي معني اين كلمه كه ادمين آورده را نميدانم

با ادد كردن كاربران فعال
وحتي در پيامها اگر كسي از پاتوق جديدي پرسيد سكوت را ترجيع دادم.
راستي مي خواستم دور از اين جريانات ساعاتي براي خودم با دوستان باشم.

فكر مي كردم اگر عملي را كه در شان پدر خودنمي پسنديد را بر من حقير نپسنديد.
گويا بايد دامن خويش نيالوده برچينم كه راه صواب و سواب اين است

گويا اينجا نيزبراي من وما جاي قراري نيست.


از باغ رفتنم نه ز بی مهری گل است
چندان دماغ نیست که باگل بسرکنم

korosh
24-11-2010, 03:23 AM
چون دوستان ِبا محبتم در پیام از طُرُق مختلف
مهربانانه تولدِ مرا بیاد آوردند و تبریک گفتند
و یادآورشدند که
دوستی متولد می شود ولی هرگز مرگ نخواهد داشت
این شعر ناقابل نثار روح بزرگوارشان


[Only registered and activated users can see links] g%20src=%22[Only registered and activated users can see links] 20alt=%22yctef27byc1onflz68u.jpg%22%20/%3E%3C/a%3E[Only registered and activated users can see links]


من زاده ی فصل خزانم بی خیالش
دل برده ی آن دلستانم بی خیالش

عمری اگر رفته ، بگو خوش باد رفتن
من مانده در قهر زمانم بی خیالش

فردا چه خواهد کرد با من ، روزگارم
مشغول کی شد گو زبانم؟ بی خیالش

امروز جشن ِ زاد روز ِ تلخ من بود
فردا زغم شکّرفشانم بی خیالش

هرگز نگفتم :آه عمرم رفت تاراج
من شاه جمع ناخوشانم بی خیالش

گفتی بگودر دل،هرآن را خفته داری
من سالها از خامشانم بی خیالش

در کوچه و برزن،شدم آواره ی دل
من درد را اینک نشانم بی خیالش

هرچند ساکن گشته ی قهر زمینم
من آشکارا در نهانم بی خیالش


مجنون لیلا گرچه افسانه است یاران
من شاهکار این زمانم بی خیالش

از من چه پرسی نازنین،این عمر رفته
من نوح را دیدم گمانم بی خیالش


پائیز89

فریبا
24-11-2010, 09:33 AM
در دنیایی که نتوان مردانه زیست ، مردانه مردن زندگیست .کورش کبیر

korosh
28-11-2010, 09:56 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



جهان ایستگاه متروکی است
و
من سوزن بان پیری که منتظر بازگشت قطارم.
دیر نکرده است؟

fariba
29-11-2010, 01:26 PM
دوستی با مردم دانا چو ئرین کاسه ایست
نشکند،گر بشکند باید بهم آویختش
دوستی با مردم نادان سفالین کاسه ایست
بشکند ،گرنشکند باید به دور انداختش

korosh
03-12-2010, 05:45 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

: گفتی چرا شبح؟
گفتم که زاده ی شبم
گفتم که نازنین
مرا
بی نور خوشتر است
گفتی: بساز
گفتم که چه؟
خندید و رفت
در قاب خاطره
عکسی به یادگار
باقی گذاشت
(بر دیواره ی ِ دل)

korosh
21-12-2010, 09:41 AM
کاش های بسیار

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
افسوس
ابرهای بارانی نیست
این آبی ِ خیره سر را

اما
در آسمان ِعاطفه
ابری اگر هست
از لکه های خون.
باورکن اش
که باران زاست

korosh
22-12-2010, 02:29 AM
جدول یلدا

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



ستایش مهر ِمارا، ماه گردون
............را آفریدی ،مهر افزون
خدارا !عمر او یلدا بگردان
اگرچشمم ز رفتارش شده خون

جای خالی را برای خودتان پرکنید
یک راهنمائی
میتوانید بگوئید فلان را آفریدی،مهر افزون

korosh
25-12-2010, 09:41 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



مهمانی آش


(طنز)


اومدی به شهر ِما آش بخوری

نکنه متلک اوباش بخوری

شله زردی یا حلیمی آش جو

آش ماست و دوغ و از ماش بخوری




88

korosh
07-01-2011, 07:52 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



بوم ِ بومی




آسمان دل ،دشت ِ دلتنگی

غم در او چو آهوئی

چشمه سار دل را ،اشک

می خرامد چنان قوئی


کوچ دارد این پرستو دل

رو به ناکجا آباد

چشم تو به پرواز است

آسمان ِ آبی و شاد


هان کجا، بگو کجا رفتی؟

ای تو همراه دیرینم

من اگر منزوی و غمین

تو شدی یاد ِ دیرینم


ناله های این دل ِ خاموش

خنده های پریشانی است

قصه های این لب ِ تلخ

دادهای حیرانی است


برو ای شب ، که خسته ام از تو

دل من بوم تو نخواهد شد

بومی ِ سالهای تیره گی ات

جغد ِ شوم تو نخواهم شد

16

دی89

korosh
18-01-2011, 02:14 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



تابوت



دوستانمان را یک یک

بر شانه حمل می کنیم

جای انکه موی شانه کنیم


بگذار

نوبت من که شد

خود موی شانه می زنم

گرانترین عطر فرانسوی را.

چون مولایم اخوان

داد می زنم

نخراشی

به غفلت گونه ام را

تیغ


در دخمه ام

چاله ای و کمی اهک

اماده می کنم

به شیوه ی پیشنیان

مبادا که گند بوئی

مشامی را بیازارد


بدرودی خواهم گفت

بر شانه هائی که

در زیر بار من

بده بستان دارند.


89/10/28

korosh
27-01-2011, 09:09 PM
دلتنگی ها(11)




[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

دلم تنگه زدام ودد گریزان
هم از گله،زگرگ وشیروچوپان
چه فرقی می کند بر دلفسرده
چه تهران و چه کرمان ،خراسان؟

۸/۱۱/۸۹

korosh
30-01-2011, 04:18 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


دردت زسینه افزون شد
این لانه چو ویران شد
افسانه چو افسون شد
این خواب پریشان شد

خواب تو و رویاها
در اوج هنوزم هست
زندان شدنت اما
درهای طلائی بست

این لانه همان لانه است
ای مرغ بلند پرواز
این شعر بهانه است
روحی است به پرواز

ای کاش پرستو را
آغوش بهاری بود
پر کن تو سبو را
از عشق که جاری بود

افسوس دلا سوخت
پیمانه چو سر رفت
چشمی که به در دوخت
عمری که هدر رفت

__________________

korosh
06-02-2011, 03:33 PM
بیرون


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])




پریش

دیروزمان :


نه

امروزمان:

آری

فردایمان:
تر

korosh
07-02-2011, 01:56 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



پاسخی به یک دوست



می بینی آخر عمری به چه کارا دست زدیم

توی مجلس عزا ما اون کنارا دست زدیم


ما عزب اوقلی بودیم، بی خیال ِسفره و نون

آدم و حوا شدیم و آشکارا دست زدیم


پشت لب سیاه نبود و دلامون روشن و صاف

تو زمستون سیاه به اون بهارا دست زدیم


قد این درخت کاشته، به خدا قد می کشید

همت مردممون، به شاخسارا دست زدیم


سی‌اسی کار نبودیم، اما همون روزای خوب

واسهءمردان بد، آن روزگارا دست زدیم


سیل اومد جَوُنو برد ،پیر مونم به غم نشست

جاهلی کردیم و پیش، سووگوارا دست زدیم


اما حالا که جوون نیستیم و، پا به سن شدیم

واسه جهل جمعمون، به یادگارا دست زدیم


ولمون کن بخدا ،با جهلمون مدارا کن

دیگه بس کن که چرا، به این مدارا دست زدیم

Music4All
07-02-2011, 02:02 PM
فقط میتونم بگم من خیلی باهاش حال کردم .... :ww1:

korosh
08-02-2011, 02:10 AM
وقتی یک موزیسین حرفه ای چنین می گوید :qs2
خوش خوشانم می شود توحید جان:038:
فکر این قلب مارو هم کن:qq5:

ممنونم عزیز همیشه مهربان

:qs2:ww1::qs2:ww1::qs2:ww1:

korosh
12-02-2011, 10:20 PM
این توشه ی سفر

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


امدم و امد
از دهلیزهای رنج
از قطب های یخ
لبها به لب ماسیده
همچون خطوطی
موازی
پیوند خورده
در انقطاع شکستن هنجار

(ترسی اگر نشست
فرهاد خفته بود
هرگز ستون نمیشد
عشق را بی ستونی دگر)

می بینم اینک
خورشید را
درخشنده
تابناک
در آسمان شب
ازقطب آمده را مقصد
نصف النهار عشق

دارم تولدی دگر
یا زایشی دگر
ندانم
کز بطن خویش
احساس دیگری پرواز می کند

فردا طلوع را
سوزنده و غروب
از کوههای یخ زده
شاهد شده بگوئید:
این شاعر مسافر
هذیان نمی گفت
او عشق را
فریاد کرده بود

دنیا
زیر و زبر
هم باژگونه
درداده او ندا
پیغامبر شده
در آخرالزمان

korosh
19-02-2011, 10:44 PM
هدیه
(بمناسبت سپندارمذگان)


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



عاشقان را نظری هست و نگاهی هدیه

تشنه را آب ِ گواراست زچاهی هدیه


من پناه دل پژمرده ی خود گشتم و باز

آمده یار که باشم به پناهی هدیه


خوب داند که دلم بسته به تارمویش

نورداده است شب ِ تار و سیاهی هدیه


مهربانی تو ای ماه سیه تاری ها

عاشق خسته دلی راست به آهی هدیه


وای از دست نگاری که دلم میشکند

به حسد میدهدم باز گناهی هدیه


غم و شادی و پریشانی و سامان حالی

حجت عشق شد و هرچه تو خواهی هدیه


من خوشم شادی و غم را که بس است

عاشق سینه دری راست ز شاهی هدیه

korosh
04-03-2011, 02:09 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


تو بگو واسه پریدن چی می خوام؟

واسه ی از تو بریدن چی می خوام؟

عشق اگه اینه که تو گفتی بهم

واسه ی تو رو ندیدن چی می خوام؟



دنیائی که این همه پسته بگو

واسه چی باید تمومش بکنم؟

واسه چی باید به یاد تو فقط

عمر باقی رو حرومش بکنم؟



تو که رفتنی بودی بگو چرا

چراغ امیدم و آتیش زدی؟

تو اتیش زدی به جون من

با کلام آخرت تو نیش زدی



تو گناه کردی و من دعات کنم

من به یادتم .نخواه صدات کنم

برو بر دل شکسته آه نکش

نه تو شیطانی و نه خدات کنم



خدای ما مهربون و با وفاست

خدای دلهای پاک و بی ریاست

نه دروغ دوست داره ونه غم می خواد

یار دلهای شکسته. باصفاست

korosh
10-03-2011, 09:23 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



دل سنگ


همه گویند: بیا
بشو این سنگ ِ دل ما تو صبور!
ولی افسوس کسی
هیچ نگفت:
که تو هم دل داری؟

korosh
17-03-2011, 10:16 PM
ترانه ی 3

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



تو نباشی شوق موندن ندارم

بی تو من هوای خوندن ندارم

تو نباشی واسه ی نفس کمه

هوایی واسه پر یدن ندارم


****

آسمون من حالا،سرخ ِ عنابی

دل غم گرفته ام، اسیر بی تابی

روز من سکوت ودرده میدونی

خنده هام ببین چـــــه قلابی؟



****

تو پروندی کفتر از بوم دلت

به هوای پر زدن تو ی بهار

کفتر خونگی بوده این دلم

اسمشو ای بیوفا، وفا نذار



****

تو مرام عاشقی دادی به باد

توشکستی دل و گفتی باداباد

تو نفهمیدی که عشقه زیر پات

برواین شکسته دل نیار به یاد



*****

اونهمه دوست دارمها الکی

عشوه و نازو اداهات الکی

الکی بوده نگاه عاشقت

اونهمه فدات بشم ها الکی

korosh
05-04-2011, 12:11 AM
چه کنم ؟ خدا چه کنم

با دل شکسته ی خود

با غم ِنهانی دل

با دهان ِبسته ی خود



لبم از شکوه ها شکوفا شد

پرکشیده شادی از بامم

مرغ ِبی بال و پر شده ام

همه دلها شده دامم



کوه ها بلند و سایه دار

دشتها تنگ و دلگیرند

در عمیق چشمه ی نور

مرغ و ماهی که می میرند



آسما ن دل پر بغضه

ابرها سیاه و تاریکند

راه های عاطفه امروز

همه جا تنگ و تاریکند



عشق ها همه تزویر

خنده ها دروغین است

هرکجا دلی دیدم

پر نفرت ،پر کین است



چه کنم بگو چه کنم

من و این شکسته تقدیرم

تلخ کامی و نامرادی را

دیده و نمی میرم




شده عمر شادیم کوتاه

غم من درازی یلدا

مرگ خواهم ونمی گویم

تا نمرده ام تو بیا

korosh
13-04-2011, 02:57 AM
[Only registered and activated users can see links] tLIqicp_IQJv-hFMXKgbiUTUg ([Only registered and activated users can see links] 587%26hl%3Den%26client%3Dfirefox-a%26rls%3Dorg.mozilla:en-US:official%26biw%3D1280%26bih%3D610%26tbm%3Disch&ei=OYikTbf1G4nItAal7JiiBw)
هنوزم چشاتو میخوام
که چراغ خونه باشه
واسه غمهای نگفته
گریه ی شبونه باشه


بی نگاهه مهربونت
زندگی معنی نداره
تو بیا که از نگاهم
اشک غربتی نباره

همه ی دنیای من شد
اون چشای هم زبونت
مهتاب شبهای من شد
اون نگاه مهربونت


توی زندون نگاهت
که پریشون و اسیرم
نمی خوام آزاد بمونم
بهتره اون تو بمیرم

من که باشم و نباشی
همه جا تاریک و سرده
همه دنیای دل من
سوت وکور وپردرده

حرف خلوت تو شبهام
حرف پر رازه و نیازه
حرف راز اون چشاتو
دله من قصه میسازه

یاد چشمای قشنگت
همیشه بامن میمونه
همیشه تو گوش عشقم
قصه ی وفا میخونه

korosh
26-04-2011, 01:43 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links] nt%3Dfirefox-a%26rls%3Dorg.mozilla:en-US:official%26biw%3D1280%26bih%3D610%26tbm%3Disch&ei=EOO1TfGjOMXtsgb97qXMDQ)


شکسته شد دل آئینه از کدورت آه

اثر نکرده گرمی تن بر برودت آه

بیا و بنگر سایه ی خدائی دل

چه کرده با دل من این عبودت آه

korosh
07-06-2011, 02:17 AM
پرچم






این سبزی تو نشانه ی ریشه ی تست



اسپیدی فردا که در اندیشه ی تست



سرخ است دگر رنگ ِ در این پرچم تو



یک شیر کنون خفته در این بیشه ی تست

korosh
17-06-2011, 07:34 PM
سحر شده ای


با سلام به تمام عزیزان مخاطب .این یک ترانه است. و سعی شده تا در آن بیشتر به محاوره نزدیک و ازکلمات عامیانه و رایج بهره ببرد.این ترانه به هنگام اجرای موسیقی استاد تجویدی گفته شده و به نظر من به فرم حمیرا خوانده شود دلنشین تر خواهد بود

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

ببین با دل ِ من چها کرده ای

تو روی شبم را سیا کرده ای

چرا با من و دل ،غریبه شدی

دلی با خودت آشنا کرده ای





تو نور چش ِ بی صفای منی

تو دریایی و ناخدای منی

به بیماری دل بگو چه کنم

تو خود .دردی و هم ، دوای منی





چرا از دلم بی خبر شده ای؟

امیدم شدی و سحر شده ای

منم مانده در این شب و تیره گی

تو غایب کنون از نظر شده ای؟





شب تار من کی به پایان رسد؟

امید ِ دل ِ من به سامان رسد؟

بگو اینهمه بی تو بودن بسه

بگو جان ِ من کی به جانان رسد؟




بگو ای دل ای دل کجا رفته ای

بگو آشنا چون صبا رفته ای

بگو ناله کم کن که من با توام

بگو با من ای دل خطا رفته ای





پناهم توئی بی پناهم نکن

تو پیش همه روسیاهم نکن

دل ِ عاشقم بین و امید ِ من

به این، مو سفیدم نگاهم نکن

korosh
17-07-2011, 08:11 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


آی ای رهگذران
کسی از گم شده ی من
خبری دارد هان؟

واپسین لحظه ی عمر

در زمین
من پی گوهر گم گشته خود
خم شده ام
پی بذر ی که در ان ریخته ام

انتظار ثمری داشته ام

توشه اندوخته ای

حاصلش کو؟

کجاست؟

korosh
01-09-2011, 01:44 AM
عیدانه
یارم آمد، موی افشان و گره بر ابرویش
کو؟کجا شد کادوی عیدت فلان و بهمان؟

گفتمش تعجیل دیدارت در این افطار لب
بسته شد کادوسرا ها،حجره ها و هر دکان

امشبی را در گذر ، فردا و پس فردا که نه
می خرم کادوبرایت چینی ِ ژاپن نشان

فی البداهه



[Only registered and activated users can see links] 899_s.jpg ([Only registered and activated users can see links])

korosh
04-09-2011, 11:27 PM
شعر طنز " عزب"

[Only registered and activated users can see links]

این شنیدستی که بهر دختران شوهر کم است؟

هست آمار عزب،بسیار و این یک ماتم است؟



دختران ،ترشیده گشته، وای تو ،وای پدر
خرج خانه سیل شد او را حقوقی از نم است





یک نفر کور وکچل آید، قبولش می کند

گرچه دختر هم هنرها دارد و ابریشم است



کو کجا خواهد پسر با خرج بالا، ازدواج؟

خوب داند ،لذت شوهر شدن هم یک دم است



او سپس ،باید رود اندر پی نان و لباس

یا اجاره کردن خانه ،که چون جام جم است



الغرض ،او قید همسر را زند از بیخ و بن

یللی هم او کند ،گویند علّی و بی غم است



وای بر سر ،خاک عالم ،این همه شوق وصال

اینهمه دختر ،هلو.اما عزب ،در عالم است



فی البداهه




[Only registered and activated users can see links]




[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
15-10-2011, 01:19 AM
من را به من بده( تقدیم به عصاداران سپید ) ([Only registered and activated users can see links])


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

آرامم و خموش
اما
پنهان ِ در درون.
نه چشم دارم و
نه گوش.
فریادم وهمه
غوغاست در دلم
گوئی که من
اِستاده ام کنون
در راه باد ِ دون
ای یار واپسین
در من ببین
این کور راستین.
من را به من بده
اینک عصای خود
وز بهرمن گذار ،
محتاج تر زآن
تق تق کنان روم
تا آخر ِ نهان
آنگاه که من
(شاید)
خود را کنم
پیدا ی در زمان

من را به من بده
گم کرده ام را
شاید بیابمش
با یک سفید عصا

[Only registered and activated users can see links]

روز جهانی عصا ی سپید گرامی باد

korosh
03-02-2012, 02:31 AM
[Only registered and activated users can see links] ygV_mibAhEvBtGNi8WngSNkJg ([Only registered and activated users can see links] A%25A9%25D8%25B3%25D8%25AA%25D9%2587%26start%3D20% 26um%3D1%26hl%3Den%26sa%3DN%26biw%3D1366%26bih%3D6 08%26tbm%3Disch&um=1&itbs=1)


می بینی آخر ِعمری ،پیری ام چه می کنه؟
شوخی شوخی، باخطاها کار ِ من سه می کنه؟



توی شهرم، همه اسباب ِ تمدن حاضره
من ِ احمق رو ببین ،کد خدای ده می کنه



تمام ِ باغ ِ دلم ، شکسته و زرد شده
هوس ِهلوی تازه ، هوس به می کنه



ساز ِ ایام جوونی می زنه به کوک دل
توگویی با ویولون، اون کار آرشه می کنه



مثه بچه ها شده ، نق میزنه ونق میزنه
توی بارون و تو شب ،رفتن وبونه می کنه



ستاره تو اسمون، به من که هیچی نرسید
اناره ِ آسمونو، ببین چه دونه می کنه؟



چه حکایت غریبی من دل باهم داریم
ازمن یک لاقبا، اجاره خونه می کنه



فی البداهه

korosh
10-02-2012, 09:22 PM
اندر قطعی یاهو و جی میل


[Only registered and activated users can see links] tYNir1DQruO6CKk-p9UA2bQVzc ([Only registered and activated users can see links] 588%26hl%3Den%26biw%3D1024%26bih%3D407%26gbv%3D2%2 6tbm%3Disch&itbs=1)


خدا یا بارلاها هرکه هستی
زاینان یاهو و جی میل ببندا

ببین آه و فغان قشر معتاد
همه افسزده و گردیده فریاد

اگر مردی تو پای ظلم برکن
تو شادی را زایشان هم بهم زن
...
مگر چند بار می باید غلط گفت؟
زکرد خویش باید یا صمد گفت؟

نمی بینی عدو را زور بیش است؟
دلارنفت و سرنیزه چو پیش است؟

تورا عادل بخوانندت ! کجا شد؟
نمی بینی ز دلها آه ،پا شد؟

تو را بس نیست اینک این نظاره؟
تو دائم ظلم بینی نبست چاره؟

زباتم لال ،گویا همرهی تو
تو کوری یا کری یا در چهی تو

نمی بینی تو این ظلم و جفا را؟
جفای بر خود و بر مصطفی را؟

دگر نای نفس کو؟ نیست مارا
اگر هستی تو اینان نیست فرما

فی البداهه

korosh
16-02-2012, 04:35 AM
در هست بودنم شک دارم
اما در با توبودن
هستی ام می شود
چون کوه
باورم

korosh
28-02-2012, 05:09 PM
صدات می کنم ([Only registered and activated users can see links])



[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


صدایت نمی آید!!!
نکند آنقدر
در جنگل خودخواهیت
گم شده ای
که آنتن نمی دهد؟

korosh
04-03-2012, 12:44 AM
زبان درکام می کشم ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

رهایم کنید
رفتنی ام
تاب نشستنم نیست
شور می زند دلم.
این را
عاشقانه ندانید
اگر از نشیمن بگویم
اروتیک می شود
از باسنی که
سوراخ سوراخ ِ سوزن است
می گویم.
از دل گفتم
در عرف ِعام
که می شود معده ام.
ای دست
بمال
رزماری
را.
فکر بد نکن
رزماری نام معشوقه ی من نیست
پمادی است عضلاتی
و مفصلی
بی خیال
دیگر نخواهم گفت.
تو باز هم پر از گله ای
حرفم
وقتی شنیدنی بود که تو
بردل
سمعک نمی زدی

korosh
25-04-2012, 02:48 AM
تندیس گر اما هنوز به خواب ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
حسرت
گویا
خاک سرشت ماست
اگر چه نازیبا
تندیس گر خواب رفته
فرقی نگذاشت
بین آدم و حوا ی خود
عروسکی خواست از آب و آه
شکنده ، ترد

korosh
04-06-2012, 12:59 AM
روز پدر مبارک
**********
اگر از گل
رود خاری
به دست باغبان پیر
اگر اندوه و دردی دارد او
زین رنج بی تدبیر
کجادل رنجه گردد او؟
شودیا زین همه زیبایی منظر
نگاهش سیر؟
همه امید او را
این شکوفایی است
ز درد و رنج وغم
از خار نازیبا
اگر آید
گلستانی شکیبایی است
پدر این باغبان پیر تو
ز گلچهره
به گلخندی
گلی از باغ مانای اهورایی است


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
15-06-2012, 11:01 PM
تو برو بی خبر از، خیـــــر زمین ات بگذر
شاد باش وزهمه غم به کمین ات بگذر

تو به پابوسی باران، زکــــــــــویرِ دلها
به طراوت چو رسیدی و از این ات بگذر




[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
14-08-2012, 12:03 AM
<b>
غم و اندوه یاران کشت مارا.
که جانگیریِ جانان کشت مارا.

به ناگاهی زمین لرزید هیهات
فغان، این درد ایران گشت مارا

***********
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



چه اندوهی در این ماتم نوا شد
تو گویی جانم از این تن جدا شد

غم و اندوه این دوران کمم بود
که این غم بر غمان من بیفزود؟

هنوزم چشم ها مان اشکبار است
سیه پوش بم و آن رود بار است

ببین امروزنوبت آذری راست
گمانم یک صف دیگر در اینجاست

تمام عمر من در صف گذشته است
خدایا جان من از ر نج خسته است

بیا برچین بساط این یکی را
نماند کس دگر گوید خدایا

اگر خواهی سریرت باز ماند
تو را بنده دوباره باز خواند

بساط نامرادی را تو برچین
که دیگر نی تو مانی و نه آئین


بداهه (کوروش نادرخانی )



[Only registered and activated users can see links]



</b>

korosh
05-09-2012, 10:12 PM
احازه بده
تا گیسوانت را
با باد انگشتان خسته ام
شانه کنم.
شاید بتوانم
با قالیچه ی سلیمانی ات
ابرهای لذت را لمس کنم

(کوروش نادرخانی)


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mitra_tanha
05-09-2012, 10:56 PM
سلام خدمت استاد بزرگوارم .
مثل همیشه زیبا و پر احساس بود .
کلامتان همیشه شیوا باد :ww1:

korosh
21-09-2012, 12:25 AM
میترا جان
دلت دشت سبزی است که شبنم احساس بی مقدارم لیاقت نشستن بر آن را پیدا کرده
سپاس گزار مهرت مهربان دل همراه :ww1:

korosh
03-10-2012, 12:47 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

همه ی من باران .
در من زاده می شوند
آنان که در باکره گی ام حلول کرده اند
این فرزندان مریم پاک .
صلیب بارش آنان را نشکن
ای تو طراوت گرفته ی آسمان
بگذار مرغابی باشند
این زاده گان ِتهمت ِ آسمان ِ نگاه
در آغوش تو
رقص موج کنند
در برکه ی مانده ی عمر
مسیح من را نیز
به آسمان
شاید که راهی باشد

(کوروش نادرخانی)

korosh
04-12-2012, 01:33 PM
آمد ،شکست و برد
قصر بلورین ساخته ی احساسم را
تنها چند قطعه ی شکسته
باقی گذاشت
....
ای بی حواس
یاخون جاری دستت
چه می کنی؟

(کوروش نادرخانی)

Mitra_tanha
06-12-2012, 12:54 AM
ممنون استاد
مثل همیشه زیبا و سرشار از احساس بود :ww5:

korosh
08-12-2012, 05:16 AM
شاه ِ دل ِ من
حرکت بعدی ِ تنهایی
کیش و مات در یک نگاه است...
بی من چه می کنی؟


بداهه (کوروش نادرخانی)


[Only registered and activated users can see links]
([Only registered and activated users can see links])

korosh
24-12-2012, 12:22 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


چه بی مجال شده ایم
در تنگای بی هم بودن
به درازای فاصله .
چه بی مجال شده ایم
در باهم بودن خیال
وقتی که بال بال می زند
مرغ امید .
در بیکرانه های اندیشه های محال
چه بی مجال شده ایم ما
چه بی مجال
حتی در این محال

(کوروش نادرخانی)

korosh
10-01-2013, 12:13 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



ای قوم، به این وهم که بیگانه ام از من نگریزید
من جنس شمایم ،نه ز افسانه ام از من نگریزید

من مست شرابم ، زکهن باده ی دیروز
اکنون که دلا ساکن میخانه ام از من نگریزید

ویران شده ی جهل بود خانه ی دیرین
درکوشش آبادی ِ ویرانه ام از من نگریزید

دستی که درازاست به هم راهی امروز
پندار خطا گشت، که دیوانه ام از من نگریزید

فردا ی همه ،چشم به امروز من و توست
بیهوده گمانی است ،که بیگانه ام از من نگریزید

بداهه (کوروش تادرخانی)

LaDaN
10-01-2013, 12:19 AM
درکوشش آبادی ِ ویرانه ام از من نگریزید......
بسیار زیبا بود عمو کورش عزیز :ww1:

Merdas
10-01-2013, 12:21 AM
زیبا و مثل همیشه:ww5:

Music4All
10-01-2013, 12:30 AM
استاد چه زیبا بود شعر شوما و چه زیباتر حضور شوما در انجمن که باعث دلگرمیه همه بچه هاس

چش مایی استاد :ww20:

Mitra_tanha
10-01-2013, 12:39 AM
مثل همیشه زیبا استاد ممنون:ww20:
اجازه ندین که چراغتون در انجمن در زمان طولانی خاموش بمونه

korosh
10-01-2013, 01:44 AM
:ww20:لادن عزیز و همیشه مهربان
:ww20:مرداس مرد مهربان دل دلنشین
:ww20:یگانه ی مهربانی و عشق
:ww20:میترای یگانه به مهرورزی

:hug:از همه ی شما آینه دلان سپاس دارم عزیزانم:hug:

korosh
15-01-2013, 02:27 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

دلم زشادی و غم ،دیده بسته است ای دوست
گمان که شیشه عمرم شکسته است ای دوست

وبند بند ِ ساز دلم ،از نوا دگرافتاد
وتارِ مانده ی آخر، گسسته است ای دوست

بداهه (کوروش نادرخانی)

korosh
26-01-2013, 10:34 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
بوی شب می دهد
این سپیده ی صبح
ازعطر تنهایی من
بر پیراهن نازک خیال
....
وآغوش بایدش
خار را گلبرگ حریری تو
تا طلوع دوباره ی مهر
...
اندوه دارد که مبادا
آفتاب در آید و شبنم
خیس کنندش
در بیکسی

بداهه (کوروش نادرخانی)

korosh
01-02-2013, 05:24 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])
جمعیت اوهام
برسرم فرو بارید.
در زیر دست پایشان نفس نفس می زدم
در پی مفری برای گریز
پای رفتنم نبود
در لابلای سیاهی اندام های پیچ درپیچشان
لوله کوروسویی، از نوری برتافته از بیرون
دهان گشوده بود به فریاد:
برخیز و رها شو
تو می توانی
افسوس
مرده ریگ را
آغوش دریا اگرچه آرزوست
که در رود خشک به جستجو مرد

(کوروش نادرخانی)

korosh
05-02-2013, 03:13 AM
[Only registered and activated users can see links] ng_8dlcJMz41V5hZtW9aWM8R5k ([Only registered and activated users can see links])

بیچاره سوسک همه حمله ها به اوست
هر یک مگس کشی، از دشمن و ز دوست

رستم شود زنی که زند لنگه کفش خود
برآن سری که گفتی اژدهایی روبروست

بداهه(کوروش نادرخانی)

korosh
18-02-2013, 12:34 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
18-02-2013, 12:34 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
21-02-2013, 11:31 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
28-02-2013, 12:17 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



آغوش گشا امشب ،،ای خواب که بیزارم
بر غیر که من امشب ،خواب دگری دارم

من ،مست ببین امشب، افسانه سری دارم
یک ناز ِسحر امشب، افتاد به او کارم

ای پلک تو یاری کن ،بسیار شود بی او
بینی که تمامِ وقت ،خود را به تو بسپارم

ای عمرِتمام ات رفت ،گلخار شده بخت ات
امشب که خرابم من ،گردید چو گلزارم

عمرم تو رهایم کن ، در قیدِ تو بودم من
من سجده به می دارم ،کافر نه تو پندارم

گل هست به گلدانم ،پژمرده نکن ای شب
فردا که سحر آمد ،درپیچ تو طومارم

دل رنجه ی تنهایی ،یار است به بالین اش
او گشت طبیب امشب، بر این دل بیمارم

بداهه(کوروش نادرخانی )

korosh
28-02-2013, 12:24 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
01-03-2013, 03:10 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
12-03-2013, 12:19 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
27-03-2013, 08:18 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
30-03-2013, 12:42 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
09-04-2013, 10:47 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
09-04-2013, 10:48 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
24-04-2013, 09:12 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
23-05-2013, 11:43 PM
روز
" "مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــرد " "
مبارکباد

***********************************

افسوس که از مردی ،جز ریش نشانی نیست
سر برفلک و هیهات، چیزیش میانی نیست

هیهات چه شد مارا ؟ از رستم افسانه
رفته است جوانمردی، مرده ست و جانی نیست

با دود شده افسون، دلها شده مان پرخون
پیران ،همه گورستان، دیگر که جوانی نیست

رفتم چو به هر شهری، دیدم که گلستان شد
چون نیست بهار ِ ما، جز بوی خزانی نیست

دیگر چه بگویم من ؟طشتی که فتاد از بام
پایان دهم این دردم آن را که نهانی نیست


بداهه (کوروش نادرخانی )


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

Mitra_tanha
23-05-2013, 11:46 PM
مثل همیشه زیباست استاد
من هم به سهم خودم روز مرد و پدر را خدمت شما استاد محترم تبریک میگم
و آرزوی بهترین ها را برای شما و خانواده محترمتون دارم:FL:FL
در ضمن عکس جدیدتون هم خوشکله :sf:

korosh
24-05-2013, 03:02 AM
درودها بر تو که یگانه ترینی به مهر و مهربانی
سپاس ها دارمت از دل و جان
و
آرزویم
روز و روزگاری طلایی است برای تو

korosh
08-06-2013, 02:08 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
10-06-2013, 12:34 PM
شبم که باز، هجر آن ،ستاره می کُشد مرا
به وصل میرسم ولی ، دوباره می کُشد مرا

منی که زنده از ،نگاه گرم ِ مست او شدم
به زهد ِچهره اش بگو :چه چاره می کُشد مرا

شدم به بحر ِآشنا ،شنا کنان و تشنه ِ لب
چو غرقه ایی ندیده ام ،کِناره ، می کُشد مرا

پرستوی ِ مهاجرم ،به سبز ِتو رسیده ام
عبوس زرد ِ تو ،در این بهاره می کُشد مرا

نداند او که خورده ام ،شراب ِچشم ِمست ِ او
ولی به جرم ِ یک شرابخواره ،می کُشد مرا


بدوزمش نگاه و جان ،فدای یک کرشمه اش
چه گویمت که او ،به یک نظاره می کُشد مرا؟

"خدای ِ آسمان چرا به داد ِ من نمی رسد؟
که این الهه ی زمین ، هماره می کُشد مرا "

فسانه ی تو حجت ار ، دوباره زنده شدچه باک
نگار جسته ایی ، به یک اشاره می کُشد مرا


(کوروش نادرخانی)

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

LaDaN
10-06-2013, 03:12 PM
نداند او که خورده ام ،شراب ِچشم ِمست ِ او
ولی به جرم ِ یک شرابخواره ،می کُشد مرا


بعضی از نوشته هاتون منو واقعا" تحت تاثیر قرار میده
این شعرتون هم یکی از همون ها بود
مثل همیشه عالی ؛‌زیبا و دلنشین ...

korosh
10-06-2013, 10:02 PM
:fl:درود بر تو گل ِ لادن
دختر ِ همیشه عزیز و مهربانم که عطر شادمانی اش از هر شرابی مست کننده تر است
شاد باشی و دلت هماره به شوق کامیابی عزیز :fl:

littels .
16-06-2013, 06:09 PM
سلام دوست عزیز .
کلامتان مسحور کننده و بسیار شیواست . امیدوارم که همیشه ایام سالم و موفق باشید تا که برای افرادی چون من سر مشق و راهنما باشید . با احترام . Ahmad .
کم ند .

korosh
24-06-2013, 03:57 AM
دوست مهربان و بزرگوار
سپاس گزار عزیز که من خود تلمذ مهر دارم در مکتب شما عزیزانم
مرا در کنار خود بدان که مایه سرفرازیست برایم
شاد باشی و سلامت

korosh
25-06-2013, 12:39 AM
خواب
****



ترا در آینه
در آب ِ چشمه
همراه سیبی که درجوی جاری ِ به سمت جالیز
روان شده
جستم .
سکندری خورده
خیس و گل آلود
تو همچنان رفتی بی آنکه به چنگال ِ شاخسار ِ آویخته
نگاهی کنی
آینه را شکستم
در این بیهوده گی یاد



(کوروش نادرخانی)




[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
05-08-2013, 11:57 AM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
05-08-2013, 12:06 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

korosh
24-08-2013, 01:15 PM
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

صخره به موج گفت:
دریای به این بزرگی را رها کرده ای
و خودت رابه من برسانی که چه؟
موج گفت:
من در پی آرامشم
ولی تو چه سخت استقبال می کنی!!!!!!

(کوروش نادرخانی)